معماری
شهید حسن سهمی کبوترخان دامغان

زندگینامه شهید حسن سهمی (کامل)

زندگی نامه شهید حسن سهمی به صورت نوشتاری و کامل

شهید حسن سهمی فرزند احمد در سال ۱۳۴۳ ه.ش در روستای کبوتر خان دامغان چشم به جهان گشود. او مدت زیادی در روستا نبود و به اتفاق خانواده، شهر دامغان را برای ادامه زندگی انتخاب کردند. شهید دوران کودکی را در دامغان سپری کرد و به مدرسه رفت. او علاقمند به تحصیل بود و در این راه با اراده قدم برمی‌داشت.

دوران ابتدایی و راهنمایی با موفقیت سپری شد، وقتی در مقطع دبیرستان مشغول به تحصیل بود، ارتش مزدور بعثی به دستور صدام دیکتاتور، بسیاری از مناطق کشورمان را آماج حملات هوایی و زمینی خود قرار داده بود.

روزهای بسیار سختی بود و عراق به واسطه ضربه زدن به جمهوری اسلامی ایران مورد حمایت آمریکا و برخی دول غربی و شرقی قرار گرفته بود، رژیم خونخوار بعث عراق به منظور سست نمودن پایه‌های این نظام مقدس و تسلط بر مردم شریف این سرزمین، از هیچ حرکت دد منشانه‌ای کوتاهی نمی‌کرد، و حتی روزانه زنان و کودکان زیادی را به خاک و خون می‌کشیدند.

شهید با مشاهده چنین وضعیتی دیگر نمی‌توانست به درس و مدرسه فکر کند بنابراین در بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دامغان برای رفتن به جبهه ثبت نام کرد. او قصد داشت در کنار دیگر غیور مردان ایران اسلامی، به این جنایتکاران بفهماند که این سرزمین اهورایی به همت بلند فرزندان خود دست هر بیگانه‌ای را که قصد بر هم زدن استقلال آن را داشته باشد، قطع خواهد کرد.

شهید همزمان با تحصیل که تا مقطع سوم هنرستان به طول انجامید، چندین بار به جبهه نبرد حق علیه باطل اعزام شد.

او سرانجام در تاریخ ۲۲/۱۲/۱۳۶۳ در عملیات بدر (شرق دجله) به فیض شهادت مفتخر گردید. پیکر پاک شهید در گلزار شهدای دامغان آرام گرفت.

راهش جاوید باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

 

راوی : حاجیه خانم حلیمه سهمی[۱] مادر شهید

پدر من ساکن روستای کبوتر خان بود، ما دو خواهر و یک برادر بودیم. پدرم در کبوتر خان مُلک و زمین کشاورزی داشت. آقا احمد (پدر شهید) اسم پدر‌شان محمدحسن خان سهمی بود، او هم در کبوتر خان بود و مُلک داشت و به باغ‌شان می‌رسید و مُلک‌شان دهقان هم داشت. آقا احمد پنج برادر و سه خواهر بودند و اینها هم در آمدشان از کشاورزی بود.

زمانی که آقا احمد خواستگاری من آمد ما میان روستا زندگی می‌کردیم، ایشان هم روستا بودند، در کبوتر خان زندگی می‌کردیم و اینکه سال چند بود را الآن یادم نمی‌آید. ما دخترعمو و پسرعمو بودیم.

بعد از ازدواجمان آقای سهمی هم مُلک داشت، کار می‌کردند کشاورزی می‌کردند، و احمد بین برادرها بزرگ‌شان بود و بقیه کوچکتر بودند. احمد کار می‌کرد تا زمانی که ۱۹-۲۰ سالش بود و من هم ۱۷ ساله بودم که ازدواج کردیم و همه ما یکجا بودیم و خواهر شوهرها و برادر شوهرها یکی‌یکی ازدواج کردند و رفتند دنبال زندگی‌شان، بزرگ‌شان من و او بودیم.

آن اول من ۴ سال یا ۵ سالم بوده که درس می‌خواندم یک مدرسه‌ای، مدرسه هم نه یک عمه‌ای داشتم که زن دکتر شریف بود، آقای شیخ علی اصغری بود که عمه‌ام ماهانه مبلغی به او می‌داد، نمی‌دانم چقدر بود که به این بنده‌ خدا گفت که بیاید اینجا ما را درس بدهد و این آقا را به کبوتر خان آورد. کلاس اول را که خواندیم، کلاس دوم را دیگر ۲-۳ صفحه‌ خواندیم و از قرآن هم عمّ جزء چند صفحه‌ای را خواندیم کم‌ کم مادرم هر کسی که سواد داشت و به خانه ما می‌آمد فوری قرآن را می‌آورد جلویش می‌گذاشت که آقا این بچه را یادش بده، دو تا کلمه قرآن یادمان می‌داد، یک خورده آنجا یاد گرفتیم و بعد از ازدواج که به دامغان آمدیم و در جلسه‌های قرآن شرکت کردم و قرآن خوان شدم. سواد فارسی را هم داشتم یک کمی گفتم که کلاس دوم و اولهایش را خواندیم. خودمان به اندازه‌ خودمان سواد داشتیم.

شرایط زندگی آن زمان برای ما سخت بود و ماها که باغ و گوسفند داشتیم و برای خودمان چیزی داشتیم باز خودمان باید باغ می‌رفتیم و علف می‌تراشیدیم و می‌آوردیم تا به گاو خوراک بدهیم و شیرش را بفروشیم و یا شیرش را ماست درست کنیم و گوسفند هم همین ‌گونه، دیگر مشک بزن و این کارها، کار ببافیم و چرخ بریسیم از پنبه که گُندو می‌کردیم و بعد چرخ و نخ می‌کردیم و با نخ کار می‌بافتیم و کرباس می‌بافتیم و باز کرباس را به روستای تقی‌آباد می‌دادیم که رنگ مشکی می‌کردند و می‌آوردند که شلوار برای مردها می‌دوختیم و کرباس را سفید هم می‌کردیم به قول خودمان قدیم تی‌جو کرباس، آهک و عِشقار بود که سفید می‌کردیم.

رنگ خودش سفید بود اما نه آن گونه سفید، باید باز درست می‌کردیم، تی‌جو می‌کردیم و می‌کوبیدیم با عشقار و سفید می‌کردیم. تی‌جو عِشقار بود با آهک. عِشقار یک بوته‌ا‌ی در صحرا بود که آن را می‌گرفتند می‌کوبیدند و کرباس را با آن سفید می‌کردند.

روز که کار داشتیم و هیچ کس به کار دیگر نمی‌رسید. باز شب می‌نشستیم پیراهن وشلوار برای مردها می‌دوختیم با دست می‌دوختیم، آن زمان چرخ خیاطی نبود. جوراب را هم که نخ‌های زرد رنگ، یرخچه می‌گفتیم آنها را خودمان می‌ریستیم و خودمان سیخ درست می‌کردیم و جوراب برایشان می‌بافتیم، جوراب پشمی یعنی شب کار ما زنها اینها بود و باز فردا صبح اذان الله اکبر باید بلند می‌شدیم که بزغاله را شیر بدهیم و گوسفند را بدوشیم تا صحرا برود و باز خودمان برویم علف بتراشیم برای گاو و گوسفند بیاوریم، قدیم کار خیلی بود، کار از این حساب‌ها رد بود.

باغ انگور داشتیم، آن زمان که باغ پسته نبود سیب و آلبالو و گیلاس و این چیزها داشتیم و در روستا هم کسی غیر از ما باغ نداشت. صبح در باغ را باز می‌کردیم، آقای سهمی خدا بیامرز می‌گفت در باغ را باز کنید مردم انگور، سیب، زردآلو، آلبالو، هر چه می‌خواهند بیایند بچینند و ببرند که می‌گفتیم : هرکس می‌خواهد خودش بیاید به باغ، آن زمان مردم خیلی مشکلات داشتند، جو پوست، گندم و جو را خراس کنند و آش درست کنند، زندگی‌ها سخت بود، از این حساب‌ها رد بود.

غذا آن زمان برنج گرده بود که از طرف روستای دروار می‌آوردند که یک من یک تومان می‌خریدیم یا جو گندم خراس می‌کردیم و این را آرد می‌کردند و خمیر می‌کردند و با ساج یا چیز دیگر خودشان می‌پختند و می‌آوردند می‌خوردند و کم‌کم جو با گندم شد که گندم را با جو قاطی می‌کردند که به آسیاب می‌بردند و می‌آوردند که باز بهتر شد و بعداً دیگر گندم بود. قدیم زندگی‌ها خیلی سخت بود و مردم با بدبختی زندگی می‌کردند.

چادر آن زمان نبود، خودمان با همان نخ را درست می‌کردیم و چادر شب می‌بافتیم و می‌دوختیم و برای لباس زنها هم باز همان کرباس خانه می‌بافتند و پیراهن می‌دوختیم و پیراهن تن‌مان می‌کردیم.

غذا دَمی بلغور گندم را می‌جوشاندیم، می‌گذاشتیم روی اُجاق، گندم را می‌جوشاندیم. گاز نداشتیم می‌رفتیم از داخل باغ هیزم می‌آوردیم، از حسن آباد هیزم می‌آوردند، قیچ که داشتیم، قلیف را آبش می‌کردیم و گندم را می‌ریختیم و هیزم هم زیرش که می‌جوشاندیم که یک چند تا غُل می‌زد می‌گرفتیم این را آفتاب می‌کردیم و خوب خشک می‌شد خراس می‌کردیم آن وقت دمی بلغور درست می‌کردیم با آن گندم که خراس کردیم. حالا آن موقع گوجه کسی نمی‌کاشت گوجه یا رب گوجه و این چیزها هم نبوده است.

دمی درست می‌کردیم یا پلو درست می‌کردیم با همان گندم و جو را هم که خیس می‌کردیم و در جَوزَن می‌کوبیدیم و پوستش را می‌گرفتیم، مثل حالا جو پوست کرده نبود بلکه پوست داشت که پوستش را می‌گرفتیم و آن را هم خراس می‌کردیم که مثلاً آش یا چیزی درست می‌کردیم.

برنج نبود یا بلغور بود یا جو و یا برنج گِرده می‌آوردند که یک من یک تومان بود که مردم یک تومان را هم نداشتند که بروند یک مَن برنج بخرند.

دو تا برادرها محمود و احمد می‌رفتند کار می‌کردند و دهقان هم داشتند که کشاورزی می‌کرد و گندم و جو هم که داشتیم، ما الحمدلله کم و کسر نداشتیم. گوشت آن زمان آهو بود، آهو فراوان بود دو تا برادرها تفنگ برمی‌داشتند و می‌رفتند کوه و صحرا دو تا آهو می‌زدند می‌آوردند و آن را پوست می‌کردند و تکه تکه می‌کردیم و اهل ده آن موقع ۱۰-۲۰-۳۰ نفری بودند می‌بردیم به همه‌شان گوشت می‌دادیم باز اینکه تمام می‌شد باز می‌رفتند آهو می‌آوردند و تقسیم می‌کردیم و یا گوسفند بود، ماها که گوسفند داشتیم ولی آنهایی که هیچی نداشتند بنده‌های خدا همه به هم کمک می‌کردند، تا زمانی که سال ۴۰۰ تومانی بود، یعنی صد من گندم ۴۰۰ تومان که معروف به سال ۴۰۰ تومانی شد که دیگر قحطی افتاد و مردم گرسنه بودند، همان جو هم نبود که بخورند آن سال خیلی در مضیقه بودند. هر کسی داشت یک لقمه‌ای داشت و آن هم که نداشت کمکش می‌کردند و آن که داشت نمی‌گذاشتند که کسی گرسنه باشد، خلاصه زندگی‌ها آن زمان سخت بود.

مرحوم آقا احمد دست به خیرش نسبت به مردم زیاد بود می‌گفت : صبح برو به مردم بگو تا بروند باغ هر چه می‌خواهند ببرند بعد از فوت مادرشوهرم تازه یک ماه از دنیا رفته بود خوابش را دیدم گفتم : چکار کنیم برای آن دنیایمان؟ بعد از یک ماه که از دنیا رفته بود سؤالش کردم آنجا چه خبر است؟ باید چکار کنیم؟ گفت نمازتان را سر وقت بخوانید و دست و دلباز باشید، خسیس نباشید به من گفت حالا تو که دست و دل‌بازی هیچ وقت خسیس‌گیری نداشتیم، خیرمان به مردم رسید. آقای سهمی خودش می‌گفت که بدهید به مردم تا ببرند و بخورند.

لباس را در جوی آب می‌شستیم. تا ده بودیم جوی آب که در حیاط‌مان بود، یک تخته سنگی بود، جامتو چوبی بود که می‌زدیم به این لباسها که کرباسها شسته شود، پاک شود، چرکهایش گرفته شود، آب گرم و گِل اشنیان و اینها، صابون نبود، آب گرم درست می‌کردیم با همان گِل علیان که معروف به گِل علیان است می‌گرفتیم. گِل و اشنیان را با کرباس میان آب گرم چنگ می‌زدیم و همان‌جا می‌کوبیدیم و آب می‌کشیدیم و پهن می‌کردیم که شسته می‌شد ولی سخت بود.

جمشید فرزند بزرگ من و نیّره دختر بزرگ من بود که زن حاج ابوالفضل عزآبادی است، و بعد جمشید بود و بعد حسین و بعدش حسن بود و بعد از حسن، علی، طیبه، اعظم و آخر هم شهرام است.

تقریباً یک خانواده‌ پر جمعیتی بودیم، چند تا پسر بچه، جمشید و حسین و حسن، حالا اینها طبیعتاً زمانی بوده که از روستا به شهر آمده بودیم؛ جمشید کلاس دوم بود، سپاه دانش بود کبوترخان که تا کلاس سوم خواند و بعد به دامغان آمدیم و در دامغان هم که هر کدامشان برای خودشان درس خواندند. دو سال محله امام بودیم و دو سال هم محله پیرجوز بودیم و ده سال هم تکیه ابوالفضل%.

آقای سهمی خدا بیامرز ما که کبوتر خان بودیم آمد در بیمارستان، زایشگاه استخدام شد که ما هم و برای درس بچه‌ها شهر آمدیم بچه‌های برادرشوهرم محمود را هم پیش خودمان آوردیم که مهدی، حجت و رضا پیش ما بودند، آمدند و درس خواندند. آقای سهمی در بیمارستان تکنسین برق بود، کم‌ کم یاد گرفت. بعدها شهید حسن و داداش بزرگش حسین هم در هنرستان رشته برق بودند.

پدر و مادرها الگوی بچه‌ها هستند، من وقتی بلند می‌شوم بروم وضو بگیرم و به نماز بایستم و بگویم فلانی بلند شو، وقت نماز شد، بدو همه بلند می‌شدند و بلد که نبودند من خودم بلند نمازم را می‌خواندم و اینها هم نمازشان را می‌خوادند. اینها همه را من خودم نمازخوان‌شان کردم و گفتم حالا بروید مسجد و مسجد جامع و اینکه نماز جماعت و نماز جمعه را چطوری می‌خوانند را خودتان بروید یاد بگیرید و من اینکه چطوری نماز باید بخوانید را یادتان دادم و اگر نخوانید پیش خداوند مسئول هستید. وقتی در خانه نماز بخوانی و ایمان پدر و مادر درست باشد ایمان بچه‌ها هم درست است و حسن هم حرف و شوخی‌هایش به جای خودش ولی ایمانش هم به جای خودش بود.

آمد و رفت مهمان در خانه ما کار از این حسابها گذشته بود. آقای سهمی در بیمارستان بود مریض می‌آمد. حالا مریض‌ها از ده بودند، از کلاته بودند، از چهارده بودند می‌گفت : جا ندارید بروید خانه ما تا جایتان بدهیم دارو اینجا نبود خودش به شاهرود می‌رفت و داروی فلانی، حالا آنان را نمی‌شناخت‌ می‌گرفت و دارویشان را می‌‌آورد، می‌گفت: مردم گناه دارند، اینها از کویر آمدند. در روستای کوه‌زر همه دوستش بودند و اینجا می‌آمدند و وقتی که آقای سهمی (پدر شهید) از دنیا رفته بود این قدر مرد و زن اینجا آمده بودند داد می‌زدند و گریه می‌کردند که می‌گفتیم : شما کی هستید؟ می‌گفتند : ما از روستای کوه‌زر آمدیم.

حسن در روستای کبوترخان به دنیا آمد و بچّه‌ای صبور و مظلوم بود و اصلاً اهل گریه در کودکی نبود. شیرخوار که بود از سر شب تا صبح در گهواره صدایش درنمی‌آمد. در سن دو سالگی بود که به من گفت بیا مرا شیرم بده گفتم بنشین من می‌خواهم بروم باغ علف برای گوسفندان بیاورم من رفتم وبعد از چند ساعت از باغ آمدم و علف آوردم وقتی آمدم دیدم همانجا سر جایش نشسته و تکان نخورده گفتم پس می‌آمدی باغ تا شیرت بدهم، اگر گرسنه بود نمی‌گفت من گرسنه‌ام در کودکی با وضو شیرش دادم و سلام و صلوات و ادعیه برای همه بچّه‌ها به خصوص برای حسن می‌خواندم.

وقتی مدرسه رفت شیطانی نمی‌کرد. در دامغان دوران ابتدایی را مدرسه محمّدرضا شاه و دوران راهنمایی را مدرسه شهید امینیان و دوران متوسط را هنرستان شهید چمران می‌رفت اول انقلاب کارش شعارنویسی بود.

در دوران قبل از انقلاب در راهپیمایی و شعارنویسی بر علیه شاه فعال بود پدرش هرچه می‌گفت خطر است ولی باز می‌رفتند و زمانی که مردم داخل خیابانها نگهبانی می‌دادند من تخمه به او می‌دادم و نان و کوکو سیب زمینی آماده می‌کردم و به حسن می‌دادم تا ببرد برای بچّه‌هایی که در خیابان بودند.

در زمان جنگ هم می‌گفت می‌خواهم جبهه بروم. می‌گفتیم حالا دیپلم را بگیر بعد برو جبهه می‌گفت نه من درس نمی‌خوانم می‌خواهم بروم جبهه. تابستان شد و پسر بزرگم حسین که از جبهه آمده بود به او گفتم او را ببرند جبهه پیش اصفهانی‌ها یک مقدار هم برایش سخت بگیرید تا ببیند چقدر جبهه سخت است که دیگر هوس رفتن به جبهه نکند و بنشیند درسش را بخواند چون حسین با اصفهانی‌ها جبهه بود حسن خیلی خوشحال شد و کارت بسیجی‌اش را آورد همان وقت از طریق جهاد ثبت نام کرد و با حسین رفت جبهه ۴۰ روزی طول کشید حسین با سپاه اصفهان بود و حسن با دامغانی‌ها ولی اگر هر چه می‌کردند او از جبهه زده نمی‌شد و می‌گفت من درس نمی‌خوانم و شما می‌خواهید داخل خانه بمیرید ولی من می‌خواهم داخل جبهه بمیرم مردن که همه می‌میریم ولی من می‌خواهم این طوری در جبهه بمیرم.

وقتی این مرحله جبهه رفت عشقش به جبهه بیشتر شد و برای مرحله دوم از طریق بسیج ثبت نام کرد و می‌گفت حالا من می‌روم ببینم حسین لیاقت شهادت را دارد یا من جلوتر هستم. آن دفعه آخر مرتب داخل خانه راه می‌رفت و می‌گفت چهره من را می‌بینید برای چی من نورانی شدم من این بار شهید می‌شوم ولی می‌گفتیم ما که نمی‌بینیم تو نورانی شده باشی! می‌گفت شما چشم بصیرت ندارید ببینید من چطور شدم و اشعار زیادی می‌خواند و آیه «واعتصموا بحبل الله…»[۲] را مرتب می‌خواند و نماز شب مرتب می‌خواند.

وقتی جلوی بسیج برای بدرقه‌شان رفتیم حلالیت طلبید و پدرش در بیمارستان کشیک بود گفتم با بابا خداحافظی کردی؟ گفت رفتم پیش آقام خداحافظی کردم. وقتی که عملیات می‌خواست شروع بشود به هر دو نفرشان تلفن زدم به شهید حسن و حسین گفتم یک بار دیگر بیایید تا شما را ببینم ولی گفتند بعد از عملیات اگر زنده بودیم می‌آییم و دیگر نیامدند.

چند روزی طول کشید روزی ما خمیر کرده بودیم و مشغول نان پختن بودیم و عملیات بدر شروع شده بود. به نانوا گفتم امروز روز خمیر نبود من هیج کاری نمی‌توانم کنم من و عروسم (خانم جمشید) نان آوردیم که پهن کنیم من یکدفعه گفتم آخ، عروسم گفت چی شد؟ گفتم حسن تیر خورد. گفت چرا نمی‌گویی حسین چرا نمی‌گویی جمشید؟ چون پسر بزرگم جمشید هم با اکیپ دکتر بنّازاده رفته بودند جبهه که در بیمارستان صحرای مجروحین عملیات را مداوا کنند و حسین هم که در لشکر بچّه‌های اصفهان بود. گفتم حسن تیر خورد گفت چه می‌گویی؟ به او گفتم بنویس الآن چندم برج وساعت چند است که وقتی خبر برایمان آمد بدانیم که چه ساعتی تیر خورده است.

چند روز گذشت تلفن زدند وگفتند حسین سهمی اسیر شده خبر دارید؟ گفتم : نه. صبح که شد رفتم سپاه سؤال کردم حسین اسیرشده؟ گفتند بله حسین اسیر شده گفتم از حسن چه خبر؟ حسن شهید نشده؟ گفتند ما خبر نداریم. آمدم خانه به بچّه‌ها گفتم حسن شهید شده حواستان جمع باشد و تا سال تحویل نشود خبر نمی‌دهند که شهید داریم منتظر باشید تا خبر بدهند. ابوالفضل هروی همسایه ما بود به او گفتم اگر حسن شهید شده بگویید هی در گوشی صحبت نکنید و چُک چُک نکنید. یکدفعه بگویید حسن شهید شده گفتند نه هنوز چیزی نشنیدیم.

روز اول عید نوروز سال ۱۳۶۴ که شد اعلام کرده بودند که برای عید نو و دید و بازدید مردانه مسجد جامع و زنانه تکیه حضرت ابوالفضل% و آقای سهمی پدر شهید حسن رفت مسجد جامع وقتی آمد حاج آقای ترابی و خانمش آمدند به منزل ما و گفتند حالتان چطور است؟ گفتم الحمدالله، حسین که اسیر شده  و حسن هم که شهید شده شوهرم سرش را بالا آورد و گفت کی گفته حسن شهید شده؟ گفتم هنوز کسی نگفته اما خبر می‌رسد؟ حاج علی اکبر صرفی آمد گفت بیایید برویم تکیه حضرت ابوالفضل% گفتم تلفن شده حتماً یک چیزی شده ولی به من نمی‌گویند؛ به عروسم خانم جمشید گفتم اگر عکس از حسن می‌خواهید به شما بدهم گفت خواستن که می‌خواهیم از زیرزمین عکس آوردم به او گفتم حالا اگر چیز دیگری هم می‌خواهید بدهم. همه به تکیه حضرت ابوالفضل% آمدند آنجا به من گفتند حسن شهید شده یعنی روز عید خبر دادند که حسن شهید شده و روز سوم عید پیکر شهید حسن بر روی دستان امت حزب الله تشییع شد.

این مرحله دیگر مرخصی نیامد و آخرین بار که جبهه رفت رفتیم جلوی بسیج و از زیر آینه و قرآن ردش کردم و نوار نوحه‌ای که از او داشتیم و خودش نوحه می‌خواند نمی‌دانم چه شده ولی چرخ و کیف او را دادم به دوستانش دو نفر از دوستانش که همرزم حسن بودند.

دوستان و همرزمانش خبر آوردند که حسن در نخلستانی بود که تیر به سرش اصابت کرده بود. از جلو سر خورد و از پشت بیرون آمده بود که در وقت تشییع جنازه او هنوز خون او تازه بود. جنازه او را در سپاه پاسداران دیدم که با ۱۸ شهید آورده بودند. من دست زیر سرش نبردم ولی عمه‌اش دست زیر سرش گذاشته بود که پر از خون تازه شده بود، بعد از ۶ یا ۷ روز هنوز خون تازه بود.

چندی قبل آقایی آمده بود مصاحبه کند، به او گفتم مصاحبه نمی‌کنم این که یک بچّه من است اگر هر ۵ نفرشان هم شهید می‌شدند فدای حضرت علی اکبر امام حسین% و من نمی‌توانم مصاحبه بکنم حالش را ندارم. مصاحبه نکردم و همین را گفتم و تمام.

بعد از شهادت حسن پسرم بزرگم جمشید که در جبهه بود ۳ روز بعد آمد و گفت چی شده ننه؟ گفتم حسن شهید شده و حسین هم اسیر شده و او خبر نداشت که حسن شهید شده است. خداوند چندی بعد به جمشید پسری عنایت کرد که بعد از به دنیا آمدن نام او را حسن گذاشتیم.

حسین که در اسارت صدامیان بود در نامه‌ای برای ما نوشته و گفته بود اگر حسن شهید شده به ما خبری بدهید تا ما این جا یک ختمی بگیریم ولی ما در نامه نوشتیم که حسن شهید نشده. در نامه‌های قبلی برای حسین نوشته بودیم اسم فرزند جمشید را حسن گذاشتیم در جواب نامه ما حسین گفته بود در طایفه ما رسم نبوده که دو تا حسن باشد. پس حسن شهید شده و اسم فرزند جمشید را حسن گذاشتید.

سید نورانی

هنوز انقلاب پیروز نشده بود یک شب خواب دیدم یک آقایی که خیلی شاه دوست بود و صاحب نفوذ بود آمده پشت در حیاط ما و دارد در می‌زند که در را باز کن شما «خامنه‌ای» را پنهان کردید می‌خواهیم او را بگیریم و بکشیم آن زمان ما آقای خامنه‌ای را نمی‌دانستیم که کیست؟ و اسم او را نشنیده بودیم. گفتم : «خامنه‌ای» اینجا نیست در را هم باز نمی‌کنم. گفت : در را باز نکنی از دیوار می‌آیم. گفتم خامنه‌ای خانه ما نیست والله تالله هیچ کسی اینجا نیست گفتند که خانه شما هست وقتی که من گفتم که نیست و در را باز نمی‌کنم و او گفت : پس از دیوار می‌آییم، آمدم تا بروم داخل اتاق دیدم یک نوری از داخل اتاق می‌آید رفتم نگاه کردم دیدم یک آقای نورانی داخل اتاق هست پیش خودم گفتم که اگر الآن از دیوار بیایند بالا می‌گویند او را گذاشته‌ای میان خانه آنجا ناراحت شدم گفتم : من به آنها گفتم «خامنه‌ای» نیست و اگر اینها الآن بیایند چکار کنم. رفتم داخل اتاق. گفتم آقا می‌خواهند بیایند تو را بکشند بیا برویم میان انبارمان، آن زیر رختخوابهایمان قایم شو، که این را گفتم از خواب بیدار شدم. می‌گفتم خدایا این «خامنه‌ای» کیست؟ از پسرم حسین که آن زمان در مبارزات علیه رژیم شاه فعال بود سؤال کردم تو «خامنه‌ای» را می‌شناسی؟ کیست؟ گفت من نمی‌دانم. از آن یکی سؤال، از این یکی سؤال، گفتند نمی‌دانیم، ما اسم «خامنه‌ای» را نشنیده‌ایم، می‌گفتند این چه صحبتی است؟ گفتم: حالا کم‌ کم پیدا می‌شود. انقلاب پیروز شد و مدتی بعد یک وقت دیدیم آقای خامنه‌ای امام جمعه تهران شد. گفتم ای داد و بیداد همین خامنه‌ای است که می‌گفتم کم‌کم مقام بالا و بالاتر تا اینکه امام خمینی! از دنیا رفت، جمشید گفت : ننه کی جانشین امام می‌شود؟ گفتم بعدش خامنه‌ای است. آن مقام که من دیدم خامنه‌ای می‌شود. گفت: ننه تو خیلی برای آقا خامنه‌ای خودت را می‌کشی، گفتم من خوابش را دیدم.

اوایلی که حسن شهید شده بود آمد که همین مفاتیح زیر بغلش بود و از در وارد شد و سلام و گفتم آقا چه عجب تشریف آوردی؟ گفت: آمدم کار دارم که بدو میان طبقه‌ها یک کتابی می‌خواست برداشت و رفت، خداحافظ.

در بیداری، خلوت، خیلی چیزها هست ولی … می‌شود مادر و بچه ارتباط با هم نداشته باشند.

هیچ داغی به داغ اولاد نمی‌رسد ولی شهید شدن حسن برای من خیلی آسانتر بود تا فوت جمشید، آن موقع همه شهید داشتیم و برای همه‌شان می‌رفتیم ولی فوت جمشیدم برای من خیلی بدتر بود، حسن بهتر بود چون نه زن داشت و نه بچه. خیلی سخت است هر کسی که ندیده ان ‌شاء الله داغ اولاد را نبیند.

جوانی خوش سیما و نورانی

حسین زخمی و سوخته شده بود تهران بستری بود سر و صورت او باند پیچی بود و به سختی می‌توانست غذا بخورد آن هم غذاهای روان که برایش غذا درست کرده بودم آمدم جلوی بیمارستان که پیشش بروم که راهم ندادند هر کاری کردم گفتند نمی‌شود و ناامید کنار درب بیمارستان ایستاده بودم که جوان خوش سیمای آمد جلوی من گفت مادر چی شده؟ گفتم مرا راه نمی‌دهند، می‌خواهم بروم بچه‌ام را ورزش بدهم، نمی‌تواند چون سوخته بود و باید غذا دهانش کنم که گفتند: نه خانم! ملاقات اصلاً نیست یک وقت دیدم که این پسر حدود ۱۷-۱۸ساله آمد گفت : کجا می‌خواهی بروی؟ گفتم: پیش پسرم غذایش را به او بدهم، دست مرا گرفت و گفت بیا برویم که مرا پهلوی حسین برد و هیچ نگهبان و پرستاری در مسیر جلوی من را نگرفت و رفتم به حسین غذا دادم. هیچ کس جلویم را نگرفت و کسی نگفت چرا داری می‌روی، هیچی.

آنجا که آمدم یک پسری که در همان اتاق حسین بستری بود زبانش بند آمده بود، او هم اسمش حسین بود گفتم : چی شده؟ نمی‌توانست حرف بزند مادرش که ملاقات آمد گفت : آری میان بیابان بود چی‌ شده و اسلحه‌اش شلیک نکرده و زبانش بند آمده، حاج خانم برایش دعا کن گفتم من الآن دارم دامغان می‌روم، ما یک تکیه ابوالفضل% در دامغان داریم و من هر نذری می‌کنم نذرم قبول می‌شود. گفت نذر کن برای بچه من تا زبانش باز شود که وقتی آمدم جلوی تکیه ابوالفضل% گفتم: یا قمر بنی ‌هاشم آبروی ما را پیش این خانم و پسرش نبر، چند روز بعد رفتم تهران ملاقات گفتم : این حسین که اینجا بود نیست. گفتند حسین دربدر دنبال تو می‌گردد، می‌خواهد که پیدایت کند که آن وقت از ته سالن بدو آمد و دولا شد که پای مرا ببوسد. گفتم حسین چه خبر شده است؟ گفت شما وقتی رفتی همان شب حضرت ابوالفضل% آمد، همراه هم آمدید، حضرت ابوالفضل% دست به صورت من کشید و همان وقت من زبانم باز شد، شما چکار کردید؟ گفتم نذر کردم، کاری نکردم گفت: خلاصه زبانم باز شد.

من و خانم جمشید و … مرقد امام خمینی! رفته بودیم کنار قبر آیت الله سلطانی،‌ پدر خانم آقا سید احمد آقا خمینی) نشسته بودیم که بلندگو اعلام کرد از نیروی دریایی در اینجا برنامه دارند مدتی بود که حسن پسر جمشید هم رفته بود در نیروی دریایی من گفتم حسن هم امروز اینجا هست باز دیدم دارند اعلام می‌کنند نیروی دریایی. وقتی اعلام کردند من گفتم حسن هست. به یکی از همراهان گفتم حاجی شما برو ببین میان سربازها حسن نیست. گفت از میان آن همه جمعیت من حسن را از کجا پیدا کنم یک پسری ۱۷-۱۸ ساله با یک صورت نورانی، تمیز همین ‌طور پشت زده بود به ستون در نزدیک ما و من و زن جمشید که صحبت می‌کردیم آمد گفت : حاج خانم از میان سربازها کی داری؟ گفتم : حسن سهمی، گفت : الآن می‌روم برایت می‌آورم گفتم برو بیاور. این پسر خوش سیما و نورانی رفت و حسن را برداشت و آمد و گفت همین آقا هست حاج خانم؟ گفتم بله به حسن گفتم تو کجایی که این آقا تو را پیدا کرد. گفت نمی‌دانم من داخل ستون ایستاده بودم که این آقا آمد دستش را روی شانه‌ من گذاشت و گفت: آقا مادر شما و مادر بزرگ شما اینجا هستند و دست من را گرفت آورد اینجا که شما را دیدم حالا این جوان خوش سیمای نورانی کی بود نمی‌دانم؟

به امید و رحمت خدا امیدوار هستم، ان ‌شاء الله شهدا و اهل بیت( دست ما را بگیرند و الّا ما کسی نیستیم.

از آخر اسفند سال ۱۳۶۳ تا کنون زیاد با شهید ارتباط برقرار کردم و پسربزرگم جمشید چند سال قبل از دنیا رفت که هیچ گاه او را فراموش نمی‌کنم. مرگ او از اسارت حسین و از شهادت حسن برایم سخت‌تر بود.

روحشان با امام حسین% و شهداء کربلا محشور باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حاج حسین سهمی[۳] برادر شهید

الآن در تهران در وزارت نیرو کار می‌کنم من مستقیم در وزارت نیرو استخدام شدم چند ماه بعد از برگشت از اسارت برای همین سوختگی سر و صورتم در بیمارستان بستری بودم اداره برق دامغان زنگ زدند و آنجا استخدام شدم سپاه هم من از ابتدا استخدام نبودم من عضو لشکر امام حسین% بودم هر موقعی که جنگ بشود ما عضویت داریم که برویم آنجا من عضو سپاه تا حالا نبودم که استخدام بشوم بسیجی بودیم ارتش بودیم سال ۱۳۵۹ جبهه رفتیم تا سال ۱۳۶۳ که دقیقاً تا ۲۲/۱۲/۱۳۶۳ که من اسیر شدم.

من فرزند سوم خانواده هستم و برادر شهیدم حسن سه سال کوچکتر از من می‌باشد که در روستای کبوتر خان دامغان متولد شدیم[۴] ایام طفولیت وی به آرامش و سکوت می‌گذشت همیشه تو خودش بود مادرم می‌گفت ایام بچّگی، ایشان حتی گریه هم نمی‌کرد، چه شیر به ایشان می‌دادم یا نمی‌دادم هیچ گونه سر و صدا از ایشان شنیده نمی‌شد. من اول ابتدایی را در شهر دامغان مدرسه محمّدرضا پهلوی درس خواندم. معلم دوم ابتدایی ما مرحوم میرزا علی نقی خلیل نژاد بود که امروز با پسرم یاسین سر خاکش رفتیم من کلاس چهارم بودم که حسن کلاس اول همان مدرسه با من می‌آمد.

ابتدا که از روستا به شهر آمدیم مستأجر بودیم و منزل آقای کرمانی می‌‌نشستیم بعد یکی دو تا کوچه پایین‌تر از مسجد آقای خدایی آمدیم و بعد در کنار تکیه ابوالفضل% پدرم خانه‌ای را خرید. ما مسیر مدرسه را در زمستان، سرما و در شرایط آن زمان همیشه با هم بودیم ما یکی دو تا هم نبودیم من بودم و حسن بود و حجت پسرعمویم و … پنج شش نفر بودیم که با همدیگر مدرسه می‌رفتیم زمستان آن زمان امکانات هم نبود ما همیشه عادت داشتیم که این چکمه‌های زمستانی پلاستیکی که داشتیم زیر کرسی می‌گذاشتیم که گرم شود و همیشه هم دعوا داشتیم که چه کسی کفشش را زیر کرسی بگذارد و آماده بشود همیشه هم سر حسن کلاه می‌رفت چون کوچکتر از ما بود. همیشه اصولاً همین طور بود که مثلاً زنگ می‌زدند می‌گفتیم که کوچکتر باید برود در را باز کند یا نان بخرد.

یک روز جمعه به او گفتیم که بلند شو برو مدرسه بنده خدا حسن بلند شد و کفش و لباسهایش را پوشید که برود مدرسه کلاس اول بود و خیلی هم اصرار داشتیم که حسن مدرسه داری بلند شو برو مدرسه اول گفت نه امروز مدرسه ندارم بعد لباس و کفشهایش را پوشید و آماده و تا جلوی در هم آمد که آنجا به او گفتیم که شوخی کردیم برگرد. خانه ما وسط یک حیاط بود و اطراف آن اتاق بود سرما، زمستان و یخبندان بود و تمام کوچه تا مدرسه محمّدرضا شاه را باید پیاده می‌آمدیم و می‌رفتیم ما آن موقع انتهای محله امام بودیم و بعدش بالاتر هم آمدیم، من یادم نمی‌آید که مسیر مدرسه را در دامغان ماشین سوار شده باشیم نه ایشان و نه ما هیچ موقع.

مدرسه که می‌رفتیم ساعت ۸ صبح می‌رفتیم تا ساعت ۱۲ می‌آمدیم خانه ناهار می‌خوردیم و باز دوباره می‌رفتیم مدرسه آن موقع مدرسه ما به این صورت بود. اوایل که صبح و بعد از ظهر نبود راهنمایی ما تمام شد که ایشان تازه وارد راهنمایی شد زمان راهنمایی ما خانه‌مان تکیه ابوالفضل% بود از تکیه ابوالفضل% می‌آمدیم مدرسه اروند رود که بعد از انقلاب به شهید امینیان تغییر نام داد که در پایین محله امام بود، زمانی که ششم ما تمام شد ما راهنمایی رفتیم تقریباً از هم جدا بودیم تا ابتدایی با هم بودیم زمانی که جدا شدیم مسیرهایمان جدا شد.

بیشتر برادر بزرگم آقا جمشید برای درس و مشق و املا به حسن کمک می‌کرد ما خیلی در درس کمک نمی‌کردیم اما جلوی در حیاط بساط فوتبال و بازی و … همیشه بود آن موقع در خانه بچّه‌ها نمی‌ماندند آن موقع ناهار را که می‌خوردند در حیاط تا شب فوتبال بازی می‌کردند فوتبال حسن خوب بود مال ما هم بد نبود.

آن مقطعی که با هم بودیم به هر حال دو تا برادر در فاصله دو سه سال در خانه این که بگویم که دعوا نمی‌کردیم دروغ است کشتی هم می‌گرفتیم دعوا هم می‌کردیم ولی خیلی با هم کشتی می‌گرفتیم دائم کشتی می‌گرفتیم ما با جمشید بیشتر دعوا می‌کردیم و با حسن خیلی کمتر ولی ایشان می‌گفت که بیا کشتی بگیریم بعد هم آن حیاطی که تکیه حضرت ابوالفضل% داشتیم وسطش یک حوض داشت در مورد حوض ما همیشه دعوا داشتیم و برای تمیز کردنش مشکل داشتیم خلاصه هفته‌ای یک بار باید تمیز می‌کردیم ما کلاه سر حسن می‌گذاشتیم آن موقع آب لوله کشی هم نبود و از این تلمبه‌ها بود آب انبار بود و تلمبه داشت و هر کی آب می‌خواست می‌گفتیم حسن در آن شرایط سنی ایشان آن موقع در موقعیتی بود که ما با هم بودیم سرش را کلاه می‌گذاشتیم. او مظلوم بود از همه مظلوم‌تر بود البته برادرم علی یک مقدار شلوغ بوده اما حسن خیلی مظلوم بود.

قبل از انقلاب و اوایل پیروزی انقلاب هنوز سن حسن اقتضاء نمی‌کرد که فعالیت سیاسی داشته باشد و یا این که در ارگانهای انقلاب به فعالیت بپردازد اخلاق ایشان طوری بود که سعی می‌کرد در خانه به مادرم کمک کند و اهل مطالعه بود، کتابهای زیادی که برای مطالعه خریداری کرده بود در کتابخانه منزل موجود است و روی کتابهایش نوشته شده است خریداری شده توسط استاد حسن سهمی. خیلی علاقه به درس و بحث داشت. حسن بچّه بسیار خنده رو بود و همیشه اهل شوخی و هیچ کس از ایشان ناراحتی نداشت و همیشه نماز جماعتش را می‌فت و در دعاها شرکت می‌کرد.

در مقطع قبل از انقلاب که تکیه ابوالفضل% می‌نشستیم ایشان کوچک بودند یک روز سراسیمه از مدرسه آمد، مدرسه اروند رود می‌رفت ما دبیرستان می‌رفتیم و ایشان سال دوم یا سوم راهنمایی بودند آمد گفت که ما را تهدیدمان کردند (به خاطر اینکه می‌خواستند راهپیمایی بکنند) می‌گفت راهپیمایی چی هست؟ نمی‌دانست واقعیتش ۱۰-۱۲ سالش بود من خودم اولین راهپیمایی دامغان یادم نمی‌رود آمده بودم سر کوچه چیزی بخرم که دیدم جماعتی دارند می‌روند من سال دوم دبیرستان بودم آن موقع رفتم در راهپیمایی شرکت کردم شهید شاهچراغی آمدند تکیه ابوالفضل% که جلوی تکیه ابوالفضل% راهپیمایی شروع شد و قبل از تکیه ابوالفضل% آمدند در حسینیه‌ها من سال سوم دبیرستان بودم که تقریباً اول مهر بود که هنرستان دامغان یک اطلاعیه خوانده شد که خود من هم خواندم که هنرستان دامغان را تعطیل کردیم و رفتیم و تا انقلاب هم پیروز نشد ما هنرستان نیامدیم که سه چهار ماه تعطیل بود.

آن موقع اوایل انقلاب ما از اولین کسانی بودیم که می‌رفتیم مسجد جامع نماز می‌خواندیم پشت سر همین حاج آقا ترابی (که امام جمعه است) مسجد پایین می‌آمد و حاج آقا نصیری بالا نماز می‌خواند بچّه‌ها می‌گفتند که پیش آقای نصیری نرویم و می‌رفتیم پایین نماز می‌خواندیم و یک بار هم مسجد جمع شدیم در همان شبستان بالا یادم است شهید سید حسن شاهچراغی حدود ۲۰-۳۰ نفر بودیم که ساواک دور مسجد را گرفته بود جلوی مدرسه و قرار شد از یکی از دربهای مسجد فرار کنیم شهید سید حسن گفت جورابهایتان را دربیاورید که عده‌ای جوراب کشیدیم روی صورتمان و رفتیم بیرون خود من از همان اوایل حرکتهای انقلابی در دامغان بودم.

سال ۱۳۵۹ از خانواده جدا شدم دقیقاً یک ماه قبل از جنگ تقریباً اوایل جنگ بود که من رفتم سربازی و جدا شدم و سربازی ما آموزشش را تهران صفر یک بودم و دوره زرهی تانک را مشهد لشکر ۷۷ خراسان گذراندم، بعد هم از سال ۱۳۵۹ اعزام شدیم به جبهه. جبهه را دارخوین رفتیم یعنی ما فاصله با حسن را آن شرایط سنی را که رسیده بود که باید بیشتر با هم می‌بودیم را نبودیم من دقیقاً ۱۳۵۹ از دامغان رفتم.

همین جا در همین اتاق نشسته بودیم که برای عملیات کردستان والفجر۴ می‌خواستم برگردم منطقه ساعت ۱۱-۱۲ شب شده بود می‌خواستم بروم سر خیابان و با اتوبوس تهران بروم و صبح از تهران به سنندج بروم یک کلت همیشه همراه داشتم وقتی می‌آمدم با یکی دو تا از همکلاسی‌هایش آقای ابراهیمی و آقای قوشه‌ای همین جا درس می‌خواندند گفتم درستان را خوب بخوانید که وضعیت بهتری داشته باشید گفت حالا کلتت را بده به ما که نگاه بکنیم می‌خواهیم یاد بگیریم که چطور باز می‌کنی؟ گفتم که می‌خواهم بروم گفت نه حالا باز کن برای ما ببینیم که چطور باز و بسته‌اش می‌کنی؟ برایشان باز کردم و توضیح دادم و بستم و دوباره گفتم که می‌توانم حالا بروم گفتند آره یک ساعت ما را اینجا سر کار گذاشتند.

شهید حسن خیلی مهربان بود، چون از من بزرگ‌تر بود همیشه هوای ما را داشت، در عین حال خیلی هم شوخ طبع بود، خیلی شوخ بود با همه شوخی می‌کرد و می‌گفت و می‌خندید با بزرگتر‌ها، هیچ کس از او بدی ندید، نماز شبش ترک نمی‌شد، نمازش سر وقت بود، داداش خیلی سوره شمس را دوست داشت، می‌گفت سوره شمس را بخوانید، خیلی علاقه به زیارت عاشورا داشت، صدای قشنگی داشت در خواندن، صدایش خیلی خوب بود صوت خوبی داشت.

شهید عین سادگی و معصومیتی که داشت خیلی باوقار بود، اخلاق و رفتار و منشش، آن طمأنینه خاصی که ایشان داشت خیلی قشنگ بود برای خود من، ما با هم فوتبال بازی می‌کردیم و کشتی می‌گرفتیم در خانه بازی می‌کردیم و شوخی و ایشان همیشه یک گوشه‌ای با خودش زمزمه می‌کرد، خیلی قشنگ زمزمه می‌کرد، صدای آرام و متینی داشتند و آرام صحبت می‌کردند، من لحظاتی که ایشان می‌نشست درس می‌خواند نگاهش می‌کردم مخصوصاً موقعی که از جبهه می‌آمدم، من از جبهه سالی یکی دو بار می‌آمدم منزل ده پانزده روی که در خانه بودم، عین آن ده پانزده روز را نزد خانواده بودم، ایشان از مدرسه می‌آمد مرا بغل می‌کرد با من بازی می‌کرد خیلی مرا دوست داشت که من که از جبهه بیایم خودش را با من آرامش بدهد.

دائماً هر موقع که از جبهه می‌آمدم می‌گفت بیا کشتی بگیریم امروز زور ما یک خورده زیادتر شده ما در جبهه آن موقع یک دوره کاراته می‌رفتیم در همانجا شبها را دفاع شخصی داشتیم و از جبهه هم خیلی کم می‌آمدم هر شش ماه ده روز که چند روزش را اصفهان باشم و چند روزش هم مشهد باشم و موقعی هم که دامغان بودیم ایشان خیلی دوست داشت که کشتی بگیریم فکر  می‌کنم عاشق کشتی بود.

من اصلاً سربازی‌ام تمام نشد از طرف ارتش رفتیم منطقه دارخوین چون ما آموزش زرهی دیده بودیم شهید حاج حسین خرّازی فرمانده محور آنجا بودند و دو سه تا از بچّه‌های سپاه هم خیلی دوست داشتند که تانک داشته باشند آنجا ما هم که بیشتر با بسیج بودیم اصلاً قرار بود من با بسیج بروم چند تا از بچّه‌های آنجا گفتند که ما اگر همه از بسیج برویم درست نیست ما هم با ارتش برویم اصلاً استارت رفتن به ارتش در سربازی ما از اینجا شروع شد که گفتند برویم در ارتش که دوره زرهی دیدیم و بعد از دوره زرهی ما در دارخوین خدمه تانک بودیم.

گردان ما گردان تانک خراسان بود چون آموزش تانک دیده بودیم در عملیات «فرمانده کل قوا خمینی روح خدا» که تاریخ ۳۱/۳/۱۳۶۰ بود چهار تا پی ام پی عراقی‌ها بعد از عقب نشینی جا گذاشته بودند عین این چهار تا را ما آوردیم عقب بعد خیلی سختمان بود که به ارتش بدهیم آنها را با بچّه‌های سپاه هماهنگ کردیم آن موقع هم در دارخوین بچّه‌های اصفهان بودند و خط دست بچّه‌های اصفهان بود و شهید خرّازی هم آنجا بودند همین آقای رحیم صفوی هم آنجا بود چهار تا پی ام پی را دادیم به اینها آقای عسگری نامی بودش که ایشان هم شهید شد دادیم به اینها که از همانجا با بچّه‌های اصفهان آشنا شدیم که در عملیات حصر آبادان چون رودخانه موقعی که بسته شد تمام تانکهای عراق این طرف ماند اوایل جنگ سپاه و بسیج خیلی سلاح سنگین نداشتند یک کلاش و آرپی‌جی و یک خمپاره ۶۰ هم اگر پیدا می‌کردند بدشان نمی‌آمد ولی چهار لول و تانک و زرهی و این چیزها را نه داشتند و نه بلد بودند که باهاش کار کنند چون بلد هم نبودند نمی‌رفتند سراغش و اکثراً هم نارنجک انداز داشتند و آن هم خراب شده بود و یک گروه شدیم با عباس قربانی (ایشان هم شهید شدند) آقای خدامی هم شهید شدند و آقای مرتضی عزیز خاصی شهید شده و آقای منصوریان الآن فرمانده لشکر و سرتیپ هست که بازنشسته شده این چها تا به اضافه آقای شهید اردکانی خودمان که ما دو نفر دامغانی بودیم که در ارتش بودیم با ۴ تا آنها که می‌شود ۶ تا سی و پنج شش تا تانک آوردیم از عملیات حصر آبادان که گردان تانک لشکر امام حسین% از همانجا آن موقع لشکر نبود تیپ هم نبود یک گردانی در دارخوین بود بعداً در عملیات بستان در (طریق القدس) تیپ امام حسین% شد گردان زرهی تشکیل داد بعد ادامه پیدا کرد ما هم همین طور ماندیم دوباره از لشکر ۷۷ به تیپ امام حسین% برای من مأموریت یک ماهه گرفتند به امضای رحیم صفوی بعد دیگر ما لشکر امام حسین% ماندیم دیگر نرفتیم ارتش آقای اردکانی هم شهید شد ما هم که داخل تانک سوختیم یکی دو ماهی بستری شدیم بعد دوباره که برگشتیم نرفتیم ارتش رفتیم لشکر امام حسین% ماندگار شدیم تا زمانی که اسیر شدیم.

مادرم می‌گفت حسن را نصیحتش کنید جبهه نرود که ما نصیحتش کردیم جبهه برود ایشان می‌گفت نصیحتش کن جبهه نرود چون برادرم جمشید هم جبهه بود من هم بودم حاج خانم (والده) گفت نصیحتش کن نرود ما نصیحتش کردیم بدتر شد گفت ما هم می‌خواهیم بیاییم.

دوباره حسن را برای بازدید همراه خودم به جبهه بردم اولین بار قبل از عملیات والفجر با من به سنندج آمد که ما آنجا مستقر بودیم و در این زمان مدارس باز بود و ایشان چند روز یک سری از آموزشهای نظامی را آموخت. همین چند روز آمدن باعث شد که عشقش به جبهه زیاد شد که در آن موقع سال دوم هنرستان بودند و بعد از این که از سنندج برگشتند سریعاً اقدام به آمدن به جبهه کردند که با مخالفت خانواده مواجه شد چون من و برادر بزرگترم در جبهه بودیم و ایشان می‌بایست به هنرستان برود و ادامه تحصیل بدهد. به همین جهت تابستان بعدی سال ۱۳۶۳ زمانی که مدرسه‌ها تعطیل شده بود به دارخوین آمدند.

با توجه به اینکه در هنرستان در زمینه برق مشغول تحصیل بود اولین مأموریت او از طریق بسیج هنرستان بود که به عنوان جهادگر در همان تابستان ۱۳۶۳ به دارخوین اعزام شدند و فعالیت ایشان در آن منطقه نصب تیر برق و احداث شبکه برق از منطقه دارخوین به آبادان و خرمشهر بود که در سه راهی دارخوین یک شهرکی بود که آنجا تیر برق نصب می‌کردند. در همین ایام بود که بنده هم در منطقه دارخوین در لشکر امام حسین% بودم که مقر ما سه کیلومتر بالاتر بود که بعضی وقتها پیش من هم می‌آمد.

‌ پشت خطهایی (مقرهایی) که بود مثلاً مقر برای لشکر امام حسین% تیر برق می‌گذاشتند آن موقع چندین بار پیش من آمد پسرخاله ما آقای حسن خلیل نژاد در ماهشهر زندگی می‌کردند عملیات که نبود پشت خط کار خاصی که نداشتیم زن و بچّه‌اش همه‌اش آنجا بودند پسرخاله‌مان با خانم و بچّه‌ها همه‌شان در ماهشهر بودند (سربندر) من هفته‌ای یک بار به آنها سر می‌زدم. حسن هم همراه من آنجا آمده بود.

یک روز عصر از مقرشان آمد پیش من و گفت که می‌خواهم امشب با تو باشم اتفاقاً آن شب رزم شبانه داشتیم و ایشان را با خودم بردم و چون من به عنوان مسئول بودم ایشان را دست یکی از بچّه‌ها سپردم و بعد از رزم شبانه دیدمش هنوز داشت اشک از چشمانش می‌آمد و قرمز بود و همین که مرا دید گفت همین طور مهمان نوازی می‌کنی، گفتم چی شد؟ گفت که توی کانال یک نارنجک اشک آور ترکید و من هم در آنجا بودم و پریدم لب کانال را گرفتم که بیرون بیایم زمانی که خودم را کشیدم بالا در همان موقع یک نفر دوباره مرا انداخت پایین توی کانال و تا توانستم گاز اشک‌آور خوردم، خنده‌ام گرفت ایشان گفتند باید بخندی گفتم فکر می‌کنی کی تو را انداخت تو کانال ایشان گفت یک فرمانده با چند تا بی‌سیم‌چی بودند به ایشان گفتم اگر بگویم من بودم ناراحت نمی‌شوی ایشان هم شروع کردند به خندیدن و گفت از ماست که بر ماست. بعد از آن هم چندین بار پیش من آمد و از آموزشها هم استفاده کرد.

بعد از اتمام آن مرحله از جبهه برگشت و مدتی بعد که آمدم مرخصی گفتند که من هم می‌خواهم بیایم جبهه به ایشان توضیح دادم که الآن موقع درس‌خواندن است و در جواب من گفتند که درس را هر موقع می‌شود خواند اما اگر جنگ تمام شود روسیاهی‌اش برای آن کسانی هست که جبهه نیامده‌اند و در ثانی الآن احتیاج به من است،‌ پدر و مادرم را موافق این امر کردم، سومین نفر توی خانواده بود که به جنگ می‌آمد.

مرحله اول اعزام ایشان در تابستان تاریخ ۵/۴/۱۳۶۳ تا ۳۱/۵/۱۳۶۳ از جهاد بود و دوباره با هم اعزام شدیم تاریخ ۲۵/۱۰/۱۳۶۳ خود من هم از همین دامغان اعزام شدم.

ما همیشه اعزام نمی‌شدیم بار آخر شهید خرازی گفتند که تو نه از اصفهان اعزام می‌شوید نه از دامغان اگر اتفاقی برایت بیفتد جنازه‌تان را هیچ کارش نمی‌شود کرد گفتم چی کار کنم؟ گفت بیا برو از دامغان اعزام بشو و بعد بیا اینجا لشکر امام حسین% هیچ مشکلی ندارد لذا آخرین اعزام من از دامغان به همراه حسن می‌باشد با هم ثبت نام کردیم اوایل زمستان ایشان در بسیج برای اعزام ثبت نام کرد بعد از این که کارهای ابتدایی اعزام به جبهه انجام شد تازه متوجه شدند که ایشان دوره آموزش ندارد و من گفتم که ایشان به اندازه بچّه‌هایی که آموزش دیده‌اند کارایی دارد و ایشان را به لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب% اعزام کردند و چند بارهم زمانی که در جبهه بودند پیش ایشان رفتم.

حسن به من گفته بود که برای چی می‌روی جبهه؟ تو که شهید نمی‌شوی این قدر جبهه می‌روی همیشه هم این را به من می‌گفت نمی‌دانم چرا حالا این قصه‌اش چی بوده ما که نفهمیدیم بالاخره راستش هم می‌گفت گفتش که این قدر جبهه می‌روید لیاقت شهادت ندارید و من شهید می‌شوم. شوخی او آن قدر برای من جالب بود که به من بر نمی‌خورد.

من اصلاً فکر نمی‌کردم که ایشان را برای عملیات ببرند چون ایشان با آن آموزشهای ناچیزی که دیده بود فکر نمی‌کردم که اصلاً جزء شهدا قرار بگیرند.

حسن به همراه سایر بچّه‌های دامغان با اتوبوس رفتند لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ و من هم چند روز بعد مستقیماً رفتم لشکر امام حسین% و بعد هم آمدم لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ و گفتم اعزامی از دامغان هستم و می‌خواهم بروم لشکر امام حسین% نامه‌اش را گرفتم و کارهایش را انجام دادم و آنجا هم حسن را دیدم. مقر لشکر علی بن ابی طالب’ بعد از سه راه دارخوین بود ما بالای سه راه دارخوین بودیم آنها ۷-۸-۱۰ کیلومتر پایین‌تر بودند (انرژی اتمی) ما این ساختمانهای بالا بودیم. یک بار دیگر هم با سردار منصوریان گفت برویم به حسن یک سری بزنیم با ماشین داشتیم از خط می‌آمدیم رفتیم یک سری به ایشان زدیم و احوال پرسیدیم آن موقع همین انرژی اتمی بودند که دو سه روز به عملیات بود بعد برگشتیم و من دیگر نمی‌دانم که محل عملیات ایشان کجا بود.

ما برای عملیات بدر رفتیم شط علی از هور قایق سوار شدیم و رفتیم آن طرف و عملیات بدر شب بیستم اسفند بود که عملیات شد و ما همان شب رفتیم عملیات و دو شب بعدش ما اسیر شدیم.

حسن به من گفت شما لشکر امام حسین% هستید و ما لشکر علی بن ابی طالب’ گفتم حالا اگر تو یک دوره اینجا باشی برای مراحل بعد شما را می‌برم لشکر امام حسین% ایشان دوست داشت که با هم باشیم چون لشکر امام حسین% موقعیت محلی‌اش جایش خیلی بهتر بود اینها در لشکر علی بن ابی طالب’ آن موقعیتها و امکانات ما را نداشتند سوله‌ها بسیار تمیز و خیلی شیک و مرتب چون آنجا را از روز اولی که ما رفتیم در آن منطقه بچّه‌هایی که لشکر را تشکیل دادند در دارخوین بودند و هیچ کسی غیر این بچّه‌ها نبود و بعد از بهترین امکانات استفاده می‌کردند و ما در جبهه در، آوردن غنایم خیلی قوی بودیم تمام راهکارهای آنجا را می‌دانستیم چون خودمان تمام شناساییهای عملیاتها را در آن مناطق انجام می‌دادیم یادم هست آقای محسن رضایی بعد از فتح خرمشهر گفتند غنایم خرمشهر باید بین همه لشکر تقسیم بشود ولی من شخصاً ۱۲۰۰۰ کلاش آوردم در لشکر امام حسین% راه فرعی داشتیم می‌آمدیم راه اصلی را بسته بودند دژبانیها نمی‌گذاشتند چیزی بیاوریم ولی ما از راه فرعی می‌آوردیم لشکر امام حسین% هم موقعیت بهتری داشت هم امکانات بهتری داشت من در لشکر امام حسین% فرمانده گروهان بودم.

هر موقع که از جبهه می‌آمدم ایشان به من می‌گفت که هر قدر هم جبهه بروی شهید نمی‌شوی ولی اگر من برای اولین بار به جبهه بروم در همان بار اول شهید می‌شوم و همین طور هم شد بله ما لایق شهادت نبودیم با وجود چندین سال در جبهه و ایشان به مجرد این که وارد جبهه شدند از فیض کامل بهره مند شدند.

شهادت ایشان به گفته یکی از کسانی که همراه ایشان بود این گونه بوده است که در عملیات بدر برای پدافند پیش خاکریز بوده‌اند و ایشان می‌گفت که شب قبل تا صبح در عملیات بودیم و خیلی هم خسته ولی حسن اصلاً احساس خستگی نمی‌کرد و همه‌اش در حال فعالیت بود که ناگهان حسن گفت که یک عراقی را می‌بیند و تفنگ را برمی‌دارد که می‌خواهد عراقی را بزند که تیری به ایشان خورده و باعث شهادت ایشان می‌شود.

در همان عملیات من هم اسیر شدم همین را می‌دانم زمانی که من اسیر شدم ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۲۲ اسفند ماه ۱۳۶۳ بود چون زمانی که یک عراقی می‌خواست ساعت مرا باز کند به ساعتم نگاه می‌کردم دیدم که ساعت ۵ است و حسن هم دقیقاً همان روز ۲۲ اسفند ماه ۱۳۶۳ شهید شدند یعنی در یک روز من اسیر شدم و ایشان شهید شدند.

آگاهی مادر شهید از شهادت فرزندش

قبل از عید بود، عید ۱۳۶۳ یک هفته به عید شهید شد، مادر قبل از شهادت اصلا آگاه شده بود قبل از اینکه به او خبر بدهند مادر گفت حسن آقا شهید شده است، حسین آقا هم اسیر شده است.

مادر شهید : در هال بودیم و خمیر هم دستمان بود، زیر زمین تنور داشتیم خمیر کردیم نان آوردم بالا با‌‌ عروسم زن جمشید، گفتم آخ ساعت ده بود یا یازده صبح بود، گفت چه خبر شد؟ گفتم حسن تیر خورد، گفت حسن چرا تیر خورد؟ گفتم الآن ببین چه ساعتی است؟ ساعت نگه دارید، آن ساعتی که گفتند حسن شهید شده ببینیم چه ساعتی است.

اسارتمان در همان عملیات بدر در هور بود اسارت ما خیلی شاهکار بود یک رفیق داریم آقای حسن محمّدی (که اینها خانه‌مان آمده‌اند) بی‌سیم‌چی بود بی‌سیم را کنار گذاشته بود.

من آنجا معاون گردان بودم بعد سه تا فرمانده گروهانهای ما هم شهید شدند هر سه تا، یکی از معاون گردانها، گردان را عقب برد و حسین منصوریان هم فرمانده گردان بود ما و حسین منصوریان و چند تا از بی‌سیم‌چی‌ها و پیک گردان وایستادیم که تیراندازی کنیم و سایر بچّه‌ها عقب بروند که این طرف هور بود در حدود ۳۰ کیلومتر آب و هور بود و پد خندق هم این طور بود و یک پد هم آن طرفتر که جزیره مجنون می‌شد ما این طوری لب آب قرار گرفته بودیم البته از آن طرف عراقی‌ها داشتند می‌آمدند، این طرف هم عراقی بود اینجا پشت این خاکریز خودمان بودیم ما تیراندازی می‌کردیم که عراقی‌ها نیایند خاکریز را بگیرند و پیشروی کنند بعد به بچّه‌ها گفتیم گردان را ببرند و ما تیراندازی می‌کنیم تا اینها نیایند در حالی که ما که این طرف تیراندازی می‌کنیم عراقی‌هایی که این طرف بودند آمدند پشت ما را بستند ما هم با خیال راحت که عراقی‌ها را داریم نگه می‌داریم تا بچّه‌ها بروند عقب بچّه‌ها رفته بودند یکی از گردانها اعلام می‌کند به بی‌سیم‌چی ما که گوشی را بده به آقای منصوریان فرمانده گردان که به ما اطلاع بدهد که پشت شما را دارند می‌بندند این بی‌سیم‌چی ما هی گفته بود که حالا موقعیتش نیست بی‌سیم را انداخته بود کنار شروع کرد به تیراندازی کردن بعد از اسارت که آمدیم فرمانده گردان دیگر گفت که می‌خواستم به شما بگویم که شما دارید محاصره می‌شوید اتفاقاً من آن قدر زرنگی کردم بند پوتین را باز کردم و پوتین را درآوردم و پریدم در آب از خاکریز تا نیزارها ۵۰-۶۰ متر آب خالص بود و بعد هم نی می‌شد اگر می‌توانستیم به نی برسیم بعد در می‌رفتیم (بچّه‌ها یک سری قبل از ما در رفتند) ولی وقتی پریدم در آب عراقی اسلحه گذاشت روی سرم این قدر فاصله نداشتیم من لحظه‌ای فهمیدم که سه چهار متر فقط فاصله دارم با عراقی‌ها یعنی ما این طرف داشتیم تیراندازی می‌کردیم و عراقی‌ها از پشت ما آمده بودند ما را بسته بودند من موقعی که آمدم اینجا عراقی‌ها را دیدم برگشتم اطراف بچّه‌های خودمان این طرف عراقی آن طرف آب سه طرف عراقی و این طرف هم آب بود من آن قدر فرصت کردم که بند پوتینم را باز کنم من به آقای منصوریان گفتم حاجی این طرف بسته اون طرف هم بسته همه جا را بستند تازه فهمیدیم که همه جا را بستند آقای منصوریان هم شنایش خوب نبود (روی شنای خود خیلی حساب نمی‌کرد) من روی شنای خودم خیلی حساب می‌کردم چون یک دوره غواصی دیده بودم یک دور شنا و غریق نجات دوره‌های قبلش را دیده بودم رفته بودیم شیراز سد دودوزان شیراز لشکر امام حسین% ما را فرستاده بود که یک دوره تکمیلی آنجا دیده بودیم برای من احتمال اینکه فرار کنم خیلی زیاد بود اگر مثلاً یک ربع قبلش فهمیده بودم یعنی هنوز عراقی‌ها نزدیک به ما نشده بودند از آنجا در می‌رفتم، حالا یک روز دو روز در آب شنا می‌کردم.

اما شهادت حسن را بعد از اینکه از اسارت برگشتم باور کردم در اسارت خواب دیدم احساس هم کردم چون نامه از ایشان نمی‌آمد. شما یک جایی هستید خیلی دلهره دارید خیلی دوست ندارید این خبر به شما داده شود دوست ندارید که خبر فوت یکی یا عزیزی … دوست ندارید به شما این خبرها داده شود اگر واقعیت هم داشته باشد بعضی مواقع قبول هم نمی‌کنید آقا پسرتان شهید شده یا فوت کرده، پدر آدم، مادر آدم یا برادر دوست نداری آنجا این اخبار را بشنوی خیلی مواقع آدم به یقین می‌رسد که این اتفاق افتاده است ولی می‌گوید چون نمی‌بینی این موضوع را دوست نداری و نمی‌خواهی باور کنی من هم، خواب دیدم حسن شهید شده هم نامه‌های ایشان نمی‌آمد از همه نامه می‌آمد الّا از ایشان . ما تو خانواده‌مان رسم نیست یک اسم را روی دو نفر بگذارند چرا اسم پسر جمشید را گذاشتند حسن چون داداشم حسن هست چرا ایشان را گذاشتند حسن؟ اینها کنار این قضیه قرار می‌گرفت ولی اصلاً به این مسائل فکر نمی‌کردم.

اردوگاهمان در اسارت کمپ ۹ بودیم اول در رمادی، در رمادیه چند تا اردوگاه داشتیم ۶-۷-۸ و۹ اینها همه‌شان این ۴ تا اردوگاه در رمادی، کنار هم قرار می‌گرفتند اردوگاه هشت را الانبار می‌گفتند ولی بقیه را الرمادی ۶ و ۷ و ۹ می‌گفتند. زمانی که در اسارت بودم یک شب خواب دیدم که حسن در جبهه آمده پیش من به ایشان گفتم که چی شده من چند وقتی است که در عراق اسیر هستم و تو یک نامه برایم ننوشتی ایشان گفتند که اولاً الآن که اسیر نیستی چون اینجا جبهه است حتی ایشان در خواب هم دست از شوخی برنمی‌داشتند و در ثانی من هم شهید شدم و نمی‌توانستم برایت نامه بنویسم و همین طور که با هم قدم می‌زدیم از خواب بیدار شدم و فهمیدم که شهداء هم در جبهه‌ها با رزمندگان هستند و هم در اسارت با بچّه‌ها.

یک بار دیگر هم در اسارت خواب دیدم با حسن در صحرایی هستیم و چوب دستش هست و می‌گوید این طور باید عملیات انجام بشود این کار باید انجام بگیرد گفتم که تو چه کاره هستی که چنین چیزی را می‌گویی؟ گفت من شهید شدم گفتم برو بابا، من پشتم را کردم آن طرف و از خواب بیدار شدم بعد تو فکرش هم بودم و دوست هم نداشتم که بنویسم در نامه و از وضعیت ایشان سؤال کنم؟ چون دوست نداشتم این خبر بد را بشنوم آنجا بزرگترین اشتباهی که خانواده‌ها می‌کردند خبر بد را به اسرا می‌دادند یک چنین فضایی را که هیچ چی نداری روز شب وقت بی‌وقت هیچ چی نداری در فضایی هستی که یک پتو دارید که ساعت ۵ بعد از ظهر داخل سوله می‌زنند نه حمام نه امکانات هیچ چی نداری هیچ غذا با این وضعیت حال به شما بگویند که پدرتان فوت کرده است چه کار می‌توانستی بکنی در اسارت به غیر از اینکه همانجا سکته کنی یا اتفاق ناجوری برایت بیفتد یا دیوانه بشوی روانی بشوی چون از دستت کار برنمی‌آید.

بدترین کار این بود که خانواده‌ها بیایند و بگویند که مثلاً پدرتان فوت کرد یا برادرتان شهید شده ولی برای ما ننوشتند واقعیتش به یقین رسیده بودم که حسن شهید شده بود ولی نمی‌خواستیم به خودم بقبولانم که ایشان شهید شده یا نه؟ دوست هم نداشتم بدانم فکر برگشتن بودیم.

۴ شهریور سال ۱۳۶۹ آزاد شدیم صبح زود که نماز صبح را خواندیم حرکت کردیم ما کمپ ۱۷ بودیم در تکریت غروب رسیدیم لب مرز تبادل انجام شد یکی از اسرا دوباره قبلاً می‌خواست تبادل بشود اما نشده بود (بچّه تهران بود) این بار که اعلام کرده بودند گفت بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار؟ خواب می‌بینم که به من می‌گویند آزاد می‌شوی؟

آمدیم این طرف مرز نماز مغرب و عشاء را لب مرز خواندیم وضو گرفتیم نشستیم در صف دیدم یک آقای نظامی ‌آمد نشست نگاه کردم دیدم صیاد شیرازی هست نماز مغرب را خواندیم ما را آوردند کرمانشاه شب را در کرمانشاه هیچ کس نخوابید اصلاً خوابمان نمی‌برد اینکه بگویم ما را خواب می‌برد یا نه ؟ دوست داشتیم بخوابیم یا نه؟ خوابمان نمی‌برد صبح با پرواز آوردند تهران از آنجا ما را بردند قصر فیروز (فکر می‌کنم از این پادگانهای طرف افسریه) سه روز قرنطینه بودیم بعد عمو و آقا عبدالله (شوهر عمه‌ام) آمدند دنبالم ما را بردند خانه عمویم فردایش آمدیم دامغان.

بعد از استقبال ابتدای ورودی شهر آمدم مسجد امیرالمؤمنین% که آنجا هم مراسم جشنی گرفته بودند تو جمعیت نگاه کردم دیدم حسن را نمی‌بینمش در دامغان حتی در تهران هم کسی به ما نگفته بودند که حسن شهید شده (تهران خانه عموها) اینکه در جماعت پدرمان مادرمان را دیدم برادرهایمان را دیدم اما حسن نبود. دامغان برادرم جمشید در مسجد امیرالمؤمنین% به من گفت که حسن شهید شده است.

بعضی موقع انسان یک جور آمادگیهایی دارد این جوری هم نبود که شنیدن این خبر یکدفعه اتفاقی باشد در ذهنمان نباشد بلکه در ذهنمان این وجود داشت اینکه ایشان شهید شده ولی نمی‌خواستم این را قبول کنم بعد که اینجا گفتند در آن حالت خاص این جماعت آمده بودند و ملت همه شاد بودند دیگر آنجا جای گریه نبود که بگویم که گریه کردم و زدم به سرم نه این جوری نبود چون آن موقع موقعیتی نبود که آدم گریه کند و …

بعد ما رفتیم سر خاکش جمعیت زیاد بود مگر می‌شد از لای جمعیت در بروی جمعیت خیلی زیاد بود آن روز که از اسارت برگشتیم جمعیت سنگینی بود بعد ما از همانجا رفتیم سر خاک و برگشتیم البته خیلی چیزها برای ما عادی بود دیدیم که اینهایی که جبهه بودند برایشان شهادت و دیدن یک جنازه غیرعادی باشد اصلاً این چیزها نیست.

بگویم که خیلی سخت بود نه حالا برادرمان جمشید مدتی قبل فوت کرده در هر صورت انسان می‌میرد چه چیزی بهتر از شهادت؟ من حاضرم همه خانواده ما با شهادت بروند و زودتر هم بروند آدم ها معمولاً تا ۶۰-۷۰ سالگی می‌روند اما سن ۲۵ سالگی و ۴۰ سالگی با شهادت برود خیلی بهتر از این است که مثل داداشمان جمشید سرطان بگیرد و فوت کند در صورتی که جمشید کمتر از ما در جبهه نبودش مثلاً من یادم هست که جمشید از جبهه زنگ زد (من دامغان بودم) زنگ زد که حسین خرّازی دستش قطع شده ایشان از در جبهه این خبر را داد. مرگ همیشه می‌آید خوب هست که با شهادت باشد بهتر از شهادت هم مگر چیزی وجود دارد؟

کل شهدا را به شخصه واسطه قرار دادیم خیلی از دوستانمان شهید شدند بیش از هزاران نفر بعضی مواقع که به عکسها رجوع می‌کنم یا اسمها را من در دامغان که همین امروز که سرخاک شهدا داشتم نگاه می‌کردم به جرأت می‌توانم بگویم در آن ردیفی که نگاه می‌کردم شاید به تعداد انگشتان دستم نبود که من نشناسمشان بچّه‌هایی که اینجا آرمیدند.

هم‌سنهای خودمان بودند که شهید شدند یا در دبیرستان بودیم یا در راهنمایی بودیم خلاصه همکلاسی بودیم یا به طریقی می‌شناختیمشان تک تک اینها را در سری‌هایی که آنجا من بودم مثلاً خانمحمّدی که آن طرف شهید حسن در فردوس رضا خاکش بود در دارخوین بالای لودر بودش داشت خاکریز می‌زد و ما هم داشتیم آرپی‌جی می‌بردیم رحیم صفوی گفت آرپی‌جی‌ها را ببریم آن طرف جاده داشتم می‌آمدم گفتم خانمحمّدی او هنرستانی بود خان محمّدی گفتم همشهری پله‌های لودر را گرفتم رفتم بالا دست دادیم و روبوسی کردیم گفتم من اینها را می‌برم برمی‌گردم رفتم و برگشتم دیدم جنازه‌اش آمده دیدم بچّه‌هایی که می‌شناسیم مثلاً آقای طباطبایی (همان طرفهای خاکش هست) آقای خلیلی، فرجی زاده، پسر حاج حسین اینها همه اینجا بودند، علی حسن بیگی من سوخته بودم (در عملیات بستان در چزابه)، این کرمهایی که هست نمی‌دانم چیه که کل صورت را می‌زدند که فقط یک ذره من بیرون را می‌دیدم یک توری می‌گذاشتند که سوختگیهای پوست صورت را از بین ببرد خوب دیدم صدای حمید دعایی می‌آید و علی حسن بیگی آمد و آن قدر گریه می‌کرد بعد از این جریان که از پیش ما رفت دیدم که علی شهید شده محسن‌شان هم که قبلاً شهید شده بود علی هم قشنگ یادم هست آن موقع آمد این قدر گریه می‌کرد گفتم برای چی داری گریه می‌کنی من که ناراحت نیستم گفت قیافه‌ات را دیدی؟ چون آنجا آینه نبود چون بیمارستان سوانح و سوختگی آیینه نمی‌گذارند چون که آدم سوختگیهایشان را ببیند.

خیلی شهید ما دیدیم بعد استثناء هم ما نداشتیم من اصلاً آن موقعی را که یادم است اینهایی که شهید شدند که خاکشان در اصفهان است دوستانمان بودند ما شبهای جمعه هر شب جمعه برایشان فاتحه می‌فرستیم به اسم یاد می‌کنیم و فاتحه می‌دهیم من اصلاً تهران باشم مأموریت باشم تهران سالی دو سه بار بیشتر بهشت زهرا نمی‌توانیم برویم دو سه بار اصفهان را نمی‌توانیم برویم و هر دفعه که اصفهان برویم می‌رویم سر خاک این دوستان شهید مأموریت‌ها را می‌رویم با خانواده سالی یک بار می‌رویم حاج خانم (مادرم) را پارسال بردیم اصفهان، اصفهان قطعه شهدایش را هر عملیاتی را یک قطعه کردند شما هر جا که می‌روی باید یکی یکی خلاصه به آنها سر بزنی که شاید دوستانمان آنجا شهید شدند چون ما با آنها خیلی بیشتر بودیم تا با بچّه‌های دامغان با بچّه‌های دامغان فقط در جبهه دروان سربازی را بودیم که سه چهار ماه هم بیشتر نبود.

روحش شاد و یاد و نامش زنده و جاودان باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


 

راوی : علی سهمی[۵] برادر شهید

من برادر کوچکتر شهید حسن سهمی بودم ما دو تا در عالم بیرون از خانه مثل دو تا رفیق بودیم هر جایی می‌رفتیم در مدرسه، و هنرستان ما را برادر نمی‌شناختند فکر می‌کردند ما با هم رفیقیم چون با رفیقانش با هم بودیم، فکر می‌کردند من هم یکی از رفیقانش هستم. هنرستان که درس می‌خواند، من می‌رفتم آنجا پیش او مثلاً فوتبال می‌خواستیم بازی کنیم فامیلی من را نمی‌دانستند به اسم من را می‌شناختند علی مال ما، نمی‌گفتند : داداشت مال ما. مثلاً حسن می‌گفت: من و علی و فلانی می‌ایستیم، می‌گفتند نه علی برای ما است.

به ده که می‌رفتیم از اول تابستان تا آخر تابستان من و حسن و پسرعمویم رضا ما سه تا هم سن و سال بودیم همه‌اش هم با هم بودیم. کارهایی که می‌کردیم چیزهایی که به ما می‌سپردند همه‌اش با هم بودیم. ما خاطراتی که داریم از مدرسه مثلاً ابتدایی که بودیم طوری از مدرسه درمی‌آمدیم که بدو بدو به مسجد جامع به نماز حاج آقای ترابی برسیم دو تا مسجد بود آن موقع مسجد اعظم بود و یکی هم مسجد پایینی مسجد سرهنگ بود که حاج آقا سید محمود پایین نماز می‌خواند حاج آقای نصیری مسجد بالایی نماز می‌خواند که همان مسجد اولی می‌رسیدیم همان جا نمازمان را می‌خواندیم بعد می‌آمدیم خانه. آن زمان هم صبح مدرسه بودیم هم بعد از ظهر. صبح تا ساعت ۱۲ بودیم باز ساعت یک می‌رفتیم تا ساعت ۴ بعد از ظهر. آن دوره، دوره‌ای بود که مدارس دو زمانه بود.

در خانه جنگ و دعوا داشتیم. دو تا پسر شانزده هفده ساله پشت سر همدیگر بودیم. دو سال و نیم اختلاف سنی ما بود به شوخی در همین اتاق بغلی برگشت نمی‌دانم چی به من گفت: یک لگد زدم به سینه‌اش، خورد به شیشه و شیشه داخل حیاط ریخت خودش آمد این طرف شیشه جایی از او را نبرید ولی گفت حالا جایی تلافی می‌کنم. تو ده که می‌رفتیم تابستان‌ها همیشه با هم بودیم ما توی شهر چون اختلاف سنّی داشتیم مدارس ما فرق می‌کرد او دبیرستان بود من راهنمایی بودم. من چون متولد نیمه دوم بودم ۳ سال اختلاف درسی ما بود.

خانه‌مان نزدیک حسینیه حضرت ابوالفضل% دامغان بود زرجوی شمالی همین اولین حیاط بود از خانه آقای ابراهیمی که چسبیده به خیابان بود ما خانه دومی بودیم. از خانه درمی‌آمدیم حسینیه حضرت ابوالفضل% روبروی ما بود. خاطراتی که آنجا داریم یک درختی بود درخت عسلو به قول دامغانی‌ها. سه تا شاخه داشت. این سه تا شاخه هر کدام از ما سه نفر (من و رضا و حسن) چون پسرعموهایم هم در خانه ما بزرگ شدند درس خواندند دیپلم گرفتند چون عمویم دهات زندگی می‌کرد پسرعموهایم دامغان، خانه ما بودند هر کدام از ما یک شاخه‌ای داشتیم، خوراکی مثلاً قایم می‌کردیم تابستان که سبز بود هر کسی جایش جدا بود. کسی دست به چیزهای دو نفر دیگر نمی‌زد.

آن زمان بعد از انقلاب که سینما باز شده بود با هم سینما می‌رفتیم فوتبال می‌رفتیم همه جا با هم می‌رفتیم. چه در شهر و چه در دهات همه جا با هم بودیم. خیلی با هم خوب بودیم در عین حال که خوب بودیم با هم رفیق بودیم. او از همه چیز من خبر داشت و من هم از همه چیز او خبر داشتم. اگر او خانه رفیقانش می‌رفت مثل خانه آقای ابراهیمی یا آقای قوشه‌ای می‌رفت من هم با آن‌ها بودم. چون تقریباً هم سن و سال بودیم. با آقای ابراهیمی سنّ و سالمان یک سال فرق می‌کرد با آقای قوشه‌ای هم همین طور. من هم با آن‌ها می‌رفتم. شوخی می‌کردیم یا به شوخی هم دیگر را می‌زدیم یا کشتی می‌گرفتیم.

لباس‌هایمان و کفشهایمان اندازه هم بود او کفش من را می‌پوشید و من کفش او را می‌پوشیدم. او لباس من را می‌پوشید و من لباس او را می‌پوشیدم. می‌رفتیم با هم به استخر و این طور بود که سانس اول می‌رفتیم و سانس آخر درمی‌آمدیم. شنای او خیلی خوب بود عین مرغابی بود. هنوز پاهایش داخل آب نرفته بود از آن طرف سرش بیرون بود. یعنی این قدر کمرش انعطاف داشت آقای شریف تهرانی که غریق نجات بود می‌گفت : من خیلی کم و به ندرت می‌بینم این طوری که کمری بتواند این قدر قوس داشته باشد که هنوز پاهایش توی آب نرفته است سرش از آن طرف بیاید بیرون. من خودم روی آب راه می‌رفتم. یکی از بچه‌ها می‌گفت تو به درد غواصی می‌خوری. بیا جبهه تا روی آب راه بروی. پنج شش قدم عادت کرده بودیم روی آب راه می‌رفتیم. یک جا بلیط می‌گرفتیم سه نفری من و رضا و حسن بلیط می‌گرفتیم می‌دادیم و دیگر تا آخر سانس‌ها کسی با ما کاری نداشت و داخل استخر بودیم.

حسن در زندگی هم آدم مذهبی بود و از همان اول نمازش را اول وقت می‌خواند. کاری به کار کسی نداشت و می‌گفت چه کار داری که فلانی چه کار می‌کند. تو به کار خودت کار داشته باش. یک جمله‌ای به اخوی فرامرز می‌گفت که آزاده است. به او می‌گفت تو خیلی جبهه می‌روی ولی من یک بار می‌آیم و شهید می‌شوم. روی پیشانی من نوشته شده است که من مخلص‌تر از تو هستم. تو شهید نمی‌شوی ولی من شهید می‌شوم. یک بار کافی است که من بیایم جبهه واقعاً هم همین جور شد البته قبلش جبهه رفته بود ولی تعداد روزهایش کم بود ۲۰ روزه و ۴۵ روزه بود ولی این دوره چند ماهه بود.

زمانی که حسن می‌خواست برود جبهه، زمانی که رفت جبهه تا مدتی از او خبری نداشتیم. فقط به صورت نامه، حتی در این مدت تلفن هم نزد. چون جایی بودند که به تلفن دسترسی نداشتند. تنها چیزی که من از او دارم یک نامه بود با دو تا عکسی که خدمت شما دادم که در ظرف این مدت فرستاده بود. تا این که بچّه‌ها از عملیات برگشتند. یکی از بچّه‌ها بود که رفیق ما بود. عکس‌ها را ظاهر کرده بود. می‌گفت دست به پشت عکس نزنید چون من اسم شهیدان را پشت عکس نوشته‌ام و هنوز شهیدان را نیاورده‌اند دست به پشت عکس نزنید نمی‌خواهم بدانند که کی‌ها شهید شده‌اند شب عید بود.

آقای عباس محمودی بود عباس در آن عملیات موجی شده بود. اولین عکسی که به دست من داد من دست کشیدم پشت عکس دیدم که نوشته است گفتم : عباس خودتی. لااقل این عکس را نمی‌دادی در این عکس تو با حسن هستی و پشتش نوشته است. این یعنی چه؟ من عکس را برگرداندم دیدم نوشته است شهید حسن سهمی، به عباس گفتم : حسن کی این طوری شد؟ گفت همان روز ۲۴ بهمن عصر تیر به سرش خورد.

من شهادت حسن را شب عید نوروز سال ۱۳۶۴ ه.ش فهمیدم ولی اسارت اخوی فرامرز را همان روزی که اسیر شد فهمیدم. یکی از کردهای عراقی که به عراق رفت و آمد داشت به من گفت که حسین سهمی چه نسبتی با تو دارد؟ من گفتم پسرعموی من است جرأت نکردم که راست بگویم. گفتم یکی از پسرعموهای من است گفت اسیر شده است من صدایش را شنیدم که آن طرف دجله اسیر شده است رفتم هلال احمر ماه رمضان بود آخر شب آقای سلاحی در سالن مسابقه فوتبال داشتیم آقای سلاحی گفت : واقعیت این است که فرامرز اسیر شده است ولی از حسن هیچ خبری نداریم گفت از حسن و جمشید هیچ خبری نداریم. سه تایی برادرهایم جبهه بودند. سلاحی گفت از آن دو تا خبری نیست ولی این یکی اسیر شده است.

اوّل کسی که پارچه از روی جنازه شهید حسن کشید من بودم. عمه‌ام خدابیامرز یکدفعه گفت او که زنده است شهید نشده است چون بعد از چند روز روز ۲۲ اسفند که شهید شد روز سوم عید تشییع شد. حسن قیافه‌اش فقط یک ذرّه زرد شده بود. لبخند روی لب‌هایش بود. عمه‌ام دست به سر حسن زد خون تازه آمد در دست عمه‌ام. عمه‌ام گفت این که زنده است شهید نشده خون دارد می‌آید. گفتند : این یخ زده است حالا یخش آب شده است. این خون برای آن است. آنجا بود که صورت حسن چرخید. عکس‌هایی که گرفتند صورتش چرخیده است. خودش یک لبخند خیلی قشنگی روی لب‌هایش داشت. حسن یک تیر به سرش خورده بود و یک لبخند ملیحی داشت. عمه‌ام سر حسن را گرفته بود گفت او زنده است او را ببرید اورژانس صورت حسن چرخیده است.

بعد از شهادت حسن و اسارت اخوی فرامرز من حتی بارها سوار اتوبوس شدم که بروم جبهه، قدرت آباد (۱۵ کیلومتری دامغان) متوجه می‌شوند من را پایین می‌انداختند. بارها شد که بدون ثبت نام چون از من ثبت نام نمی‌کردند در آن زمان سال ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ خیلی کم دامغان خانواده‌ای دو تا شهید داشت.

اخوی بزرگ ما مرحوم آقا جمشید زن و بچه داشت و او هم جبهه بود. دو تا برادر بزرگتر از من یکباره یکی‌شان اسیر شد و یکی‌شان شهید شد و به همین خاطر نمی‌گذاشتند که من جبهه بروم. جمشید هم که با آقای دکتر بنازاده هر عملیاتی می‌شد همیشه جبهه بودند. ۶-۷ بار تا قدرت آباد آمدم و آنجا من را پیاده کردند و گفتند برگرد. شهید محمدعلی مشهد چند بار متوجه شد گفت علی تو اینجا چه کار می‌کنی؟ گفتم من می‌خواهم بیایم تهران. گفت بیا برو پایین تهران نمی‌خواهی بروی. شهید محمدعلی با من آشنا بود. بسیار انسان پاک و خوبی بود.

من از بچه‌های جبهه خیلی خاطرات دارم. چون وقتی می‌آمدند مسجد جامع پاتوق ما بود. تا شب در مسجد می‌ماندیم. نماز مغرب هم در مسجد می‌ماندیم. همه دور هم می‌نشستند و صحبت می‌کردند. یکی از خاطراتش تعریف می‌کرد آن یکی از ترکش خوردن خودش تعریف می‌کرد.

در طول این مدت ۲۷ سال ۲۸ سال بعد از شهادتش هنوز که هنوز است انگار همان روز سوم فروردین سال ۱۳۶۴ است. واقعاً این خاطرات نمی‌شود از بین برود. من هر جا که نگاه می‌کنم حسن را می‌بینم در آن خانه با هم کار می‌کردیم. بچه‌ها پنج شش تا بودیم با هم کار می‌کردیم به جز فرامرز که جبهه بود. بقیه هم کار می‌کردیم کارگری را خودمان می‌کردیم. فقط یک بنّا می‌آوردیم. حسن هم جزء ما بود. همه جا با هم بودیم. هر جایی از خانه را بگردی، خاطره‌ای از او دارم. آن گلخانه‌ای که می‌بینی آن گلخانه اتاقش بود. همه‌اش شیشه بود. گل‌ها چیده بود کتاب‌هایش یک قفسه‌ای داشتند. من دیر جنبیدم. آلبوم عکسش را برنداشتم در آن هنگام که فهمیدم شهید شده است. روزی که به ما در روز اول عید خبر دادند که شهید شده است آمدند تمام عکس‌هایش را برداشتند و رفتند یعنی فامیل‌ها عکس‌هایش را بردند. من این عکس‌هایی را که می‌بینید چاپ کردم بالای ۲۰۰۰ تا عکس چاپ کردم که ۲۰-۳۰ تا عکس حسن بین آن‌ها است.

خیلی خواب شهید حسن را دیدم که مثلاً با همدیگر هستیم مثل همان قدیم‌ها. به صورت همان قدیم که مثلاً در روستای کبوترخان بودیم یا مثلاً این طرف آن طرف می‌رفتیم در خواب دیدم یا خواب می‌دیدم که در استادیوم آمده و خیلی خوشحال است. نمی‌دانم چه موضوعی بود که شبش خواب دیدم که آمده است و خیلی خوشحال است و دست انداخته گردن من و به من تبریک گفت. یک شب هم در خواب آقایم و حسن و جمشید سه تایی آن‌ها را دیدم که در جمع نشسته بودند. حسن کنار من نشسته بود آقایم آن طرف‌تر و اخوی جمشید هم روبروی من نشسته بود و صحبت می‌کردند. خیلی از او خواب دیدم. سر خاکش همیشه می‌روم و التماس دعا از او دارم و به او می‌گویم حسن جان من به شما احتیاج دارم. غیر ممکن است که سر خاکش بروم ولی التماس دعا از او نکنم. به نظر من شهیدان گره گشا هستند گره‌ها را می‌توانند باز کنند.

 

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : خانم نیّره سهمی[۶] خواهر شهید

حرکتها و فعالیتهای انقلابی در شهر دامغان قبل از پیروزی انقلاب به صورت پراکنده شکل گرفته بود. مراکزی بود که عده‌ای از جوانان جلساتی را در آنجا داشتند و اخبار و اطلاعات انقلاب و حضرت امام مطرح می‌شد منزل حاج سید مسیح شاهچراغی یکی از آن مراکز بود که از طریق خانم خلیل نژاد که همسر آقا سید کاظم تقوی بود اخبار و اطلاعات انقلاب به خانمها منتقل می‌شد. با دختران حاج سید مسیح هم آنجا آشنا شدیم و آنان از امام و انقلاب برایمان صحبت می‌کردند که از آن طریق نوارها واطلاعیه‌های امام را بین دیگران تقسیم می‌کردیم و جلساتی هم آنجا داشتیم که از امام و انقلاب برایمان صحبت می‌کردند. در جلساتی که در منزل ایشان برگزار می‌شد شرکت می‌کردیم و همچنین در جلساتی که از سوی حاج شیخ محمّد ترابی قبل از انقلاب برگزار می‌شد شرکت می‌کردیم و این جلسات را کسی نباید می‌فهمید و مخفیانه برگزار می‌شد.

قبل از انقلاب برادرم حسین که از شهید حسن بزرگتر بود در برنامه‌های انقلابی شرکت داشت و فعال بود حتی یک بار یک پلیسی برای ما خبرآورد که او را می‌خواهند دستگیر کنند، حسن هم آن موقع کوچک بود اما در برخی صحنه‌های انقلاب حضور داشت تا اینکه انقلاب پیروز شد و هر کدام از خانواده ما بعد از انقلاب و در زمان جنگ به یک جایی رفتیم.

حسن اگر جایی می‌رفت خانه دوستی، رفیقی، فامیلی اگر وضعشان خوب نبود و چیزی نداشتند خیلی ناراحت می‌شد. غذای او غالباً نان و ماست بود و اگر دو نوع غذا می‌آوردی نمی‌خورد و می‌گفت من این نان و ماست را می‌خورم شاید خانواده‌هایی باشند که هیچ نداشته باشند و یا همین نان و ماست را هم نداشته باشند شما این قدر بنده ناشکر نباشید و دو جور غذا درست نکنید.

احترام به دیگران

در سن نوجوانی بود که یک روز او را فرستادم تا نان بگیرد رفت و بعد از لحظاتی برگشت و نتوانسته بود نان بگیرد گفتم چرا نان نگرفتی؟ ظاهراً نانوایی خیلی شلوغ بوده و نان هم به ایشان نمی‌رسیده برادر کوچکم را فرستادم رفت و نان خرید و آورد گفتم حسن چرا این برادرت نان خرید تو نتوانستی؟ گفت او صف را رعایت نکرد ولی من این کار را نمی‌توانم بکنم؛ من هم عصبانی شدم و او را کتک زدم. بعد از یک ساعت آمد عذرخواهی کرد گفت من اشتباه کردم که تو عصبانی شدی و مادر هم از دست او عصبانی شد. من هنوز از آن موضوع ناراحتم چون بی‌گناه بود نتوانست بدون نوبت نان بگیرد  واین کار را نکرد با اینکه حق با او بود ولی او آمد عذرخواهی کرد. به هیچ کس بی‌احترامی نمی‌کرد.

در خانه و خانواده ما با اینکه برادرهایم و پسرعموهایم ۷-۸ تا بودیم او در میان این جمع یک چیز دیگر بود نه اینکه بقیه بد بودند اما او خیلی تفاوت داشت نظم را خیلی رعایت می‌کرد همان زمان کودکی و نوجوانی اهل به هم ریختن خانه و اذیت کردن در خانه نبود اگر یک چیزی به او می‌گفتم مثل اینکه مادرم به او گفته باشد و احترام مرا هم به اندازه مادرم داشت و گوش به حرف من می‌کرد.

حتی اگر کار داشت ما به او می‌گفتیم فلان کار را بکن سریع کار خودش را رها می‌کرد نمی‌گفت من الآن خسته هستم یا می‌خواهم مشقهایم را بنویسم کاری را که به او می‌گفتم سریع انجام می‌داد.

اذان ظهر که می‌شد نمازش اول وقت می‌خواند خیلی از اوقات که مسجد می‌رفت و بعضی مواقع که نمی‌توانست مسجد برود همان خانه اول وقت نمازش را می‌خواند. مادر و یا پدر که خوابیده بودند اگر تلویزیون روشن بود خاموش می‌کرد می‌گفت پدر خوابیده خسته هست می‌خواهد استراحت کند یا مادر خوابیده ساکت باشید و مزاحم استراحتشان نباشید تا این حد رعایت می‌کرد و احترام می‌گذاشت. از مدرسه که می‌آمد خیلی با نظم می‌آمد کیف وکتابش را مرتب یک جای مخصوص داشت می‌گذاشت و یک جای خانه مخصوص او بود و آنجا می‌نشست و با کسی کاری نداشت و آزاری برای داداشها وخواهرهایش نداشت سرش به درس و مشق خودش بود.

غذا برایش می‌آوردیم و بعد میوه برایش می‌آوردیم میوه را نمی‌خورد می‌گفت که غذا خوردم امروز سیر هستم و می‌توانم تا فردا خودم را نگه دارم اما یک دوستی داشت که وضع خوبی نداشتند و میوه را فردا برای او می‌برد و غذای فردایش را هم با آن دوستش که نزدیک خانه‌مان بودند نصف می‌کرد. آنچه که در خانه ما بود و در خانه آنان نبود را با آن دوستش نصف می‌کرد این اخلاق او بود. از زمانی که کودکی ۷ ساله بود تا شهادتش هیچ بدی از ایشان ندیدم و از همان کودکی راه درست را می‌رفت.

شوهرم در سفارت ایران در ایتالیا بود و به ایران برای دیدن آمده بودیم می‌خواستیم چند روزی را برای زیارت به مشهد مقدس برویم که حسن به ما گفت من را هم ببرید گفتم ما نمی‌توانیم تو را ببریم گفت من را ببر چون مرحله آخر است که با شما سفر می‌کنم و آخرین سفرش هم بود. با ما آمد مشهد و گفت یک عکس یادگاری با هم بگیریم و داشته باش گفتم مگر شما می‌خواهی کجا بروی؟ گفت حالا یک روزی می‌فهمی که به کجا می‌روم صحبت از آن داداشم حسین بود که جبهه بود و به شوخی می‌گفت حسین سعادت شهادت را ندارد ولی من سعادتش را دارم و شهید می‌شوم حالا می‌بینید و بعد از شهادت من می‌فهمید.

ما در خارج از کشور بودیم به من زنگ زد که شما یک تعدادی لباس بخرید و برای این خانواده بفرستید یک خانواده ضعیفی هستند که مشکل دارند و من خودم پول ندارم اگر یک روزی توانستم جبران می‌کنم و اگر نتوانستم من را حلال کنید.

شوهرم کارمند وزارت خارجه و در سفارت ایران در ایتالیا کار می‌کرد که خبر شهادت حسن را آنجا که بودیم به من دادند. من یک هفته به شهادت حسن خوابی دیدم که جنگ است ولی نمی‌دانم جنگ کجاست و خیلی شلوغ است و یک صدایی آمد داخل خانه و به من گفت شما سه برادرت جبهه هستند که من خبری از جبهه رفتن برادرهایم نداشتم گفت یکی از آنان شهید و یکی اسیر می‌شود من در خواب شروع کردم به گریه کردن گفتم تازه یکی‌شان ازدواج کرد. تو را خدا آن که زن دارد شهید نشود اولاً هیچ کدام را نمی‌خواهم که شهید شوند و نه اسیر شوند. گفت باید یکی از این دو را انتخاب کنی اگر نکنی ما خودمان انتخاب می‌کنیم گفتم آن که زن دارد شهید نشود و همه‌اش می‌گفتم سخت است ولی می‌گوید باید انتخاب کنی از خواب بیدار شدم به همسرم گفتم من باید یک تلفنی به ایران بزنم دارد یک اتفاقی در خانه ما می‌افتد بعد ازچند روز خبر اسارت برادرم حسین را به من دادند و دیگر نگفتند حسن شهید شده شب که شوهرم آمد خانه و می‌خواست خبر بدهد که حسن شهید شده گفتم شما می‌خواهید به من خبر دهید که حسن شهید شده من خودم خبر دارم شوهرم پرسید از کجا خبر داری؟ گفتم من خواب دیدم که حسن شهید شده.

یک هفته بعد از شهادتش آمدیم ایران برای ورود به ایران خیلی سخت بود و پروازها به کندی انجام می‌شد هواپیماها را می‌زدند امنیت در فضای آسمان ایران کم بود لذا به این راحتی پرواز به ایران جور نمی‌شد. وقتی آمدیم جنازه حسن را دفن کرده بودند جنازه او را ندیدم و یک سال بود که او را ندیده بودم و شوکه شده بودم. بعد از شهادت حسن یک مریضی بدی گرفتم حالتی که تشنج داشتم تمام بدنم می‌لرزید. حالت شوک به من دست داده بود، حامله هم بودم داغ برادر آسان نیست در طول این یک هفته تا به ایران برسم این اضطراب و نگرانی شدید سر تا پای وجود مرا گرفته بود دائماً در این فکر بودم که یک برادرم اسیر شده و یک برادرم شهید شده پدرم چطور می‌تواند این مصیبت را تحمل کند نگران پدرم بودم پیش خودم احساس می‌کردم که پدرم الآن عصبی می‌شود و تمام دامغان را به هم می‌ریزد از مادرم انتظار صبر داشتم اما از پدرم انتظار صبر نداشتم ولی وقتی آمدم دامغان سکوت و صبر پدرم را دیدم که محکم و استوار در برابر این مصیبت ایستاده و هیچ گله و شکوه‌ای نداشت برایم تعجب آور بود که بابایم این قدر صبر داشت.

اینها که رفتند خوشا به سعادتشان اما برای ما خیلی سخت بود برای خودم خیلی سخت بود داغ برادر خیلی سخت است. تصورش را کن که یک سال برادرت را ندیده‌ای حالا آمدی سر مزارش یک صحنه ناراحت کننده چیزی نمی‌بینی جز یک سنگ مزار و ناله و گریه و ناراحتی اطرافیان، تحمل دیدن این صحنه‌ها خیلی برایم سخت بود تا اینکه همان شب خوابش را دیدم و به من گفت همه رفتنی هستند تو به حال خودت گریه کن برای من نمی‌خواهد گریه کنی حسن در خواب مرا آرام کرد و بعد از این خواب آرام شدم و تحمل این داغ برایم آسان شد.

وقتی این سختیها و این داغها را دیدم به یاد مصائب حضرت زینب& افتادم گر چه ما هرگز به آن حضرت نمی‌رسیم و بعد از این مصیبت کوچک که واقعاً برای ما سخت بود اما متوجه عظمت صبر و ایستادگی حضرت زینب& شدم که در برابر آن مصیبت بزرگ و غم و اندوه چگونه صبر کرد و ایستادگی نمود.

بعد از شهادت حسن موقعی که برایم مشکلی پیش می‌آید با او صحبت می‌کنم و گره کارهایم باز می‌شود و باورمان هست که ایشان نزد خداوند مقام و منزلتی دارد و بر اساس آیه قرآن زنده هستند و صدای ما را می‌شنوند.

روحش با امام حسین% و شهداء کربلا محشور باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : خانم طیّبه سهمی[۷]‌ خواهر شهید

حسن متولد سال ۱۳۴۳ بود و هنگام شهادتش من ۱۴ سالم بود برادر دیگرم علی آقا که از حسن کوچکتر و از ما بزرگتر بود برخی اوقات در خانه با ما دعوا می‌کرد که حسن طرفداری من را می‌کرد و به او می‌گفت چرا اذیتش می‌کنی؟ او از ما دفاع می‌کرد حرف مادر و بزرگتر را گوش می‌کرد و احترام به مادرم خیلی می‌گذاشت و حتی در کودکی گوش به حرف مادرم می‌داد.

همیشه به من دیکته می‌گفت و خیلی با حوصله با من کار می‌کرد اما آن یکی داداشم با من دعوا می‌کرد اما حسن قشنگ با من کار می‌کرد و درسهایم را به من یاد می‌داد. خط زیبایی داشت صدای زیبایی هم داشت دوست داشت همیشه بخواند و سوره شمس را زیاد می‌خواند و به ما سفارش می‌کرد که سوره شمس را زیاد بخوانید زیارت عاشورا هم خیلی تأکید می‌کرد که بخوانید.

شاگرد اول کلاس در درس و بحث نبود اما در کارهای دیگر فعال بود نماز شب می‌خواند نمازهایش را اول وقت می‌خواند برخی اوقات نصف شب که بیدار می‌شدم صدای صوت قرائت نماز شبش را می‌شنیدم که چه زیبا می‌خواند داخل اطاق که معمولاً کتاب و دفترش آنجا بود همانجا نماز شبش را هم می‌خواند و به ما سفارش نماز را همیشه می‌کرد.

مرتب حسن ابراهیمی و حسن رضی آبادی و چند بچّه دیگر را ظهر می‌آورد ناهار آب دوغ می‌خوردند. آن موقع مدارس صبح و بعد از ظهر بود یعنی هم باید صبح و هم بعد از ظهر مدرسه می‌رفتند چند تا از بچّه‌های همکلاسی‌اش بودند که از روستا می‌آمدند و نمی‌توانستند ظهر دوباره برگردند به روستا لذا حسن اینها را می‌آورد خانه و ناهارشان می‌داد و دوباره می‌رفتند مدرسه هر روز هم یک لگن بزرگ آب دوغ درست می‌کرد و بهار و تابستان غالباً به اینها آب دوغ می‌داد به او می‌گفتیم یک غذای دیگر ببر می‌گفت نه همین خوب است و با هم می‌خوریم.

دوست دیگر او آقای حسن ابراهیمی هم که خانه‌شان دامغان هم بود به بهانه آن دوستان ایشان خودش می‌گفت که ما همه هر روز همراه حسن اینجا می‌آمدیم. در میان دوستان تنها امیر ابراهیمی هست که هنوز با ما ارتباط دارد و رفت و آمد دارد.

مادرمان برای تربیت ما زیاد زحمت کشید بچّه شیرخوار را هنگام نماز بیدار می‌کرد و اذان به گوشش می‌گفت و دوباره می‌خواباند. هنگامی که خانه ما نزدیک تکیه حضرت ابوالفضل% بود صبح‌ها مادرم برای نماز صبح می‌رفت من را همراه خودش می‌برد و همیشه ما را سفارش به نماز می‌کردند از نظر مسائل دینی واعتقادی واقعاً مادرم با بچّه‌هایش کار کرد و آنان را معتقد به دین، خدا و پیامبر۷ بار آورد. مادرم مدام کتاب قصه‌های قرآن را برای بچّه‌ها می‌خواند برای همین نوه‌ها، مادربزرگ را دوست دارند. پدرم هم خیلی آرام و ساکت بود صبر زیاد داشت.

نزدیک عید نوروز سال ۱۳۶۴ بود که به مادرم می‌گفتم لباسی عید امسال نمی‌خواهی برایمان بگیری مادرم می‌گفت ما امسال عید نوروز نداریم می‌گفتم چرا عید نداریم. مادرم آگاه شده بود و ما متوجه نمی‌شدیم.

بعد از سال تحویل آقای هروی همسایه ما بود آمد خبر شهادت حسن را داد ما رفتیم سپاه کنار جنازه حسن من تصور می‌کردم الآن مادرم حالش بد می‌شود اما دیدم قشنگ دستهایش را بلند کرد و خدا را شکر کرد من تعجب کردم که مادرم اشکش درنیامد و این طور تحمل کرد من از تحمل مادرم مانده بودم.

من جنازه حسن را دیدم و جلوی تابوت برادرم گریه می‌کردم و اشک می‌ریختم. مادرم کنار جنازه شهید حسن دستها را بلند کرد و خدا را شکر می‌گفت و ما از صبر مادرمان تعجب می‌کردیم. مرض قند پدر و مادرم از همان زمان شروع شد و دیابت گرفتند  و این داغ را در دل خودشان ریختند.

آخرین دیدار خواهر با برادر شهیدش

آن موقع که در سپاه پاسداران رفتند جنازه‌ها را دیدیم گفتند برادرت را بوس کن تا شهادت و رفتنش برایت عادی‌تر شود ولی آن موقع به علت شلوغی موفق نشدم که او را ببوسم، بعد موقعی که تشییع جنازه شد رفتم جنازه را که در قبر گذاشتند خیلی دوست داشتم بوسش کنم ولی باز چون بچه بودم کسی به حرفم گوش نداد حالا که سر قبرش می‌رویم با اینکه این همه زمان که گذشته است هر دفعه که می‌رویم با همه احوال باز می‌نشینم قبرش را بوس می‌کنم که تسلی خاطری شود به یاد آن موقع.

یک بار خواب شهید حسن را دیدم یک وقت نوار موسیقی را با یکی از بچّه‌ها گوش کرده بودم شبش به خوابم آمد که جلوی پارک شهید ملائی ایستاده بودم دیدم شهید حسن پشتش را به من کرده بود و هر چه او را صدا می‌زدم جوابم را نمی‌داد گفتم چرا جوابم را نمی‌دهی؟ گفت من با تو قهرم دیگر پیش من نیا گفتم چرا؟ گفت به خاطر همان چیزی که امروز گوش کردی و من متوجه شدم که به خاطر نوار بود و دیگر نوار گوش نکردم.

هر موقعی که مشکل برایم پیش می‌آید سر خاکش می‌روم نذر می‌کنم خیلی از مواقع مشکلاتم حل شده و تا آنجا که توانستم نذر را ادا کردم.

روحش شاد و با عرش نشینان الهی همنشین باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

راوی : رحمت الله سهمی[۸] عموی شهید

ابتدا می‌خواهم از خانواده و پدر شهید سهمی که برادرم بود بگویم که ایشان قبل از انقلاب هم همراه انقلابیون بود و گره گشای آنان بود زمانی که حضرت امام در پاریس بودند و اعلامیه ایشان در ایران پخش می‌شد دو نفر روحانی از دامغان به وسیله ساواک دستگیر شده بودند و در کمیته ضد خرابکاری شهربانی تهران زندانی شده بودند رئیس کمیته ضد خرابکاری شهربانی تهران که رابط ساواک و شهربانی هم بود آقای ناصری که معروف به سپهبد ازدی یا دکتر ازدی که دامغانی بود. یک روز برادرم احمد آقا سهمی در تهران به خانه ما آمد و گفت دو نفر روحانی که از حسن آباد دامغان هستند دستگیر شدند و جرمشان فعالیت برای امام خمینی بود. گفتم کجا هستند؟ گفت در شهربانی کمیته ضد خرابکاری هستند اخوی اول صبح مرا برداشت و آدرس ناصری را داشت در خیابان سپه غربی تهران ما صبح ۲۰ دقیقه به ۷ درب خانه آقای ناصری را زدیم و اتفاقاً فوری در را باز کرد و برادرم جریان را برایش تعریف کرد و درخواست آزادی آنان را نمود آقای ناصری ما را برد داخل خانه و صبحانه به ما داد و ما را سوار ماشین خودش کرد و آورد چهارراه ولی عصر. آن زمان معروف به سه راه شاه بود ما را آنجا پیاده کرد گفت شما اینجا باشید تا من برگردم نیم ساعتی آنجا بودیم که سپهبد ازدی با ماشین آمد و آن دو تا روحانی را آورد و تحویل اخوی احمد داد و اخوی احمد هم با آن دو روحانی به دامغان آمدند.

خبر شهادت حسن

حسن خیلی مهربان و با صفا و شیرین بود و خیلی با ادب و به ما احترام می‌گذاشت و من خیلی به او علاقه داشتم. ساعت ۵ صبح بود که اخوی احمد به من زنگ زد و خبر شهادت حسن را به من داد تا قبل از آن جنازه شهدا را ابتدا پزشکی قانونی می‌آوردند که من بر اساس اطلاعات قبلی خودم رفتم پزشکی قانونی دنبال جنازه حسن که داخل حیات آن ۵۰۰ جسد داخل تابوت بودند و من یکی یکی نگاه کردم تا ساعت ۱۱ صبح ولی جسد حسن نبود. به اخوی زنگ زدم که اینجا نبود. گفت راه آهن هم شهدا را می‌برند رفتم راه آهن تهران که حدود ۳۰۰ شهید آنجا دیدم. زنگ زدم به اخوی گفتم آنجا هم نبود باز گفت با هواپیما هم اجساد را به فرودگاه سمنان می‌آورند بالاخره شب ما آمدیم دامغان صبح زود رفتیم جلوی سپاه دامغان و پیکر پاک شهدای دامغان را سپاه آورده بودند.

حسن همیشه در خانه می‌گفت حسین لیاقت شهادت را ندارد و من دارم و اولین بار که بروم من شهید می‌شوم. شهدا با امام حسین% محشورند.

روحش با امام حسین% و شهداء کربلا محشور باد

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

راوی : حاج ابوالفضل عزّآبادی[۹] شوهر خواهر شهید

آشنایی ما با خانواده سهمی برمی‌گردد به سال ۱۳۵۷ ه.ش که در آن سال جهت خواستگاری به منزل آقای سهمی ‌آمدیم. خانمم از قبل انقلاب جزء مقلّدین حضرت امام بودند و جزء چند نفری بودند که به همراه خانم خلیل نژاد همسر آقای سید کاظم تقوی بودند که آنان قبل از انقلاب تابع امام بودند و رساله حضرت امام را در دامغان جابجا می‌کردند و جزء خانمهای پیشقراول و مبارز دامغان بودند و هسته مرکزی خانمها را اینها داشتند که هسته مرکزی حرکتهای انقلاب بودند. از سال ۱۳۵۷ ه.ش من سرباز بودم و جزء گروه فدائیان اسلام بودم و با حاج آقا فرات و مظان لو اعلامیه و نوار امام را پخش می‌کردم.

در همان نامزدیم انتقال نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام را به دامغان می‌آوردم و جابجا می‌کردم برادرخانم‌هایم حسین که آزاده است و شهید حسن که آن زمان کم سن و سال و کوچک بود به من برای بخش اطلاعیه کمک می‌کردند که حسن هم همکاری می‌کرد. پدر شهید حسن، آقا احمد را کسی نشناخت چون اهل صحبت کردن نبود و کسانی را که آن زمان تظاهرات می‌کردند را تغذیه می‌کرد فعال عمل می‌کرد و پشتیبان مبارزین بود برای بچّه‌ها که شبها در خیابان بودند هیزم می‌آورد و چون کارمند بیمارستان بود اخباری را که به دست می‌آورد به مبارزین خبر می‌داد و افرادی را که می‌خواستند دستگیر بشوند او خبر می‌کرد و از چنگ شهربانی فرار می‌کردند و نیروهای انقلاب که در خطر بودند را هوشیار می‌کرد و آنان فرار می‌کردند و نجات پیدا می‌کردند و از خطر دور می‌شدند و این پشتیبانی‌ها را داشت.

همیشه حسین (با نام مستعار فرامرز) از اولین کسانی بودند که اطلاعیه امام را پخش می‌کردند و اولین نفری بود که در تظاهرات دانش آموزی اطلاعیه امام را خواند و از بچّه‌های هنرستان بود و فعالیت حسن هم خیلی خوب بود. همه خانواده سهمی خیلی فعال بودند و اعلامیه‌هایی را که ما از تهران می‌آوردیم شهید حسن با اینکه بچّه سال بود در مدرسه پخش می‌کرد. شهید حسن اصلاً پرخاشگر نبود و ساکت بود.

این خانواده قبل از انقلاب هم متدین و دیندار بودند و قبل از انقلاب هم فعالیت داشتند. جمشید پسر بزرگ خانواده بیشترین ساعت کاری را به عنوان کادر پزشکی از دامغان در جبهه داشت به پدر شهید حسن آن زمان احمد خان می‌گفتند ولی خان در اینجا به معنای بزرگ و به آن معنایی نبود که به مردم ظلم می‌کردند.

پدر خود آقا احمد پدر بزرگ شهید حسن قاری قرآن بوده است و کاملاً مذهبی بودند و خانواده‌ای بودند که دامغان روی اینها به عنوان مذهبی حساب باز می‌کردند و باقیات الصالحات گذاشته و موقوفات زیادی را گذاشته در روستا که در محرم در همین روستای کبوترخان هزینه می‌شود. موقوفات یک دانگ کشاورزی که هزینه حسینیه و تکیه را از آن پرداخت می‌کنند و به «موقوفه احمد خانی» که پدر بزرگ احمد خان بود، معروف است.

من در وزارتخانه مشغول کار بودم و مرتب مأموریت خارج از کشور برایم پیش می‌آمد و هنگام شهادت حسن ما ایران نبودیم اما با حسن از طریق نامه ارتباط داشتیم هر چند وقت یک بار نامه‌ای برایم می‌نوشت یا زنگی برایم می‌زد.

معمول بود که کسی مأموریت خارج از کشور برایش مطرح بود سطح توقعات مردم به ویژه اطرافیان از آن شخص زیاد بود و هر کسی درخواستی داشت حسن هم همیشه درخواست داشت اما هیچ وقت برای خودش چیزی نمی‌خواست همیشه به فکر مشکل دیگران بود و مشکلات مردم را برایم مطرح می‌کرد فلانی چنین مشکلی دارد و فلان کس نیاز به کمک دارد و از این قبیل موارد. حسن چند وقت یک بار نامه‌ای برای ما می‌نوشت.

زمان شهادت حسن من با خانواده در ایتالیا ساکن بودیم و در سفارتخانه جمهوری اسلامی ایران در ایتالیا مشغول کار بودم شبی که زنگ زدند و خبر شهادت او را دادند و می‌خواستم که به خانمم بگویم که حسن شهید شده گفت من می‌دانم که حسن شهید شده من گفتم نه حسین اسیر شده دوباره گفت نه حسن شهید شده. چند روز بعد اعلام کردند که حسن شهید شد.

ما اگر قبول کنیم که تمام حرکات ما را خدا می‌بیند برایمان پذیرش سختیها آسان هست و این خانواده هم راحت این را پذیرفتند و شهادت و اسارت غصه‌ای ندارد بلکه یک نعمت است. از پیدایش انسان شاید هر چند صد سالی درهایی باز می‌شود و چند نفر می‌توانند از این درها عبور کنند و همیشه این درها باز نیست و شهید حسن هم از تیپ آدمهایی بود که از این فرصت کوتاهی که فراهم شده بود توانست از این درب عبور کند و اکنون بر اساس فرمایش اهل بیت( و قرآن در کنار اولیاء الهی دارند زندگی می‌کنند و زندگی راحت و زیبایی دارند و ما چون بر اساس اعمال و رفتارمان که مشکل داشته مورد پذیرش واقع نشدیم ان شاء الله آن دنیا دست پدر و مادرش و ما را هم بگیرند.

شهید حسن همه را آزاد کرد

مرحوم آقا میر اسماعیل[۱۰] می‌گفت : زمانی که حسن شهید شد پدر بزرگ شهید حسن، حسن خان  را در عالم رؤیا دیدند که خیلی خوشحال است گفتند برای چی؟ گفت ما دیگر راحت شدیم یک کسی آمده که تمام ما را آزاد کرده است شهید حسن نوه ما آمده و ما را آزاد کرده و الآن زندگی راحتی داریم و مشکلاتی که قبلاً داشتیم الآن نداریم و اکنون زندگی راحتی داریم کسی با ما کاری ندارد و خیلی ما را راحت کرده است.

شهید حسن خصوصیات بسیار خوبی داشت یکی صبرش بود در برابر مشکلات با اینکه مشکل داشت اما صبرش خیلی بود و نکته دیگر اینکه خودش می‌دانست که شهید می‌شود چون یک دکلمه‌ای ۱۰ روز قبل از شهادتش در منطقه خوانده بود که بعد از شهادتش شنیدم که در آن دکلمه کل منطقه عملیات را ترسیم کرده بود و آخرش هم گفته بود قرار است ما شهید بشویم و ده روز قبل از شهادتش در منطقه که بود می‌گفت من شهید می‌شوم. کاملاً می‌دانستم که این اتفاق برایش می‌افتد. با آن خوابی که دیده بوده این شهادت را قبول کرده و پذیرفته بود می‌توانست با همان خواب این را نپذیرد و قبول نکند و برگردد چون پذیرا بوده نشانه پاک بودنش بوده است.

خداوند ان شاء الله کمک کند که همه ما هم بتوانیم یک گوشه‌ای از خصوصیات این کسانی را که راه خودشان را خوب انتخاب کردند و تا آخرش هم رفتند ما هم بتوانیم جزء رهروان آنان باشیم.

روحش با امام حسین% و شهداء کربلا محشور باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


 

راوی : زهرا صدراللّهی[۱۱] زن داداش شهید

خصوصیات اخلاقی شهید

شهید سهمی اخلاقش یک اخلاق پسندیده و خوب بود که روی ما تأثیر به سزایی گذاشت هنوز هم نصایحی که به ما می‌کرد در زندگی ما مؤثر است. ایشان اخلاق و برخوردش از محیط خانواده که شروع می‌شد واقعاً رعایت می‌کرد تا به محیط اجتماع و بیرون می‌رسید، در خانواده من برخورد همراه با احترام ایشان را با بزرگ‌تر حتی با کوچک‌تر از خودش دیدم و بعد حالت نصیحت به دیگران خیلی داشت. حالا یا به صورت شوخی بود یا جدی بود هر طوری بود بچه‌ها و حتی بزرگترها را نصیحت خیلی می‌کرد. ایشان یک فرد بسیار متین و آرام بود و در بین برادران فکر می کنم از همه آرامتر و متین‌تر و خیلی با شخصیت بود.

همیشه هم چهره بشاش و خندان داشت، من هیچ وقت اخم در صورت ایشان ندیدم. همیشه شوخ طبع بود به طوری که شما نمی‌توانستید تشیخص بدهید که الآن صحبت جدی می کند یا شوخی، در عین حال خیلی مؤدب بود و هیچ وقت به کسی بی‌احترامی نمی‌کرد.

ایشان وقتی در جمع برادران و پسرعموها و خانواده بود، بیشتر سکوت می‌کرد. سکوت حرفی هم اگر مطرح می‌کرد به حالت طنز بود، همه‌اش سکوت بود اصلاً، اگر همه حرف می‌زدند بیشتر او در جمع شنونده بود تا گوینده. این طوری بود دیگر، مثلاً در‌‌ همان جمع‌های شلوغ هم که می‌نشست، چه سر سفره بود چه مثلاً در جمع نشستن دوستانه بود و در فامیل بود، سکوت بیشتر می‌کرد.

تابستان که می‌شد به بابایش در کارهای کشاورزی کمک می‌داد، جنبه همکاری خیلی داشت مثلاً مهمان داشتیم باید سفره پهن باشد یا سفره بیاید نمی‌گذاشت خانم‌ها زیاد کار بکنند و خودش بیشتر کارها انجام می‌داد. مثلاً تا ایشان بود نمی‌گذاشت برادر بزرگ‌تر کاری کند، می‌گفت شما بنشین پیش مهمان من کار شما را انجام می‌دهم.

همیشه روی آلبوم‌های عکسش از کتاب‌هایش همیشه از شهید نوشته بود : «شهید سعید است و شهادت سعادت» و بعد همیشه هم زمزمه‌ای زیر لب داشت، راه می‌رفت می‌نشست همیشه از همین شهید و سرود و این چیز‌ها زمزمه داشت یا قرآن زیر لب می‌خواند این حالت اخلاقش یک اخلاق به خصوصی بود.

توجه و محبت شهید به اطرافیان

شهید به بچه‌هایی که سطح مالی‌شان پایین بود خیلی اهمیت می‌داد، همه روزه مثلاً ظهر می‌شد یا بعد از ظهر می‌شد ما ناهارمان را اکثراً خورده بودیم، می‌دیدیم چند نفر از این بچه‌هایی که از دهات به مدرسه آمده بودند را می‌آورد، بعد به‌ ایشان می‌گفتیم حسن آقا شما این موقع آوردی ما غذا را خوردیم به اندازه شما غذا نگه داشتیم، می‌گفت مسئله‌ای نیست این‌ها حتی قدرت ندارند تا ده برگردند و باز کرایه بدهند عصر کلاس داریم بیایند، شما اگر یک مقدار غذا آماده بکنید این‌ها بخورند خیلی خوب است، حتی از این طریق به بچه‌هایی که سطحشان پایین بود رسیدگی می‌کرد. البته ایشان پذیرایی را خودش به عهده داشت و ما وسایل را در آشپزخانه آماده می‌کردیم و ایشان خودش پذیرایی می‌کرد. گاهی هم در امر تدارک وسایل، خودش کمک می‌کرد. البته جوّی صمیمی در خانه ما حاکم بود که هر کس دوست داشت به دیگری کمک کند. شهید هم قصدش چون رضای خدا بود، فکر می‌کنم خدا به او کمک می‌کرد.

خواهر من همسر شهید (شهید صالحی نژاد) است. به بچه‌های خواهر من که فرزند شهید بودند خیلی اهمیت می‌داد، برای تفریح این بچه‌ها را بیرون می‌برد. خیلی به این‌ها اهمیت می‌داد یعنی حتی سر بزند به خواهر من یا حتی مشکلی داشت برطرف بکند. مسافرت با ما بیاید بچه‌ها را دور بدهد.

ایشان همیشه با بچه‌های سطح پایین نشست و برخاست داشت و حتی وصیت کرده بود که اگر شهید شد، دوچرخه‌اش را به دوستش محمدعلی که در کوچه ما بودند، بدهند.

اعزام شهید به جبهه

ایشان دو مرحله جبهه رفت، یک مرحله با جهاد و یک مرحله هم سری آخر. دفعه اول رفت جبهه آمد و دیگر خیلی طول نکشید. مرحله اولی که از جهاد رفت قرار بود که مثلاً یک جوری با او برخورد کنند که دیگر جبهه نرود بعد چون خیلی علاقه داشت به جبهه، مادرش به حسین آقا می‌گفت گفتم این را ببر یک جوری سختی ببیند که دیگر هوس نکند جبهه برود، اما تأثیری نداشت. برادرش (حسین سهمی) به او گفت الآن شما باید درست را بخوانی، شما نمی‌خواهد جبهه بروی، گفت نه وقت برای درس خواندن زیاد است، الآن موقع جبهه رفتن است، موقع دفاع است.

ایشان در مدتی که در جبهه بود، به صورت تلفنی و از طریق نامه با ما در تماس بود. نامه‌هایش همیشه حالت نصیحت و حضور بقیه در جبهه‌ها بود. متن یکی از نامه‌هایش که من خواندم این بود که سرگرم زن و بچه نشوید و به جبهه‌ها برسید.

پدرشان اصلاً با جبهه رفتن ایشان مخالفتی نداشتند. چون با مادر این‌ها بیشتر بودند تا پدر، مادرشان هم خیلی زن صبوری بود، با اینکه سه تا بچه‌ها با هم جبهه بودند و از هر سه بی‌خبر، حسین آقا که می‌گویم نه به آن صورت تلفن می‌زد و همیشه هم در جبهه بود سه ماه چهار ماه یک بار می‌آمد.

تأثیر محیط جبهه بر روحیات شهید

شهید نماز اول وقت همیشه داشت ولی بعد از آمدن از جبهه دیگر تأکید بیشتری روی نمازش داشت. یعنی فکر می‌کنم خیلی از لحاظ ایمانی قوی‌تر خودش را نشان می‌داد. زیارت امام رضا% خیلی زود به زود می‌رفت. یکدفعه تصمیم می‌گرفت می‌رفت ۲۴ ساعت زیارت و برمی‌گشت. احترام به پدر و مادر که همیشه داشت احترام به بزرگ‌تر کلاً حتی کوچکتر‌ها را من می‌گویم احترام می‌کرد، همیشه یک حالت افتادگی در رفتارش بود. از موقعی که جبهه رفت این‌ها چند برابر شد یعنی یعنی طوری بود که اصلاً ما باید از او الگو می‌گرفتیم در حالت‌هایش، خیلی رفتارش فرق کرده بود.

خاطراتی از شهید

بعد از ازدواج ما دفعه اولی که عملیات شد همسرم (جمشید آقا) شرکت نکرد. شهید حسن آمد به یک حالت خیلی برخورد خوش رو به برادرش گفت چه مانع شد که این دفعه نروی؟ گفت آیا این ازدواج آن قدر روی شما تأثیر گذاشت که دیگر در جبهه شرکت نکنی؟ بعد برادرش به او گفت نه موقعیتش نبود. گفت چطور نه، تا حالا موقعیتش را داشتی یعنی ازدواج تو مانع از این کار شد؟ نباید این طور می‌شد.

او به برادرش ( آقا جمشید) حتی در رابطه با حقوق زن به او نصیحت می‌کرد و در مورد اهمیت حقوق زن خیلی صحبت می‌کرد و حتی به داداشش می‌گفت زن آن قدر ظریف است که باید خیلی حقوقش رعایت شود چون اسلام روی این تأکید کرده است. می‌گفت بهشت زیر پای مادر است، مثلاً طوری برای ما تعریف می‌کرد می‌گفت در عین حالی که حقوق ما را به خود ما می‌گفت باز می‌گفت بهشت زیر پای تو قرار دارد ولی جهنم هم بالای سرت است، یعنی به شوخی می‌گفت خانم‌ها در جهنم هستند و بهشت زیر پایشان است! البته شاید این حرفهایی که می‌زد به خاطر مطالعاتش بود.

البته حالت بیانش طوری بود که همه به حساب شوخی و طنز می‌گرفتند و کسی ناراحت نمی‌شد از ایشان و در بین همین شوخی‌هایش، نصیحت‌های زیادی بود.

شهید حسن بسیار شوخ طبع بود، حتی خودش برنامه ازدواج را می‌خواست به مادرش بگوید مستقیماً نمی‌آمد بگوید من زن می‌خواهم، یک شب دراز کشیده بود دیدیم به مادرش می‌گفت مادر بالش من دو تا سر می‌خواهد، مادرش هم شوخ طبع است بلند شد سر یک کتری را برداشت گذاشت روی بالشش و گفت این دو سر، بگیر بخواب. بعد هیچ چیز نگفت و این را ادامه نداد فقط به این صورت این را در خانواده مطرح کرد.

شبهایی که آقا جمشید شب‌کار بود و کشیک بود به من و مادرش می‌گفت بلند شویم برویم یک جا شب نشینی، خیلی هم دوست داشت رفت و آمد خانوادگی و فامیلی را، اکثراً همسرم که کشیک بود موتور ایشان را می‌گرفت و من و مادرش را سوار می‌کرد. بعد ما را سوار کرد و یک شب رفتیم جلوی کلانتری در خیابان ما را زد زمین، وسط خیابان موتور واژگون شد، این وسط خیابان که آب داده بودند گِل خالی بود، ما را انداخت در گِل، ما بلند شدیم آن قدر برخوردش خوب بود که کسی نمی‌توانست اعتراضی بکند، ما بلند شدیم و چیزی هم نگفتیم من و مادرش، دیگر پلیس آمد جلو و گفت که خانم‌ها طوریشان نشده؟ دیگر بلند شد لباس‌های خودش را تکان داد و گفت: «نه اکثراً خانم‌ها از پشت فرمان می‌دهند و دیگر الآن فرمانشان را دادند و ما را واژگون کردند».

شهید رشته برق درس خوانده بود و قرار شد برق کشی خانه یکی از دوستان آقا جمشید را انجام دهد. بعد از یکی دو سه روز معطلی در آن خانه که کارش تمام شد، صاحبخانه زنگ زد گفت ما برق آشپزخانه را می‌زنیم برق حمام روشن می‌شود، حمام را می‌زنیم مال پذیرایی روشن می‌شود، می‌گفت حسن این چه مدل است؟ می‌گفت این مهندسی جدید ماست!!

یک بار هم ضبط را برده بود در حمام و در مورد شهدا سرود می‌خواند و ضبط می‌کرد، خیلی صدای خوبی داشت. سرودش هم در مورد شهیدان بود. شهدا شمع محفل بشریت‌اند!

آخرین اعزام و شهادت شهید

دفعه آخری که می‌خواست اعزام شود، می‌گفت می‌خواهم این سری با برادرانم رقابت بکنم، این را خودم شنیدم. می‌گفت این سری می‌خواهم با شما رقابت بکنم ببینیم کداممان پاک‌تر هستیم، این را می‌گفت همیشه، اما چون همیشه حالت شوخی داشت رفتارش و حرف‌هایش ما فکر می‌کردیم این حالت شوخی دارد ولی موقعی که شهید شد فهمیدیم که او واقعاً حرف دلش را می‌زده است.

روز ۲۲ اسفند ماه تقریباً بعد از ظهر بود و باد شدیدی می آمد، لحظه‌ای که ایشان شهید شده بوده است مادرشان نان می‌پخته است و یک دفعه آخی می‌کشد و می‌گوید که الآن حسن شهید شد! من گفتم شما چرا نمی‌گویی حسین؟ چرا نمی‌گویی جمشید شهید شد؟ چرا می‌گویی حسن؟ گفت احساس و قلب من این را می‌گوید که حسن شهید شده است.

مادر شهید همیشه هم دستش را بالا می‌کرد و می‌گفت خدایا اگر می‌خواهد اتفاقی بیفتد اگر قسمت من بر این است که بچه من شهید شود آن بچه‌ام باشد که زن و بچه ندارد! مادر شهید واقعاً یک زن نمونه و فداکاری بود. ما پس از شهادت شهید حسن، به دلیل تنهایی مادرشان، برای زندگی به منزل ایشان نقل مکان کردیم. یادم هست بعضی مواقع سر سفره که بودیم، مادرشان می‌گفت لقمه از گلویم پایین نمی‌رود، می‌گفتیم چرا؟ می‌گفت الآن حسین من در اسارت هست و احساس می‌کنم دارد شکنجه می‌شود. مادر شهید این احساس‌ها را درک می‌کرد و این طوری بود.

خبر اسارت حسین آقا را به ما گفته بودند. ایشان هم در روز ۲۲ اسفند همزمان با شهادت برادرشان، اسیر شدند. خبر شهادت حسن آقا هم از بنیاد شهید تماس گرفتند و عکس خواستند از ما، من در اتاق شهید رفتم دنبال آلبوم و عکسش بعد مادر گفت چرا به من نمی‌گویید؟ من که به شما چند روز پیش گفتم حسن آقا شهید شده است، شما چرا چنین چیزی را از من پنهان می‌کنید؟ خیلی صبورانه برخورد کردند با اینکه فرزندانش یکی در یک روز اسیر بود و یکی شهید بود و از آقا جمشید هم هیچ خبری نداشتیم ولی به خاطر احساس مادرانه‌شان فهمیده بود که حسن شهید شده است.

تشییع جنازه شهید حسن را یادم هست که شهید را به همراه ۱۸ شهید دیگر آورده بودند. یکی‌شان شهید مولایی بود که بدنش سر نداشت و شهید حسن سهمی هم با یک بادگیر که تنش بود آورده بودند.

برادرش آقا جمشید وقتی که برای تشییع ایشان آمد، گفت: اعلامیه‌ها را که دیدم، اول فکر کردم اخوی حسین شهید شده. چون ایشان همیشه در جبهه بود دیگر هیچ وقت ما او را خانه نمی‌دیدیم همیشه با اصفهان و سپاه اصفهان در جبهه بود، سه ماه چهار ماه یک دفعه می‌آمد مرخصی، بعد که آمده جلو دیده عکس حسن بوده.

برادر دیگر ایشان حسین آقا که اسارت بود، از شهادت برادر خبر نداشت. آقا جمشید هم که برای ایشان نامه می‌نوشت، در نامه‌ها خبر شهادت برادر را ذکر نکرده بود چون می‌خواست از نظر روحی، روحیه حسین آقا در اسارت حفظ شود. اما وقتی که پسرمان حسن به دنیا آمد و اسمش را حسن گذاشتیم، از آنجایی که در خانواده‌های ما رسم نبود در یک خانواده دو نفر هم نام باشند، ایشان متوجه خبر شهادت برادر شد.

من در خواب شهید را چند بار دیدم که نصیحت می‌کردند به نماز اول وقت و حفظ حجاب و روی حجاب تأکید زیادی داشتند.

الآن هم توسل زیادی به همه شهدا، مخصوصاً ایشان دارم و همیشه از خاک ایشان، یک چیزی تبرک می‌گیرم و برای کسی که مریض باشد یا چیزی، نتیجه‌اش را هم دیده‌ام.

سخن آخر اینکه ان شاء الله بتوانیم راه این شهدا را ادامه دهیم و مدیون خون شهدا نشویم.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حسن سهمی [۱۲] برادرزاده شهید

من همنام عمویم شهید حسن هستم و در تولد امام زمان. هم به دنیا آمدم و همه دوست داشتند اسم من را مهدی بگذارند ولی چون عمویم شهید شده بود (و من همزمان با چهلم ایشان به دنیا آمدم) اسم مرا گذاشتند حسن و هم نام ایشان شدم، به این قضیه هم افتخار می‌کنم که اسم عموی شهید خودم را یدک می‌کشم و فقط امیدوارم که بتوانیم راه‌شان را ادامه بدهیم.

خصوصیات اخلاقی شهید

بر اساس همین گفته‌ها و همین عکسی که ما از ایشان می‌بینیم همیشه یک چهره مظلومی دارد و نسبت به بقیه خودش را نشان می‌دهد، با این اوصافی که من از مادر و پدر خدا بیامرز خودم شنیدم ایشان ظاهراً به خانواده خیلی وابسته بوده است و اهمیت بیشتری به خانواده می‌داده است، مادرشان اکثراً چون بابا بزرگ در روستا بوده و مامان بزرگ در شهر بوده مادرش را این طرف آن طرف ببرد و کارهای خانه را انجام بدهد بیشتر ظاهراً دست مادر را می‌گرفته است.

متوسل شدن به روح عموی شهید در مشکلات

چند اتفاقی برای من افتاده است که من در درجه اول به امام زمان. و سپس به روح شهدا و از جمله عمویم شهید سهمی متوسل شدم. یک موردش این بود که ما یک کاری داشتیم انجام می‌دادیم، یک مشکلی برایم پیش آمد که داشتم در آب غرق می‌شدم، در عمق خیلی زیادی هم بود. در سد دامغان بود، یک تابستانی بود رفته بودیم با بچه‌های نیروی دریایی آنجا شنا، من خصوصیات این سد را نمی‌دانستم چه هست به چه شکل است، آب سنگین است شیرین است می‌کشد پایین، یک خشکی وسط آب بود و ما گفتیم می‌رویم وسط آب می‌نشینیم، شنا کردیم و شروع کردیم به شنا کردن، کلاً دست و پای من آن وسط گرفت و داشتم غرق می‌شدم، یعنی واقعاً داشتم غرق می‌شدم، آنجا بود شروع کردم امام زمان. را صدا کردن و کمک می‌خواستم و همه فکر می‌کردند من دارم شوخی می‌کنم به هر حال ما نیروی دریایی بودیم و شنایمان هم خوب بود و همه بچه‌هایی که با ما بودند فکر می‌کردند من دارم شوخی می‌کنم ولی واقعاً داشتم غرق می‌شدم آنجا، بعد روز قبلش هم دو نفر آنجا غرق شده بودند، در درجه اول متوسل شدم به امام زمان. و بعدش هم شروع کردم شهدا را صدا کردن، گفتم فقط دست مرا بگیرید، من دیگر خودم هیچ تاب و توانی ندارم و نمی‌توانم، همین طور به پشت خوابیده بودم و یک لحظه احساس کردم سرم از پشت خورد به یک چیزی، نگاه کردم دیدم دقیقاً رسیدم به خشکی وسط آب، همان طوری نیم ساعت افتاده بودم روی آب.

سخن آخر

ما جوانان این نسل به این شهدا مدیون هستیم، یعنی امیدوارم کاری کنند جوانان که حداقل خون این شهدا ضایع نشود. من چون اسمم را هم نام عمویم از‌‌ همان اول گذاشته بودند و خودم هم یک جورهایی مدیون می‌دانم سعی کردم همیشه راهش را ادامه بدهم به خاطر همین با اینکه من به هر حال در خانواده خودم تک پسر در مواقع سخت که الان هم پیش آمده که بابا به رحمت خدا رفته باید در کنار خانواده و مادرم بمانم. ولی از طرفی چون من خودم را واقعاً مدیون می‌دانستم و از طرفی چون دایی‌ام شهید شد، عمو شهید شد، شوهرخاله شهید شد، یک عمو اسیر شد واقعاً در آن شرایط سخت من داشتم در دانشگاه دامغان هم درس می‌خواندم برای خودم، داشتم ادامه تحصیل می‌دادم اما راه ارتش را انتخاب کردم رفتم در نیروی دریایی ارتش. من خودم را به هر حال مدیون این شهدا می‌دانم و باید بروم در ارتش و دوست هم دارم در ارتش خدمت کنم. از این طریق شاید ما بتوانیم راه آن‌ها را ادامه بدهیم.

من هر موقع می‌آیم دامغان از نوشهر سر خاک همه می‌روم، ولی سر خاک دو نفر که می‌روم همیشه بیشتر می‌نشینم، بیشتر می‌نشینم و چند آیه قرآن هم سعی می‌کنیم بخوانیم و بیشتر ارتباط با این دو برقرار می‌کنیم و تمام خواسته‌هایمان را واسطه این دو نفر از خدا می‌خواهیم همیشه، یکی در درجه اول سر خاک پدر خودم هست هر موقع رفتم چیزی خواستم محال بوده که انجام نشود و یکی هم سر خاک همین عموی شهیدم است.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : محمد خلیل نژاد[۱۳] پسرخاله شهید

شهید حسن سهمی پسرخاله من می‌باشد و زمانی که بچّه بود ما علاقه زیادی به این خانواده به خصوص به حسن آقا داشتیم. زمانی که به مدرسه می‌رفتیم دیوار مدرسه‌مان با خانه‌شان یک فاصله کمی داشت (در کبوترخان) که اکثر وقتها زنگهای تفریح من می‌رفتم او را بغل می‌کردم و به مدرسه‌مان می‌آوردم و دورش می‌دادم.

در زمان جنگ فرامرز برادر شهید حسن که به جبهه رفت و میان تانک آتش گرفت ما از اینجا به تهران برای ملاقاتش رفتیم به سوانح سوختگی تهران رفتیم، فرامرز به اسم حسین سهمی بود که وقتی رفتیم گفتیم: فرامرز کو؟ به ما نشان دادند اصلاً هیچی معلوم نبود، صورتش ورم کرده بود و چشمهایش دیده نمی‌شد که دیدیم یک صدای ضعیفی از لای این گوشتها دارد بیرون می‌آید. بعد از خوب شدن فرامرز و مرخص شدنش حسن آقا با فرامرز صحبت کرد و او را راضی کرد که به جبهه ببرد ولی آقایش خیلی ناراحت شد.

بعد از مدتی که حسن به جبهه رفت خبر شهادت او را آوردند و از حسین هم هیچ خبری نبود یعنی او هم پشت سرش رفت که یک عده‌ای می‌گفتند: شهید شده و یک عده‌ای دیگر می‌گفتند اسیر شده است هنوز عید نشده بود که جنازه شهدا و شهید حسن را آوردند. اولین کسی که وارد سپاه پاسداران شد من بودم که آنجا بالای سر شهدا رفتم و دیدم که جنازه شهید ملک برمی همان جلو بود که او را می‎‌شناختم‌ و خیلی دوست بودیم که همین طور ردیف رفتم که شهید سید مهدی تقوی بود و بعد به حسن رسیدیم که صورتشان را باز کرده بودند که تیر به پیشانی‌اش خورده بود و از پشت در رفته بود بعد دیدم که اقوام آمدند که او را بالای آن ماشینی که گذاشتند من در همان ماشین نشسته بودم که تا فردوس رضا با او رفتم.

بعد حسین را که گفتند : اسیر شده و برخی اقوام می‌گفتند شهید شده است بعد از مدتی که اسرا آمدند دیدیم فرامرز هم آمد که فرامرز را با ماشین شخصی آوردند، با این ماشین‌ها نیاوردند حالا ما جلوتر از آن به خانه‌شان رفتیم و گفتیم : تزئینات خانه‌شان را درست کنیم که می‌خواهند او را بیاورند. برای استقبال از اسرا به میدان امام حسین% آمدیم دیدیم که با ماشین شخصی آمد و سریع او را بردند که ما پشت سرش رفتیم که خواستیم برویم داخل گفتند : هیچ کس را نمی‌گذاریم برود، شلوغ بود، جلوی در حیاط پر شده بودند بعد دیدیم که حسین خودش بالای پشت بام رفت و از همان جا شروع کرد به سخنرانی کردن که از شهادت حسن هم گفت. مردم متفرق شدند و ما خودی‌ها داخل رفتیم که صحبت کرد ما چه جوری اسیر شدیم و چقدر ما را آنجا شکنجه کردند.

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

راوی : حاج علی اکبر صرفی[۱۴] از بستگان شهید

شهید حسن سهمی متولد روستای کبوترخان دامغان بود. پدر ایشان آقا احمد خان که وضع زندگیشان از سطح متوسط افراد آن زمان بالاتر و بهتر و ملک و املاکی داشتند.

شهید حسن بچّه‌ای بسیار ساکت و آرام بود و با بچّه‌های دیگر بازی نمی‌کرد و بازیهایش با خودش بود ما به لحاظ اینکه اهل یک روستا و فامیل بودیم رفت و آمد داشتیم و هر وقت خانه ایشان می‌رفتیم حسن خیلی مؤدب بود.

برادر بزرگترش حسین اهل جبهه و جنگ بود و معمولاً با بچّه‌های اصفهان می‌رفت که حسین چند بار مجروح شده بود و یک بار که ما در بیمارستان به ملاقاتش رفته بودیم صورتش آن قدر ورم کرده بود و چهره‌اش یک وضعیتی پیدا کرده بود که وقتی داخل اتاق شدیم عمویش بالای سرش بود به او گفتیم پس حسین کجا بستری هست؟ گفت همین حسین هست.

عملیات بدر در اواخر اسفند ۱۳۶۳ بود و خبر شهادت این تعداد در روزهای عید نوروز آوردند اول خبر اسارت حسین را آوردند بعد صبح روز اول عید خبر شهادت حسن را آوردند. رفتیم خانه‌شان، مادرش از شهادت حسن خبر نداشت. سؤال کرد از حسین چه خبر؟

گفتم حسین اسیر شده. تا جنازه حسن را نیاوردند به مادرش چیزی نگفتیم که چند روز بعد از سپاه به ما خبر شهادت حسن را دادند و با بچّه‌های سپاه رفتیم منزلشان و خبر شهادت حسن را دادیم مادرش گفت من منتظر این خبر بودم.

در عملیات بدر حسین اسیر شد و حسن به شهادت رسید. وقتی جنازه شهدای عملیات بدر را دامغان آوردند که حدود ۱۸ شهید بود که داخل حیاط سپاه جنازه‌های شهدا را گذاشته بودند و خانواده شهدا برای دیدن فرزندان خود آنجا می‌آمدند وقتی ما به همراه خانواده شهید سهمی وارد سپاه شدیم دیدیم جنازه و تابوت شهید حسن را آخر و گوشه حیاط با فاصله از سایر شهداء گذاشتند و بعد از لحظاتی که خانواده شهید اطراف پیکر پاک شهید حسن را گرفتند یکی از بچّه‌های بنیاد شهید به من گفت به ما گفتند اینها خانواده خان هستند و هنگامی که برای دیدن جنازه فرزندشان می‌آیند سر و صدا می‌کنند و بد می‌گویند من گفتم نه این طوری نیست خانواده اینها اهل جبهه و جنگ هستند و یک پسر ایشان حسین آقا بارها به جبهه رفته و مجروح شده و وقتی آرامش خانواده شهید حسن را دیدند گفتند به ما بد خبر دادند لذا ما جنازه را با فاصله از دیگر شهدا گذاشتیم، البته قبلش یکی از بستگان دور که اهل فخرآباد بود رفته بود و سر و صدایی کرده بود.

حسین برادر بزرگتر که در عملیات بدر اسیر شد و بعد از جنگ به میهن اسلامی همراه با سایر آزادگان برگشت و حسن در همان عملیات به شهادت رسید.

نام و یادشان تا ابد فریاد بلند روزگاران باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : محمّدرضا جوادی نژاد[۱۵] دوست شهید

خانواده شهید سهمی خانواده بسیار محترمی بودند در قدیم ارباب و رعیت بود ایشان از یک خانواده‌ اربابی بودند که اربابی‌شان پنهان بود کسی تشخیص نمی‌داد اینها از بزرگان منطقه هستند و همه روی خانواده شهید سهمی به عنوان خانواده متدین و به فکر مظلوم و طبقه رعیت و دهقان حساب باز می‌کردند و روی حرفشان حرف نمی‌زدند.

هنرستان که بودیم ۵-۶ تا از این بچّه‌ها استثنا بودند از جمله شهید سهمی، شهید خلج، شهید محمود کشاورزیان، شهید صرفی ارتباط من بیشتر با شهید سهمی و خلج بود. حسن در آن زمان بچّه شیطانی بود از جهت شوخ طبع بودنش سر کلاس با بچّه‌ها شوخی می‌کرد با هم همکلاس نبودیم هم مدرسه بودیم زنگهای تفریح با هم بودیم همیشه بچّه‌ها را می‌خنداند و سرگرمی جالبی را برای بچّه‌ها به وجود می‌آورد.

یک روز با ایشان و تعدادی دیگر از بچّه‌ها از هنرستان بیرون رفتیم از میدان شهدا یک بستنی گرفتیم از همان جا تک تک جدا شدند از بس که شوخ طبع بود در هنرستان دیگر سهمی صدایش نمی‌کردند و به اسم کوچکش «حسن» او را صدا می‌کردند چون همه به او علاقه داشتند و خودشان را نزدیک به او می‌دیدند. حسن شوخی‌هایی می‌کرد که به کسی برنمی‌خورد.

ایام محرم ارتباط ما با روستای شریفیه بود آن زمان وسیله‌ای نبود همه پیاده بودند پدر ایشان از ماشینهای جیپ روسی داشت می‌آمد در هر زمانی که بود همه را سوار ماشین می‌کرد و می‌برد دو سه بار این راه را می‌رفت و اگر روستا می‌آمد حتما به داد مردم می‌رسید که کسی نان‌بُر نباشد و نان کسی را قطع نکند پدر ایشان سعی می‌کرد هر چه دارد به مردم بدهد و کمکش را از کسی دریغ نکند.

پدرشان اربابی بود که راضی نبود حق کشاورزان و رعیتش را بخورند اگر رعیتش هم نداشت سعی می‌کرد کمکشان کند یک ماهی که من در آن زمان در بیمارستان بستری بودم مادر و پدر شهید حسن مثل پروانه دورم می‌چرخیدند از چنین مادری و پدری باید چنین بچّه‌ای به وجود بیاید.

زمانی که پدر آقا احمد سهمی مرحوم شد آقا احمد آمد بالای سر قبر پدرش زیارت عاشورا خواند و خیلی کم پیدا می‌شود کسی با آن داغ بیاید و بالای سر پدرش زیارت عاشورا بخواند.

ان شاء الله که خدا ما را ادامه دهنده راهشان قرار دهد و ما را ببخشد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : عباس یوسف نژاد[۱۶] رئیس هنرستان شهید چمران

من اصالتاً اهل مازندران و ساروی هستم. قبل از انقلاب در یک تشکیلاتی آنجا بودیم و بعد رفتیم دانشگاه تربیت دبیر فنی خواندیم. ما را بردند سربازی و در ۱۳ آذر سال ۱۳۵۷ به فرمان حضرت امام خمینی! از سربازی فرار کردیم. دو سه ماه فراری بودیم و شمال هم نمی‌توانستیم بمانیم و رفتیم مشهد ماندیم، بعد از پیروزی انقلاب رفتیم کمیته کرمانشاه آنجا مشغول به ادامه خدمت سربازی بودیم و کارهای کمیته را انجام دادیم تا اردیبهشت ۱۳۵۸، اردیبهشت ۱۳۵۸ دیگر خدمتمان تمام شد.

آمدیم سمنان و دامغان و هنرستان دامغان مشغول به کار شدیم. تقریباً می‌شود گفت جدی‌اش از مهر ۱۳۵۸ بود و آن دو سه ماه تابستان دیگر تعطیل بودیم، آنجا یک سری فعالیت‌هایی داشتیم. اواسط سال ۱۳۵۸ با خانمم که ایشان اهل دامغان و فرهنگی بودند آشنا شدیم و ازدواج کردیم.

هنرستان‌ها را آلمان‌ها به ایران آوردند، در جنگ جهانی دوم چون کشورهایی مثل ایران دیگر داشت پیشرفته می‌شد نیاز بود که بین مهندس و کارگر ساده، یک نیروی ارتباطی باشد که حرف مهندس را بفهمد و به کارگر منتقل کند به همین دلیل هنرستان تشکیل شد. نیروهای هنرستان به عنوان تکنسین درجه دو بودند که سه سال درس می‌خواندند و رشته‌هایشان در ایران برق و اتومکانیک و ساختمان بود. آن موقع بچه‌های هنرستان در دانشگاه سراسری نمی‌توانستند درس بخوانند و فقط یک دوره داشتند که الآن به آن کاردانی یا فوق دیپلم می‌گویند و آن زمان اسمش دوره‌های انیستیتو تکنولوژی بود.

هنرستان شهید چمران دامغان در زمان جنگ الحمدلله معنویتش خوب بود، ظهر‌ها نماز جماعت داشتیم آقای نعیم آبادی که امام جمعه بود می‌آمد یا آقا شیخ محمد ترابی می‌آمد چون من خودم در ستاد نماز جمعه فعالیت می‌کردم این‌ها یک ارادتی بین طرفین که می‌آمدند. جمعیت خوبی هم می‌آمد.

اوایل امکانات نداشتیم و با مقوا بچه‌ها می‌گذاشتند زیر خودشان نمازجماعت می‌خواندند، بعد‌ها موکت و فرش و این‌ها تهیه شد در حیاط و همکاران خدمتگذار هم همکاری می‌کردند و این‌ها را پهن و جمع می‌کردند.

بعضاً یک سری جوایزی که می‌خواستیم بدهیم در نماز جمعه می‌دادیم به بچه‌ها شاگرد اول مثلاً می‌شدند به این‌ها حواله دوچرخه می‌دادیم و چیزهای دیگر می‌دادیم.

حضور شخصیت ها برای سخنرانی در جمع دانش آموزان

یک سری شخصیت‌هایی که می‌آمدند دامغان دعوتشان می‌کردم برای سخنرانی من جمله آقای جواد منصوری که معاون وزیر امور خارجه در یک مقطعی بود، آن موقع در سپاه بود، آقای صدیقی را می‌آوردیم صحبت می‌کرد، منافقین یک دوره‌ای خیلی فعال شده بودند دوران جنگ دیگر خیلی جرأت نمی‌کردند هنرستان بیایند عرض اندام کنند، می‌رفتند در مجتمع خیابان پاسداران بعد ما یک سخنرانی کردیم محمدجواد منصوری را آوردیم درب هنرستان را باز گذاشتیم و یک سری از این منافقین آمدند داخل و بعد از صحبت آقای منصوری نزدیک دو ساعت صحبت کرد در صبحگاه این‌ها شروع کردند به شعار دادن به نفع بنی صدر و این بچه‌هایی که به قول معروف سوپر انقلابی بودند به قول امروزی‌ها رفتند این‌ها را بزنند و من نگذاشتم و آقای منصوری هم از پشت بچه‌ها بردند در سپاه، چون سپاه با هنرستان قدیم خیلی نزدیک بود، آن‌ها را رد کردیم و بعد گفتند چرا نگذاشتید ما این‌ها را بزنیم؟ گفتیم این زدن اثر معکوس داشت، این آقا دو ساعت بر علیه بنی صدر نقد کرد، حالا شما بیاید بزنید این‌ها را خراب می‌کنید، آن‌ها را رد کردیم و یعنی چنین کارهایی هم بود.

حاج آقای فرحزاد که در تلویزیون صحبت می‌کنند من خودم آوردم یک صبحگاهی هنرستان صحبت کردند، آن موقع به این شکل سن و سال دار نبود و جوان بود و بچه‌ها خوششان آمده بود.

یک بار وزیر علوم آمده بود اینجا برای همین کارهای دانشگاه و این‌ها نمازجمعه، آقای نعیم آبادی مثلاً یکی از عنوان‌هایی که کرده بود گفته بود ما هنرستانی داریم که آن قدر شهید داد و کتابخانه خوبی دارد و یک تعریفی آنجا برای وزیر از هنرستان کرده بود. یک بار سال ۱۳۶۴ از بین فرهنگیان مدیر نمونه جبهه و جنگ استان شدم.

آقای مرتضوی فرمانده آن زمان سپاه دامغان بود، زنگ زدند گفتند ما نیرو می‌خواهیم، ما برای دانش آموزان صحبت می‌کردیم یکباره خودمان هم وحشت کردیم هشتاد نفر از بچه‌های هنرستان با هم رفتند جبهه، تمام کلاس‌ها تق و لق شد و این آقای فرمانده سپاه زنگ زد که شما چکار کردید این هشتاد نفر؟ اگر اینها بروند ده نفرشان شهید شوند وضعیت به هم می‌خورد. گفتیم ما کاری نکردیم، ما گفتیم که نیرو نیاز هست شما بفرمایید بروید اگر کسی واقعاً می‌تواند برود جبهه. ما خودمان هم می‌رفتیم به بچه‌ها در جبهه سر می‌زدیم مثلاً در عملیات رمضان یک بار یادم هست سال بعدش رفته بودم، اواخر جنگ هم خدا توفیق داد یک بار رفته بودیم بین دزفول و شوشتر پادگان و مقر تیپ ۱۲ قائم. بودیم در آن گروه آموزشی‌شان، در خدمت بودیم.

در آن دوران دامغان دو دبیرستان بیشتر نداشت. مثلاً یک سال یادم هست ۷۳۵ نفر دانش آموز در هنرستان فنی چمران داشتیم و این کلاس‌های ما بالطبع به خاطر رفتن برخی از بچه‌ها به جبهه یک مقداری تق و لق می‌شد و این بچه‌هایی که می‌آمدند از درس عقب می‌ماندند، من خودم ابتکاری یک مجتمع آموزشی رزمندگان درست کردم قبل از اینکه این مجتمع رزمندگان درست شود، همکارانی که معتقد به انقلاب و جبهه بودند گفتم حالا جبهه نمی‌روید بیاید به این بچه‌ها درس بدهید، به بچه‌ها درس می‌دادند از شهید مؤمنی‌ها که سه تا بودند بچه‌های هنرستان شهید شدند یادم هست که این‌ها همیشه در جبهه هم کتاب‌های درسی‌شان همراه‌شان بود و آنجا مطالعه می‌کردند، اینجا هم کلاس تشکیل می‌دادیم و از آنها امتحان می‌گرفتیم و غالباً هم می‌رفتند به کلاس بالا‌تر نه اینکه معلم‌ها ارفاق کنند، بچه‌ها واقعاًً خودشان فعالیت می‌کردند که بعد مجتمع‌های آموزشی رزمندگان درست شد و این‌ها رفتند در مجتمع‌های آموزشی، سالهای دیگر هم در جبهه درست شده بود و هم در شهرستان‌ها درست شده بود.

در هر سال یکی دو نفر در هر کلاسی شهید می‌شدند و این یک علقه و علاقه‌ای برای بچه‌ها به وجود می‌آورد و بچه‌های دیگر هم می‌رفتند جبهه، حالا چه با جهاد بود و چه با سپاه بود، خودشان می‌گفتند هنرستان رتبه اول را در اعزام به جبهه در استان دارد.

شهید علی ‌نژاد یکی از همکاران بود به شهادت رسیده بود از همکاران دبیر ریاضی ما بود، همکاران ما خیلی جبهه می‌رفتند، حاج آقای فراتی ما، اکبر آقای طالبی، آقای حاج قربانی که اخیراً اینجا مسئول بود، آن موقع دانش آموز بود ولی بعد هم که معلم شده بود این‌ها اهل جبهه و جنگ بودند. هنرستان ما تقریباً چهل شهید در حین تحصیل[۱۷] دارد.

بعضی‌ها دیپلم می‌گرفتند می‌رفتند در سپاه و ارتش و این‌ها، مثلاً حاج عبدالله عزیزی یکی از شاگردان ما بود که وقتی جنگ شد رفت آخر جنگ آمد که الآن فکر می‌کنم سرتیپ بازنشسته سپاه باشند خیلی بودند بچه‌هایی که بیشتر شاکله اصلی سپاه اولیه دامغان را و جهاد دامغان را بچه‌های هنرستانی تشکیل دادند، مثلاً حاج ابوالفضل حسن بیگی خودش شاگرد هنرستان بود.

شرکت دانش آموزان هنرستان در برنامه‌های عمرانی و جهادی

من برق رسانی دامغان تا دیباج را خودم انجام دادم پروژه‌اش را، تابستان ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ این بچه‌ها بیشتر در بازسازی خانه‌های قدیمی شهر و روستا و در راه سازی و در برق رسانی بعضی از روستا‌ها که برق می‌برند و این خانه‌ها را می‌خواستند سیم کشی کنند بچه‌ها بیشتر همکاری می‌کردند، با کمیته امداد و با جهاد چنین روحیه‌ای بود. کارآموزی‌هایی که تابستان می‌گرفتند بیشتر می‌رفتند این کار‌ها را می‌کردند با کمک معلم‌هایشان. کار آموزش‌هایشان بیشتر این بود. یک سری خانه‌های مستضعفین هم که کمیته امداد دخیل بود در خیابان شهدا بچه‌های هنرستان می‌رفتند و خود ما هم می‌رفتیم نظارت می‌کردیم. در رتبه‌های علمی در کشور خیلی رتبه می‌آوردیم، بچه‌های هنرستان بچه‌های با استعدادی بودند.

شرکت در مراسم شهدا

شهیدی که می‌آوردند ما را در جریان می‌گذاشتند ما حجله‌ای درست کرده بودیم و برایش حجله می‌گذاشتیم جلوی درب ورودی هنرستان و بعد اطلاعیه‌ای می‌دادیم که همگام با بنیاد شهید و خانواده‌اش در مراسم تشییع و مراسم‌های دیگرش شرکت می‌کردیم و به قول معروف چنین فعالیت‌های فرهنگی هم در هنرستان انجام می‌شد. البته آن موقع امکانات خیلی ضعیف بود، مثلاً ما نمی‌توانستیم پارچه‌ای و تبلیغات وسیع کنیم، یک عکسی از خانواده‌شان می‌گرفتیم و مدت یک هفته یا بعضاً بیشتر جلوی درب هنرستان بچه‌ها لامپ می‌زدند که شب هم روشن بود و کارهای فرهنگی این چنین انجام می‌دادند. یا بچه‌ها در حد یک صفحه مطالبی در مورد شهید داشتند از‌‌ همان کلاس ما برایشان امکانات چاپ داشتیم و این را چاپ و تکثیر می‌کردیم.

در یکی از مراسم‌ها، شهید سهمی من رفتم منزل ایشان صحبت کردم برای جمعی که ایشان شاگرد ما بوده و فعال بوده و در نماز جماعت شرکت می‌کرده و بچه پرجنب و جوشی بودند و این تیپ و فوتبالیست هم بود. پسرعموی ایشان هم که تهران هست، یک دوره‌ای معاون ما بود. مدتی هم آقای جباری و مدتی هم آقای هراتی معاون ما بودند و مدتی هم آقای ابوالقاسم قربانی که الآن هم هستند، معاون ما بودند.

برگزاری عزاداری ماه محرم

در محرم آن سالهای اول سخت گیری می‌کردیم که ششم و هفتم دانش آموزان سر کلاس بیایند بنده‌های خدا به ما گفتند که دامغان از ششم دیگر تعطیل است و شما سخت گیری نکنید. بعضاً یک سری سال‌ها‌‌ همان تعداد اندکی که می‌آمدند ششم و هفتم محرم مراسم سینه زنی و عزاداری برپا می‌کردیم.

من در یکی از مراحلی که جبهه رفتم یک جانمازی به من دادند و هنوز دارم و بچه‌ها استفاده می‌کنند و خودم استفاده می‌کنم.

شهادت برادر

ما یک اخویمان هم در جبهه شهید شد ایشان سرباز داوطلب بود و یک پنج شش ماه دوران بنی صدر می‌خواست برود لبنان بیست سالشان بود، این دفعه آخری که آمد من به خانم گفتم این خیلی نورانی شده است و این دفعه دیگر می‌رود آن طرف، همین طوری هم شد، رفتند و به شهادت رسیدند، ۱۳۶۱ شهید شدند.

این شهدا دین بزرگی بر گردن ما دارند چون ما اینها را از نزدیک دیده‌ایم و این طور نیست که فقط چیزهایی از ایشان شنیده باشیم.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حاج ابوالقاسم قربانی[۱۸] معاون هنرستان فنی شهید چمران

شهید سهمی در سال ۱۳۶۳ شهید شدند ما در آن موقع افتخار داشتیم که به عنوان معاون هنرستان شهید چمران دامغان که در محل قبلی‌اش در داخل شهر روبروی سینما بود، باشیم. آن موقع هنرستان تعداد خیلی زیادی دانش آموز داشت، فکر می‌کنم در آن برهه از زمان بالای ۳۰۰-۴۰۰ نفر دانش آموز داشت و دانش آموزان بسیار خوبی که اکثراً الآن در بعضی از جاها در رأس امور هستند.

شهید سهمی رشته برق بودند و دانش آموز بسیار پرتلاش و معتقدی بود و در نماز جماعت که آن موقع در هنرستان برگزار می‌شد حضور بسیار فعال داشتند و امام جماعت هنرستان هم در برخی اوقات حاج شیخ محمد ترابی بود که ظهرها می‌آمد نماز جماعت می‌خواند، آن موقع هنرستان یکسره بود. پدر شهید سهمی کارمند بیمارستان بود و خانواده بسیار مذهبی و انقلابی بودند و مخصوصاً خود شهید از خصوصیات برجسته‌اش این بود که خیلی پرتلاش و فعال بود یعنی یک لحظه حاضر نبود که بیکار باشد و دانش آموز بسیار درس‌خوان و معتقدی بود و بعد از آن قضیه من دو سالی در فرمانداری مأمور بودم که فکر می‌کنم این مدتی که من نبودم ایشان به فیض شهادت نائل شدند.

خیلی درس‌خوان و پرتلاش بود و در نماز جماعت بسیار فعال شرکت می‌کرد و حتی به همکلاسی‌هایش هم توصیه می‌کرد که در نماز جماعت شرکت کنند و یک لحظه آرام نداشت و از دست‌اندرکاران نماز جماعت هنرستان بود یعنی از بچّه‌ها که کمک می‌گرفتیم یکی‌شان ایشان بودند. کسی بسیار پرتلاش بود و یک لحظه آرام ندارد در زمینه ورزش هم همین طور است و در فوتبال شرکت می‌کرد و فوتبالیست بود و اگر کسی در مورد ایشان از من سؤال کند می‌گویم که بسیار فعال بود و یک لحظه اصلآً آرام نداشت.

در دامغان خیلی شهید می‌آوردند، خدا صدام را لعنت کند که خیلی از جوانان رشید مملکت‌مان را به شهادت رساند. من یک روز متوجه شدم دامغان یک تعداد زیادی شهید دارد که یکی از آنها ایشان بود که آن موقع شهیدان را یک کلوپی روبروی سپاه دامغان است اینجا می‌آوردند که معمولاً مردم می‌رفتند بازدید می‌کردند که من رفتم و از نزدیک دیدم چون ایشان شاگردم بودند خودم را موظف می‌دانستم که بروم.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : سید علی هاشمی[۱۹] معلّم شهید

خاطراتی که از شهید سهمی دارم مربوط به دوران هنرستان هست که در رشته فوتبال و در مسابقات آموزشگاهی که برگزار می‌کردیم او را شرکت می‌دادیم چون به رشته دومیدانی هم آشنایی داشت او را در این رشته هم شرکت می‌دادیم و مقام هم می‌آورد.

در این مدت سه سال در سالهای ۱۳۶۱، ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ که در خدمت ایشان بودم جز خوبی چیز دیگری از ایشان ندیدم اخلاق خوب و متینی داشت و خیلی افتاده و آرام بود. زحمات زیادی برای فوتبال و دومیدانی مدرسه کشید و خدمات خوبی به ورزش هنرستان کرد.

من مربی ورزش در سطح آموزشگاه بودم و فعالیتم در سطح آموزشگاههای آموزش پرورش دامغان بود و مسابقات ما در سطح آموزشگاه بود و سالی یک بار مسابقات در سطح آموزشگاههای شهرستان برگزار می‌شد که شرکت کنندگان آن هم خود دانش آموزان بودند مسابقات از طریق اداره آموزش و پروش شهرستان برگزار می‌شد و این بچّه‌هایی راکه در طول سال در رشته‌های مختلف با آنان کار کرده بودیم را انتخاب و در مسابقات شرکت می‌دادیم. هر نفر را می‌توانستیم در یک رشته انفرادی مثل دومیدانی و یا … و در یک رشته اجتماعی مثل فوتبال شرکت دهیم و شهید حسن سهمی به خاطر همین هم در دومیدانی مهارت داشت و هم در فوتبال مهارت کسب کرده بود در مسابقات هر دو شرکت می‌دادیم.

برای فوتبال ۲۰ نفر انتخاب می‌کردیم که شهید حسن جزء یازده نفر اصلی میدان بود که یا به عنوان دفاع بود یا هافبک بیشتر کار می‌کرد. دومیدانی‌های ما بیشتر استقامتی بود که ایشان را شرکت می‌دادیم و در این رشته مقام هم آورد اما الآن خاطرم نیست ایشان چه مقامی را آورده بود.

وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم متأثر شدم از این که شهادت راه انبیاء و اولیاء الهی هست و ایشان در این مسیر گام برداشت خوشحالم اما از این جهت که حضور ایشان را در جمع خودمان نداریم و از ایشان دور شدیم ناراحت و متأثر شدم. در تشییع جنازه شهید حسن هنرستان تعطیل شد و همه در تشییع جنازه شرکت کردیم و تشییع جنازه هم شلوغ بود.

روحش شاد و یاد و نامش زنده روزگاران باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حجت الاسلام والمسلمین عباسعلی توحیدی فر[۲۰] معلم شهید

وقتی که صحبت از شهدا به میان می‌آید این یک افتخار بسیار بزرگی است برای هر کسی که لحظاتی و دقایقی و ساعاتی از عمرش را در خدمت کردن به جوانان عزیزی که با روحیه شهادت و شهادت طلبی در صحنه آموزش پرورش به تحصیل مشغول بودند برای انسان به حساب می‌آید. تعداد زیادی از عزیزان دانش آموز که این‌ها در دوران دفاع مقدس مشغول تحصیل بودند و به جبهه اعزام شدند که طبیعتاً رفتن به جبهه در آن موقع و در آن سن و سال رفتنی همراه با معرفت و شناخت بود، دانش آموزان و دانشجویان ما در‌‌ همان موقع با کمال آزادی و اختیار و معرفت و شناخت هدف حرکت می‌کردند. روزانه مشاهده می‌کردند که تعدادی از عزیزان و دوستانشان با بدن مجروح یا احیاناً پیکرهای مطهر آن‌ها از جبهه برگردانده می‌شد و در تشییع جنازه آن‌ها شرکت می‌کردند و در عین حال هیچ ترسی از اینکه اعزام شوند به جبهه از خود نشان نمی‌دادند بلکه با انگیزه بیشتر و بهتر و معرفت بالا‌تر به سمت جبهه حرکت می‌کردند و این نشانه معرفت آن‌ها و ارزش و ارزشمندی هدف بود. یکی از این شهیدان بزرگوار که حالا مشخصاً خاطره‌ای هم از ایشان دارم شهید بزرگوارمان شهید حسن سهمی) بود.

درس من در هنرستان درس بینش دینی بود، کتاب‌های دینی هم در آن موقعیت با کتاب‌های دینی الآن فرق داشت، مخصوصاً دینی سال چهارم کتاب مشکلی بود و مباحث فلسفی در آن مطرح می‌شد.

خاطره‌ای از شهید

یک روز صبح ساعت اول درسی هم بود که وارد کلاس شدیم، معمولاً اول صبح توقع معلم از دانش آموز این است که با نشاط باشد و حواسش جمع باشد چهارچوب تفکر و حواسش متوجه کلاس و درس و بحث باشد، من وارد کلاس شدم، نمی‌دانستم که شهید سهمی پرونده سازی می‌کند برای جبهه، به فکر رفتن به جبهه هست بعد از اینکه پرسش کلاسی انجام شد و مشغول تدریس مباحث که شدم به چهره دانش آموزان که نگاه می‌کردم، به چهره این شهید بزرگوار که یک نگاه کردم احساسی به من دست داد که حواسش خیلی در جو کلاس نیست، یک شوخی با او کردم و یک شعر برایش خواندم، گفتم آقای سهمی

آیا حدیث حاضر و غایب شنیده‌ای         من در میان جمع و دلم جای دیگر است

من روی حساب این شعر را نخواندم، بر اساس ذهنیت خودم این شعر را به زبان آوردم، ولی شهید سهمی دقیقاً این معنا را با وضعیت خودش تطبیق داد، در جواب من فرمود که آقای ترشیزی واقعاً همین طور است، من در میان جمع و دلم جای دیگر است. گفتم کجاست دلت؟ فرمود که من پرونده را دارم تکمیل می‌کنم که ان شاء الله عازم جبهه شوم، حقیقتاً الآن اسکلتم اینجاست، فکرم در جبهه‌هاست، این از‌‌ همان سال ۱۳۶۳ با اینکه من حافظه خیلی خوبی ندارم و خیلی چیز‌ها در ذهنم نمی‌ماند اما این مانده این حقیقت، مخصوصاً که یک پیوستی برایش آمد که این حقیقت را کاملاً تثبیت کرد، و آن پیوست این بود که همان طوری که ایشان فرموده بود رفتند پرونده سازی کردند و عازم جبهه شدند.

نذر شهید برای شهادت!

از جمله مطالبی که نقل شد در ارتباط با شهید سهمی این بود که سفارش کرده بود به مادرش یا خانواده‌اش که دارایی من از دنیا صد تک تومانی است، نه صد هزار تومان، صد تک تومانی است، این صد تک تومانی را شما به دو بخش تقسیم کنید، پنجاه تومان را بیندازید در صندوق نذورات حسینیه حضرت ابوالفضل% و پنجاه تومانش را اگر خواستید به نیابت من صدقه بدهید. حالا چرا در صندوق نذورات؟ این مطلب ارتباط دقیق این شهید را با آن اعتقادات پاک و صادقانه خودش به اهل بیت( و به پیامبر۷ و به قرآن نشان می‌دهد. ایشان خودش دلیلش را ذکر کرده بود که چرا پنجاه تومان را بیندازید در صندوق نذورات، توضیح داده بود که وقتی می‌خواستم از دامغان حرکت کنم رفتم در حسینیه حضرت ابوالفضل% آنجا نذر کرده بودند، که اگر این مرتبه من روانه جبهه شدم و خداوند متعال مرا پذیرفت و به شهادت رسیدم پنجاه تومان نذر حضرت ابوالفضل% است که این نذر ادا شود، حالا که خبر شهادت من به شما رسیده است نذر مرا به نیابت از من ادا کنید و پنجاه تومان نذر مرا در آن صندوق بیندازید. این خیلی عظمت است واقعاً وقتی انسان فکر می‌کند که یک جوانانی در مسیر تحصیل علم که خود تحصیل علم در مسیر نور حرکت کردن است و بعد بیاید با جهاد با شهادت عجین شود این حرکت، این پیش خدای متعال ارزشش فوق این حرفهاست و لذا امام عزیز ما فرمود : «شهید به وجه الله نظر می‌کند» و واقعاً این‌‌ همان مصداق حدیث «المؤمن ینظر بنورالله» که نگاه می‌کند حرکت می‌کند و با نور الهی ادامه مسیر می‌دهد.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حسن کشاورزیان[۲۱] همکلاسی شهید

دوران تحصیل شهید

ما با شهید سهمی در دوران هنرستان (بین سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳) همکلاس بودیم و رشته برق می‌خواندیم. آقای علیرضا نوبری، شهید عرفانی، شهید داود صرفی و دوستان زیادی بودند که با هم بودیم و به خاطر محیط کارگاهی که هنرستان دارد نسبت به دبیرستان، بچه‌ها با هم خیلی میانه خوبی داشتند.

در آن دوران رئیس هنرستان آقای عباس یوسف نژاد بود و معاون ایشان آقای قربانی بود. از معلم‌های ما، آقای کیوان لو و آقای صالح نیا بودند که از دانشجویانی بودند که دوران طرح  را در دامغان می‌گذارندند و کار فنی و علمی بچه‌های هنرستان را خیلی قوی کردند. آقای صافدل بود، آقای رمضانعلی کشاورزیان بود، آقای پورحسینی بود که این‌ها از معلم‌های هنرستان ما بودند و خیلی به بچه‌ها کمک کردند.

گروه‌های آن موقع هنرستان گروه‌هایی بودند که با کنکور در سطح استان وارد هنرستان شده بودند. (مشابه کنکوری که امروزه برگزار می‌شود) بچه‌های نسبتاً با استعدادی بودند، بچه‌های خیلی خوبی بودند یعنی آن ذهنیتی که خیلی‌ها از هنرستان داشتند واقعاً این ذهنیت‌ها دیگر پاک شده بود چون بچه‌های بسیار با استعداد و خوبی بودند از جمله خود شهید سهمی. شهید داود صرفی، شهید عرفانی، علیرضا نوبری، آقای فتحعلیان، آقای رضایی که الآن مجسمه‌های دامغان را نگاه کنید اکثراً آقای رضایی کار می‌کنند از همکلاسی‌های ما بودند. آقای محمدمهدی رضایی که الآن در تهران در شرکت برق هست. طبیعتاً یک تعدادی آن موقع واقعاً احساس نیاز کردند به جبهه و بعد از شهید عرفانی بود که حسی در بچه‌ها به وجود آمد که علیرضا نوبری بود و بچه‌های دیگر رفتند جبهه و این حس را در هنرستانی‌ها به وجود آوردند بچه‌ها یکی یکی دیگر به جبهه رفتند، ما ۱۳۶۲ رفتیم ولی بعضی بچه‌ها زود‌تر از ما وارد جنگ و جبهه شدند و بعضی‌هایشان هم به شهادت رسیدند.

خصوصیات اخلاقی شهید

خیلی شوخ طبع بود و واقعاً مراوده با امثال شهید حسن سهمی لذت بخش بود. آن دگمی که خیلی از بچه‌ها داشتند واقعاً نداشت، خیلی خودمانی می‌شد یعنی زود با بچه‌ها خودمانی می‌شد و بچه‌ها دوستش داشتند واقعاً یعنی من یادم هست در صندلی مینی بوسی که ایشان بود همه دوست داشتند کنار ایشان بنشینند، چون خیلی شوخ طبع بود و بالاخره یک ذره شیطنتش بیش از حد بود، نمکین مزاج بود. تیکه پران بود و بالاخره با مزگی‌های خیلی خاص خودش را داشت.

ایشان بسیار دست و دل‌باز بودند. در بعضی کلاس‌ها ما معلم‌های خیلی خوبی بودند و واقعاً بچه‌ها سوء استفاده نمی‌کردند و طبیعتاً آن فضا را به بچه‌ها می‌دادند که آن راحتی کلاس‌های درس را واقعاً داشته باشند، من یادم هست مثلاً در کلاس شیمی ما یک استادی داشتیم خدا حفظش کند اگر زنده هست، آقای محمودیان می‌گفت درس‌هایتان را بخوانید اینکه حالا فیکس ما از اول بیایم تا آخر ساعت نه، یک خرده هم با هم صحبت‌های متفرقه بکنیم و بحث داشته باشیم، شهید سهمی خدا بیامرز پیشنهاد کرد که حالا که این طور است ما خیلی مواقع صبحانه ممکن است کامل نخوریم یا تا دیر موقع اینجا هستیم تا ساعت دو و سه، یک چیزی هم بخریم و بچه‌ها بخورند، خودش پیشقدم شد و من یادم هست اولین سری رفت از میدان شهدا که فلکه بالا می‌گفتند، از آنجا رفت شیرینی خرید و اولین سری چراغ را روشن کرد و این دیگر باب شد، تقریباً من یادم هست سال دوم یا سوم بود که این باب شد و ما داشتیم این را تقریباً تا چند سال یادم هست ادامه دار بود و بچه‌ها شیرینی می‌گرفتند و هر کس با همت عالی که داشتند یک کاری می‌کردند یا بچه‌ها پول جمع می‌کردند یک کاری می‌کردند ولی شروعش را در واقع ایشان انجام داد.

خاطراتی از شهید

در دوران هنرستان، سفرهای مختلفی بود با هم می‌رفتیم، گاهاً مثلاً اردوهای تفریحی بود، اردوهای زیارتی و علمی و تحقیقی بود، گا‌هاً کمک رسانی به مناطق روستایی مثل روستای کوه زر بود.

مثلاً برق رسانی چشمه علی دامغان را آن موقع معلم‌های هنرستان قبول می‌کردند و کمک رسانی می‌کردند به جهاد سازندگی و آن روستاها آن موقع نیاز به برق داشت و بچه‌های هنرستان هم مثل حالا خیلی بچه‌های تئوریک تنها نبودند، بچه‌های اجرایی بودند و بچه‌هایی بودند که وارد عمل می‌شدند در کارهای کمک رسانی‌های یدی شرکت می کردند. من یادم هست تمام آن برق رسانی که در مناطق چشمه علی و این‌ها هست را بچه‌های هنرستان قبول کردند.

یک زمستانی بود فکر می‌کنم اسفندماه بود که به شهید سهمی و دوستان دیگر ما با همدیگر یک گروه شدیم و از طریق دوستانی که در جهاد بودند قرار شد که یک قسمتی از تیرهای برقی که در منطقه چشمه علی نصب شده بود کابل کشی‌ها و سیم کشی‌هایش را ما انجام دهیم که بسیار کار سختی بود؛ حساب کنید بچه سوم یا دوم دبیرستان بسیار جثه ضعیفی دارد و طبیعتاً خیلی هم کار یدی آن‌چنانی بعضی‌هایمان نکرده بودیم. جثه حسن نسبت به ما خیلی بهتر بود خیلی ورزیده‌تر از ما بود و جست و خیزش خیلی بهتر از ما بود و خیلی زبر و زرنگ بود یعنی حسن شیطنتش از ما خیلی بیشتر بود. این است که در کمک رسانی واقعاً خیلی بهتر از ما کمک می‌کرد.

ما هر جایی که آب می‌دیدیم طبیعتاً مثل مرغابی بودیم و سریع می‌پریدیم در آب، زمستان هم بود و خیلی سرد بود می‌گویم در اسفند ماه یادم هست برف بود در چشمه علی، بعد من به شوخی به دوستان گفتم بیاید یک شرطی بگذاریم، هر کس پرید در آب به شرطی که همه یکی یکی بیایند در آب، ما ناهار را خوردیم و من به همین خدا بیامرز شهید سهمی و بچه‌های دیگر گفتم که من اولین نفر هستم که می‌پرم در آب، به شرطی که اگر نیامدید بقیه باید شما را بگیرند و بیندازند در آب، دیگر قول و قرار کردیم با هم و ناهار را که خوردیم آمدیم کنار چشمه و ما لباس‌هایمان را سریع در آوردیم و من پریدم در آب، وقتی پریدم در آب این فک‌های من قفل شد از بس آب سرد بود و خود هوا هم سرد بود، این‌ها از من می‌پرسیدند که وضعیت آب چطوری است، دهانم دیگر بسته شده بود ولی با دهان بسته می‌گفتم خیلی خوب است، باید بگویید همه بیایند، دیگر یکی یکی همه را گرفتند و انداختند در آب، تا معلم‌ها باخبر شدند که چه اتفاقی افتاده است ما یک شنایی کردیم خلاصه در دمای حداقل پنج شش درجه زیر صفر از آب آمدیم بیرون.

در یکی از صحنه‌ها یادم هست که همین حسن سهمی بود که از حدود ده متری یا یازده متری تیر یک چنگه‌هایی بود که به تیر می‌زدیم و می‌رفتیم بالا یک تیرهای چوبی که بود پایه‌هایی داشت که باید بچه‌ها می‌رفتند بالا و کار را انجام می‌دادند و یک کابل برق را روی شانه‌شان می‌انداختند و انبردست و وسایل و لوازم و مقره و وسایل را باید می‌بردند بالا، ما جثه‌های کوچک داشتیم و سخت بود برای ما ولی با این حال بچه‌ها عشق و علاقه خاصی داشتند. اینجا بود که از ده متری من یادم هست شهید سهمی پایش سر خورد و تا مثلاً شاید حدود شش هفت متری آمد که تمام پا‌هایش از این لاشه‌های چوب رفته بود. به همین صورت هر چند وقت یک بار، بچه‌های هنرستان به صورت داوطلب به کارهایی می‌پرداختند؛ مثلاً حتی ما برای کارهای ساختمانی بنیاد مسکن می‌رفتیم.

ما یک اردوی تقریباً طولانی مدتی رفتیم سمت تبریز و زنجان و رشت و شهرهای شمالی که در بازدیدهایی بود از کارخانه بلبرینگ سازی تبریز بود، موتوژن تبریز بود، تراکتورسازی تبریز بود، ایران ترانفسوی زنجان بود، کبریت سازی زنجان بود، رشت مثلاً نیروگاه منجیل را ما بازدید کردیم که با شهید سهمی و بچه‌های دیگر با هم بودیم یعنی یک مینی بوس بچه‌های سال سوم دبیرستان بودند و یک مینی بوس سال چهارم دبیرستان بودند که بچه‌های سوم دبیرستان مدلشان مدل‌های خیلی با روحیه مذهبی بودند واقعاً، سال چهارمی‌های ما یک خرده شیطان بودند و شلوغ بازی و شیطنت داشتند. ما یادم هست حتی در مسیر‌ها می‌رفتیم گا‌هاً مجبور بودیم شب‌ها حرکت کنیم به آن مسیری که می‌خواهیم سریع برسیم بچه‌های کلاس سوم یادم هست دعای توسلشان قطع نمی‌شد، یعنی بچه‌های کلاس سوم گروه‌هایی که بودند واقعاً دعای کمیل شبهای جمعه‌شان ترک نمی‌شد، خیلی مقید بودند انصافاً بچه‌هایی که بودند خیلی کمک رسان به هم بودند.

مثلاً یکی از کارهایی که یادم هست شهید سهمی انجام می‌داد در هنرستان یک سری آمد گفت که بعضی بچه‌ها خیلی شق و رق هستند بیاید این‌ها را اذیتشان کنیم، بعد همه بچه‌ها را به صف کرد، دور میزی که میز کار بود ما همه ایستاده بودیم و به ما گفت که بیاید دست‌هایتان را به هم بگیرید یکی آن طرف دستش را بزند به سیم فاز و یکی این طرف به سیم نول را بگیرد، بعد مثلاً تصمیم داشتیم که این وسطی را اذیتش بکنیم، بعد این شهید سهمی می‌آمد دست این را می‌گرفت و به آن نفر بعدی می‌گفت تو دستت را بزن به دست او، یک دفعه آن نفری که وسط بود حالا بقیه هم یک برق کمی می‌گرفت ولی چون عبوری بود زیاد احساس نمی‌شد، حالا کار خطرناکی بود ولی واقعاً از این شیطنت‌ها گا‌هاً بچه‌ها داشتند.

شهادت شهید

در سال ۱۳۶۳ شهید سهمی شهید شد. ایشان رفت جبهه و دیگر درس‌ها را بعضی مواقع می‌آمد امتحان می‌داد و خیلی‌هایش را فکر می‌کنم امتحان نداد که دیگر شهید شدند.

ما همیشه عکس‌هایی که نگاه می‌کنیم آن عکس‌های قدیم هنرستانمان را نگاه می‌کنیم واقعاً همیشه به یادش هستیم یعنی دوستان امثال ایشان که بین ما نیستند بعضی‌هایشان فوت کردند و بعضی‌هایشان شهید شدند واقعاً این حسرت را برای ما گذاشتند، حیف بودند و بچه‌های خیلی خوبی بودند و مطمئناً این‌ها جایگاه خیلی خوبی شاید در مملکت می‌داشتند ولی احساس وظیفه بود دیگر، آن‌ها شاید زود‌تر از ما احساس وظیفه کردند و قسمت این شد که بالاخره به این شکل از بین ما رفتند.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : محمّدحسن رضی آبادی[۲۲] دوست شهید

من و شهید سهمی از شروع هنرستان با هم بودیم آقای سهمی، آقای خادمیان، محمّدعلی قوشه‌ای و حسن ابراهیمی این چهار نفر در هنرستان به چهارقلوها معروف بودیم من چون از روستا به شهر آمده بودم اطاقی در منزل پدر همین آقای قوشه‌ای اجاره کرده بودم اینها می‌آمدند پیش من چون خانه اجاره کرده بودم و تنها بودم می‌آمدند و با هم درس می‌خواندیم بعد خودمان غذا درست می‌کردیم یکی سیب زمینی پوست می‌کرد یکی آشپزی می‌کرد یکی ظرفها را می‌شست خانه مجردی بود وقتی شهید حسن و حسن ابراهیمی و محمّدعلی قوشه‌ای می‌آمدند هر کدام کاری را انجام می‌دادند برخی اوقات هم ظهرها شهید حسن ما را برای ناهار به منزلشان دعوت می‌کرد و می‌گفت بیایید برویم چلو کباب بهتان بدهم اما وقتی می‌رفتیم آب دوغ خیار ناهار به ما می‌داد اما آن آب دوغ خیار خیلی می‌چسبید و از چلو کباب هم بهتر بود. سر کلاس دو تا میز اول برای ما بود بچّه‌های شیطانی نبودیم و با معلمها خیلی رفیق بودیم.

شهید سهمی واقعاً آدم بسیار خوبی بود و در این مدت آشناییمان هیچ بدی از حسن ندیدم زمانی که احساس می‌کرد پول نداریم پول جیب خودش را درمی‌آورد و پنهانی بدون اینکه بفهمی در جیبت می‌گذاشت خرج خانه و اجاره با خودم بود ولی گاهی اوقات لوازم منزل مثل خوردنی‌جات را برای من می‌خرید و می‌آورد واقعاً به داشتن چنین دوستی افتخار می‌کردم بسیار اهل حلال و حرام بود اگر یک زمانی یک خودکار از تو می‌گرفت بعد از دو روز می‌آمد و خودکار را پس می‌داد و می‌گفت راضی باش با آن درسهایم را نوشتم اصلاً اهل بگو مگو نبود و هیچ گاه دعوا نمی‌کردیم.

برای بازدیدهای علمی از طرف هنرستان ما را به تبریز بردند فرصتی برای تفریح و گشتی داخل شهر پیش آمد ۶ نفر شدیم و یک ماشین بنز بود دید ما غریب هستیم و فارس هستیم ما را سوار کرد رفتیم پارک ائل ‌گلی و حدود ۲ ساعت آنجا فقط فوتبال بازی کردیم آن شب پاهایمان درد گرفته بود و یک دوش آب گرم گرفتیم.

دو سه سال ما همه زندگیمان با هم بود این خانه‌ای که اجاره کرده بودیم برای پدر همین محمّدعلی قوشه‌ای بود مادرش رضی آبادی بود من جرأت شیطانی کردن و سر و صدا کردن را نداشتم و اگر یک وقت مادر محمّدعلی می‌آمد و می‌گفت به مادت می‌گویم همین برای ما بس بود این قدر بچّه‌های آن زمان از پدرهایشان حساب می‌بردند اما با این حساب باز گاهی اوقات با هم کشتی می‌گرفتیم هنرستان که می‌رفتیم مربی ما آقای صاف دل مربی تکواندو بود و ۶ ماه تکواندو هم رفتیم داییم آقای عوض آبادی مربی کشتی بود و یک فنی هم یاد گرفته بودم بعد حسن و دوستان دیگر که می‌آمدند فن‌هایی که یاد می‌گرفتم روی اینها پیاده می‌کردم در فوتبال همیشه حسن را نوک حمله می‌گذاشتیم.

اگر دو وعده می‌آمد خانه ‌ما باز ما را می‌برد خانه‌شان و یکی دو وعده باز شام و ناهار خانه ایشان بودیم.

ما در مدرسه بودیم که به ما خبر دادند که حسن ابراهیمی مجروح و حسن سهمی شهید شدند انگار سکته‌ای به من وارد شد تازه ۱۵ روز بود که از مدرسه رفته بود خیلی اصرار کرد که با هم برویم ولی انگار قسمت ما نبود آن قدر بی‌ریا و خالص بود واقعاً از آنهایی بود که حالت و رفتارش نشان می‌داد که ماندنی نیست این بشر اهل پرواز بود و خوش به سعادتش که رفت. اینها که شهید شدند خداوند از آنان راضی بوده و آنان را دوست داشته و آنان را انتخاب کرد و برگزید و آنان را برد.

روح بلندش میهمان امیر قافله عشق باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : محمّدعلی قوشه‌ای[۲۳] همکلاسی شهید

با شهید حسن سهمی در دبیرستان آشنا شدم ما از سال اول در هنرستان درس می‌خواندیم با هم همکلاس بودیم و رفاقت ما به گونه‌ای بود که به خانه یکدیگر می‌رفتیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم مدرسه ما یک شیفت داشت و صبح می‌رفتیم و یا ۲ ظهر هم گاهی می‌رفتیم ولی زمانی که ظهرها می‌رفتیم آموزش گاه حرفه‌ای بود ولی هنرستان ما یک شیفت داشت.

آقای حسن ابراهیمی که یکی از دوستان نزدیک ما بود آقای رضی آبادی آقای خادمیان و دیگر دوستان بودند که الآن حضور ذهن ندارم ما چون از لحاظ اخلاقی و خانوادگی با یکدیگر جور بودیم  همین رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم با خیلی از بچّه‌های کلاس دوست بودیم ولی با حسن آقا خیلی رفیق بودیم حسن آقا از لحاظ روحی روانی بسیار شاد بود و خانواده ایشان خیلی مهمان نواز بودند انسان شوخ طبعی بود با حسن دوچرخه سواری و فوتبال بازی می‌کردیم برایش فرقی نداشت در کوچه بازی کنیم یا در کلوپ تربیت بدنی در هر حال فوتبال دوست داشت.

خانه ما پشت سینما جنب بیمارستان رضایی بود قبل از اینکه آنها به این خانه‌ای که بودند (پشت فرمانداری) بیایند خانه آنها در کوچه کنار تکیه ابوالفضل% بود و یک سال هم ایشان با هم در هنرستان مردود شدیم سال دوم بود که مردود شدیم من در درس ریاضی و حساب فنی نمره نیاوردم حسن ریاضی‌اش از من بهتر بود شاید از درس دیگرش بود که مردود شده بود وقتی دور هم جمع می‌شدیم درس خواندنمان که تمام می‌شد با هم کشتی می‌گرفتیم و بازی می‌کردیم.

زمانی که جبهه بود به من ۳ بار نامه داد در نامه‌اش ذکر کرده بود که از نماز جماعت غافل نشوید و دیگر اینکه حضور در دعای کمیل را فراموش نکنیم چند بار با هم در دعای کمیل تکیه ابوالفضل% شرکت کردیم آن زمان با آن که نوجوان بود نماز اول وقتش ترک نمی‌شد واجباتش را انجام می‌داد.

ما شهادتش را از طریق خانواده‌اش متوجه شدیم وقتی خبر شهادتش را شنیدیم بسیار متأثر شدیم و برای عرض تسلیت خدمت خانواده‌اش رسیدم البته در تشییع جنازه‌اش هم شرکت کردم.

چندین بار برایم مشکلی پیش آمده و من متوسل به شهدا شدم پسر خاله من هم شهید شده برای مشکلم به پسرخاله شهیدم و حسن آقا متوسل شدم دخترم یک بیماری خونی داشت و یک مدت در بیمارستان بستری بود یک شب خیلی دلم گرفته بود به پسرخاله شهیدم و حسن آقا گفتم شما که رفتید و ما ماندیم ولی مشکل گشای ما باشید فردای آن روز رفتم بیمارستان به من گفتند آن مشکلی که ما فکر می‌کردیم دختر شما دارد دیگر اثری از آن نیست و من این توفیق را از جانب آنها می‌دانم و از شما ممنونم که برای ما خاطرات را تداعی کردید.

روح ملکوتیش میهمان خوان پر کرامت امیر قافله عشق باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : مسیّب کشاورزیان[۲۴] همکلاسی شهید

در سال ۱۳۶۱–۱۳۶۲ من در هنرستان شهید چمران دامغان درس می‌خواندم و شهید حسن هم از همکلاسی‌های ما بود. در سال اول هنرستان در رشته برق آنجا ما با هم همکلاسی بودیم. ایشان ۱۳۶۳ که به جبهه رفته بود شهید شد و اولین اعزامش هم سال ۱۳۶۳ می‌باشد، ما سال اول با هم رفیق بودیم که من رفتم جبهه و ماندم ولی ایشان درس را هم می‌خواند من درسم را رها کردم. ایشان جبهه را از سال ۱۳۶۳ شروع کرد و من اولین اعزامم فکر می‌کنم سال ۱۳۶۱ بود که رفتم و مرحله دوم را که با شهید عباسعلی خراسانی بودم.

ما در رشته برق بودیم که حسن هم رشته برق بود. ما آن موقع با هم خیلی عیاق بودیم که ایشان در ورزش یک فوتبالیست باحالی بود. ما معمولاً در هنرستان فوتبال بازی می‌کردیم که ایشان یک جوان خوش اخلاق، خوش برخورد بود و یک آدمی بود که با همکلاسی‌های خودش زود دوست می‌شد و ارتباط برقرار می‌کرد که من یک سال بیشتر در هنرستان درس نخواندم. سال اول که من رفتم هنرستان مردود شدم ولی این مدتی که با هم بودیم، با هم صمیمی بودیم که ایشان درسش را ادامه داد و ما ادامه ندادیم.

مدت آشنایی ما فقط به همان محدوده هنرستان و کلاسها بود. ایشان خوش تیپ می‌گشت و اگر به عکسهایش هم نگاه کنید در تمام آنها خوش تیپ و خوش لباس بود و از لحاظ ظاهری یک جوان مرتب و منظم بود و از نظر اخلاقی هم یک جوان با ادب و با شخصیت بود.

یک آقای خادمیان از وامرزان بود که با ایشان خیلی آشنا بود ایشان الآن ماهشهر هستند. اینها با هم خیلی عیاق بودند و با هم عکس دارند که اتفاقاً این فرمی که ما برای رزمنده‎‌های وامرزانی‌ها پر کردیم آقای خادمیان یک عکس را که داده با شهید حسن هست. آنها با هم خیلی بودند و آشنائیت‌شان بیشتر هست.

فضای هنرستان آن موقع این بود که روزهایی که کارگاه داشتیم یکسره بودیم کارگاه بود تا ۲:۳۰–۳ بود ولی روزهای دیگر صبح و بعد از ظهر بود. نماز جماعت هم داشتیم. رئیس هنرستان هم آقای یوسف نژاد بودند که الآن هم هست.

در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید. من آنجا در منطقه عملیاتی بدر در جبهه بودم و در واحد پدافند هوایی بودم در لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ گردان موسی بن جعفر’ گردان عمل کننده بود، من آنجا بود که متوجه شدم ایشان به جمع شهدا پیوست.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

راوی : محمد منافی[۲۵] همکلاسی شهید

با شهید سهمی در دوران تحصیل دوران مقطع هنرستان (۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳) با هم آشنا شدیم و همکلاس و هم‌رشته بودیم.

در آن مقطع ما با هم ارتباط داشتیم، دوست بودیم و خیلی از این سفرهای علمی که هنرستان می‌گذاشت، سالی یکی دوبار سفر علمی داشت حداقل و یکی دوبار را فکر می‌کنم با هم بودیم.

ایشان عضو بسیج بود و ما هم همان زمان عضو بسیج بودیم‌‌. دوران، دورانی بود که همه جزء بسیج بودند و حضور فعال داشتیم و ایشان هم با بسیج شروع کرد و آمد به جبهه و رفتن منطقه‌اش هم از طریق بسیج بود.

در دوران تحصیل در مدرسه بودیم بار‌ها می‌شد که ساندویچ می‌خواستیم بخریم یا غذایی می‌خواستیم بخوریم، روبروی هنرستان یک ساندویچ فروشی بود و پول جمع می‌کردیم و می‌رفتیم مثلاً بچه‌ها هر که هر چه می‌خواست پول می‌داد و می‌رفتیم برایش می‌گرفتیم و داخل هنرستان می‌خوردیم که شهید سهمی هم به ساندویچ سالاد الویه خیلی علاقه داشت.

خصوصیات اخلاقی شهید

شهید سهمی بچه خیلی خوب و مؤدب و خیلی شوخ طبع و سر زنده‌ای بود. یعنی بچه باحالی بود از آن طرف هم از لحاظ برخورد و معاشرت طوری هستند که بذله گو و همیشه سعی می‌کرد که جمعی که هستند خندان باشند و روحیه شاد داشته باشد. واقعاً هم همین طور بود، شوخی‌هایی که در حد عرف بود و در جامعه قابل پسند بود نه خدای نکرده شوخی‌هایی که سخیف باشد.

ایشان به هر جهت آدمی بود که از ما برای مملکتش و برای حفظ آب و خاکش بیشتر دلشوره و عزم و اراده داشت و برای همین هم رفت و نماند.

ورزشکار بود و فوتبال بازی می‌کرد، پینگ پنگ هم بازی می‌کرد و پینگ پنگش خوب بود و در زمینه‌های ورزشی این طور که من یادم هست در زمینه فوتبال بیشتر از همه شرکت می کرد.

با توجه به اینکه اولش گفتم آدم شوخ طبع و بذله گویی بود و همیشه شاد بود ولی عمق چهره‌اش را نگاه می‌کردی پایبند بود به‌‌ همان مسایل دینی‌اش و واقعاً هم آن سیمایش می‌رفتی در عمقش نگاه می‌کردی می‌خورد که ایشان آدمی باشد که جبهه را مقدم بر خیلی از کار‌ها و درس دانست، مقدم بر ادامه زندگی دانست.

شهادت شهید

آن موقعی که خبر شهادت ایشان را شنیدیم همه دوستان جمع شدند با هم در مراسم‌هایشان شرکت کردیم. دیگر آن موقع شرایط طوری بود که تا خبری از شهید و شهادت می‌شد همه مردم شرکت می‌کردند و نیاز نبود به دوست و رفیق و خلاصه ملت هم طوری بود در این مراسمات کامل و یکپارچه شرکت می‌کرد و ما هم همین طور بچه‌های هنرستان همه جمع شدند با هم در مراسم تدفینش، در مراسم‌های عزاداری‌اش هر چه بود شرکت کردیم و برایش در جلوی هنرستان حجله درست کردیم.

در آخر می‌خواهم بگویم که شهید سهمی آدم بسیار خوبی بود و خدا او را از ما بیشتر دوستش داشت که شهادت را نصیبش کرد.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : عباس علی‌نژاد[۲۶] همرزم شهید

در عملیات بدر بود که ما با هم رفاقت زیادی داشتم بیشتر شبها بعد از این که کاری نداشتم و بیکار بودم می‌رفتم پیش شهید سهمی و از ایشان خط یاد می‌گرفتم چون خط بسیار زیبایی داشتند و من عاشق خطشان بودم و همیشه به من تمرین می‌داد و به واسطه لطفی که ایشان در حق ما کردند الآن خط خوبی (قشنگی) دارم.

ایشان از ابتدا آدم با تقوا بود و متعهد بودند گاهی وقتها که من می‌خواستم بروم از او تمرین خط بگیرم پیدایش نمی‌کردم بعد می‌دیدم تو همان مقر به جای خلوتی پشت چادر در حال راز و نیاز است. (موقعیت مهدی نزدیک دزفول بود)

هنگامی که برای تمرین می‌خواست چیزی بنویسد و به من یاد بدهد بیشتر در مورد معصومین( یعنی «یا فاطمه&» می‌نوشت با اسم ائمه( رابطه تنگاتنگی داشت.

از نظر اخلاقی حرف نداشت همیشه با روی گشاده با ما برخورد می‌کرد حتی زمانی هم که خسته بود، اگر می‌رفتم پیشش و تمرین خط از او می‌خواستم، قبول می‌کرد و نه نمی‌گفت همیشه شبها وقتی می‌خواستم بیدارش ‌کنم می‌دیدم تو چادرش نیست و من می‌دانستم نیست و پشت چادر تو تاریکی به راز و نیاز می‌پرداخت و من هم مزاحمش نمی‌شدم.

شهید سهمی در مسائل سیاسی خیلی پر بود ولی تأکید خاصی در حمایت از امام داشت، مثلاً اگر یک مسئولی نسبت به امام بی‌توجهی می‌کردند خیلی برآشفته می‌شد و می‌گفت یک عده دل امام را می‌رنجانند انسان با جدیتی بود به فوتبال بسیار علاقه داشت یک مسابقه حفظ قرآن در همان مقر گذاشته بودند من و ایشان و یکی دیگر از بچّه‌ها شرکت کرده بودیم و ۱۴ سوره قرآن را حفظ کرده بودیم که شهید حسن نفر برگزیده شد و به عنوان هدیه به ایشان کفش کتانی داده بودند.

قبل از عملیات بدر رفتیم برای آموزش آبی خاکی در سد دز با ایشان خیلی شوخی می‌کردیم در کل انسان خوش طبعی بود. از ویژگیهای شاخص حسن شجاعتش بود. هنگامی که در عملیات بدر تو مسیر می‌آمدیم سنگرهایی بود که باید پاکسازی می‌شد یعنی احتمال اینکه عراقی داخلش باشد بود و چون خط شکن بودیم ایشان نارنجک را می‌گرفت و می‌رفت جلو و سنگرها را از بین می‌برد چون خود من چنین جرأت و جسارتی نداشتم در کل انسان شجاع و جسوری بودند. روز اول یا دوم عملیات وقتی چسبیده بودیم به خاکریز پشت دجله با هم کنار هم بودیم و داشتیم به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم قبل از عملیات به ما آموزش داده بودند که هنگام تیراندازی در یک جا ثابت نباشید چون اگر جا عوض نمی‌کردیم قناسه‌چی‌های دشمن ما را هدف قرار می‌دادند برای همین تا من رفتم به حسن گفتم حسن جان جایت را عوض کن، احساس کردم تیر خورد و با سرش افتاد و شهید شد. چون تو بهبوهه عملیات بود دیگر نمی‌شد درگیر مسائل شد چون من بیش از حد به ایشان علاقه داشتم به خاطر تضعیف روحیه خودم هم که نباشد دیگر زیاد درگیر مسئله ایشان نشدم وقتی شهید شد برانکارد آمد و او را عقب بردند اصلاً باورم نمی‌شد که حسن شهید شده فقط تو ذهنم یک جوری خواستم به خودم بقبولانم که ایشان مجروح شده است.

بعد از شهادتش به خوابم آمد چون به واسطه تمرینهایی که برای خط با من انجام می‌داد در بیداری در همین زمینه یک مشکل پیدا کرده بودم در عالم خواب از او پرسیدم چه طور بنویسم بهتره؟ همانجا در خواب به من یاد داد و برای من نوشت و هنگامی که از خواب بیدار شدم دیدم که مشکل حل شده و یاد گرفتم واقعاً آن شب دلم گرفته بود و خیلی به یادش افتادم یعنی این شهید بعد از شهادت هم همواره با ما هست.

روحش با امام حسین% و شهداء کربلا محشور باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


 

راوی : مهدی منافی[۲۷] همرزم شهید

با شهید سهمی در دوران جنگ و در بازسازی، یک دوره‌ای استثنائاً فکر می‌کنم تشکیلات جهاد دو اکیپ فرستاد برای بازسازی دارخوین و خرمشهر، آنجا با ایشان بودیم. مسئول بازسازی آنجا آن زمان آقای جزایری بود و معاون ایشان هم آقای مجتبی حاجب بودند. یک اکیپ هیجده نفره بودیم از دامغان به مسئولیت آقای قدیر آبیار بودند و من هم دست اندرکار کارهای ایشان بودم یک اکیپ همه هم بچه‌های جوان بودند و سن و سال پایین هم بینشان زیاد بود. من بودم، آقای قنادیان بود، آقای ابوالفضل کلانتری بود و آقای سوری بود.[۲۸] همین شهید سهمی بود. اینجا بیشتر در محدوده خود دارخوین به ایستگاه حسینیه یک محدوده چندین روستا بود. یک چیزی حدود ۱۴-۱۵ روستا بود می‌خواستند کار انجام بدهند، یک محدوده کار هم در خود آبادان بود.

آنجا برق نداشت. این اکیپ هم به عنوان اینکه یک سرعتی به کار بدهد مستقر شدیم در محدوده دارخوین و این آقای سهمی انصافاً زحمت زیادی می‌کشید. شهید سهمی بچه بسیار کاری و هم بسیار افتاده‌ای بود، دقیقاً از خصوصیاتش به شما بگویم از کار درنمی‌رفت، تنها کارگر و نیرویی بود که می‌شد آنجا به او دل بست و یک کاری به او واگذار کرد.

آنجا تابستان هوا خیلی گرم است اما با همه این گرما، این اکیپ ظرف ۴۰-۴۵ روز یک خط فکر می‌کنم چیزی حدود چهارده پانزده کیلومتر بود برق رسانی کرد و این اکیپ توانست آنجا این کار را به اتمام برساند. آن کار را در آن زمان ما ظرف دو ماه انجام دادیم، من مطمئن هستم آن موقع بچه‌های خود خوزستان یک سال نتوانسته بودند انجام بدهند، همین طور این خط مانده بود، یعنی وقتی رفتیم این کار را انجام دادیم خود بچه‌های برق خوزستان حیران مانده بودند که این اکیپ چرا این قدر سریع کار کردند؟

ما آنجا کار برق رسانی می‌کردیم، خط فشارقوی انتقال برق را انجام می‌دادیم. تیرگذاری، سیم، کنسول بستن، همه این خط را تا ترانس، آماده می‌کردیم و تحویل تشکیلات وزارت نیروی خوزستان می‌دادیم.

آن فازی که مربوط به بچه‌های دامغان بود و باید یک خطی را افتتاح و تکمیل می‌کردند، انصافاً شهید سهمی وقت زیادی گذاشت و کار زیادی انجام داد، شما ببینید آن گرمای نزدیک به پنجاه درجه خوزستان و شما صبح تا غروب در آفتاب بایست کار کن ببین چه شرایطی دارد، این هیچ چیزی نبود به جز اینکه واقعاً خدا کمک می‌کرد به این بچه‌ها و آن شوقی بود که در آن منطقه بازسازی بود و باعث شده بود که بچه‌ها آنجا خیلی زحمت کشیدند. علاوه بر گرما اصلاً هیچ امنیتی هم آنجا نبود. آنجا یک پلی روی رودخانه کارون بود و بار‌ها مورد اصابت توپ قرار گرفت و پل ارتباط قطع می‌شد. با همه این اوضاع و احوال که منطقه امنی آن موقع نبود ولی بچه‌ها شوق داشتند و شب و روز می‌ایستادند کار می‌کردند یا خود خرمشهر من یادم هست که یک گلوله توپ نزدیک مدرسه خورد یکی از بچه‌های بازسازی آنجا شهید شد.

مقر ما شبها در مدرسه دارخوین بود و در خرمشهر هم یک مدرسه‌ای نزدیک‌‌ همان میدان اصلی خرمشهر بود که گهگاهی مورد اصابت توپ هم قرار می‌گرفت.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : نعمت ‌الله شرافت[۲۹] همرزم شهید

با شهید سهمی خوشبختانه سعادت داشتیم در عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ همرزم باشیم. ایشان یک فوتبالیست بسیار قهاری بود من از فوتبال ایشان خیلی خوشم می‌آمد و اینقدر هم با هم فوتبال بازی کردیم ما زمانی که از دامغان حرکت کردیم و سوار اتوبوسها شدیم مستقیم ما را به جمکران بردند و ما همین که از اتوبوسها پیاده شدیم و یک کمی چرخیدیم نماز مغرب و عشاء شد که نماز را خواندیم. حالا نمی‌دانم کی آنجا بساط فوتبال را ردیف کرد، از این فوتبال‌های گل کوچک باهم بازی کردیم، از این دروازه‌های کوچک و توپ پلاستیکی دولایه آوردند و انداختند حالا ساعت ۸ شب است.

در جمکران دو روز بودیم، ۴۸ ساعت ما را در جمکران نگه داشتد چون می‌خواستند تجهیزمان کنند، حتی اسلحه‌هایمان را آنجا تحویل‌مان دادند. اصلاً اینجا ما لباس شخصی رفتیم به جمکران و در آنجا همه چیزی به ما دادند، تجهیزات کامل، کوله‌پشتی، لباس بسیج، چفیه، پلاک، اسلحه همه چیز به ما دادند. وقتی که در اتوبوسها نشستیم یک رزمنده آماده و کامل بودیم.

حالا آنجا بعد از اینکه نماز مغرب و عشاء را خواندیم من، شهید سهمی و شهید محمدرضا هراتیان که در عملیات بدر گلوله وسط پیشانی‌اش خورد او هم فوتبالش خیلی خوب بود یعنی ما ۳-۴ نفر بودیم که فوتبال‌مان در گل‌ کوچک واقعاً حرف نداشت که باز اینها سرآمد ما بودند. واقعاً قشنگ فوتبال بازی می‌کردند از ساعت ۸ شب تا ۱۲ نیمه ‌شب فوتبال بازی ‌کردیم یعنی چهار ساعت. مرتب آمدند گفتند برادر شام برادر شام، شام کجا بود، فوتبال بازی کردیم به او گفتم برویم شام بخوریم می‌گفت نه بابا تازه گرم شدیم. ما آن شب با شهید سهمی اینقدر فوتبال بازی کردیم که رفتیم بخوابیم وقتی که افتادیم تا صبح دیگر نفهمیدیم که چی شد؟ نه شامی خوردیم و نه هیچی، فقط از خستگی خوابیدیم.

در منطقه و در لشکر هم همین ‌طور، این قدر بازی می‌کردیم تا دلت بخواهد اصلاً‌ در لشکر تمام بچه‌ها می‌آمدند با ما مسابقه می‌دادند مثلاً بچه‌های قم تهران و شهرهای دیگر اصلاً آنجا مسابقه می‌گذاشتیم.

شهید سهمی هیچ وقت در بازی دعوا نمی‌کرد، این چیزها در ذات ما نبود، تازه اگر یک وقتی اتفاقی می‌افتاد می‌گفتیم و می‌خندیدیم و تمام می‌شد در کارش یک مقدار جذبه داشت ولی بد اخلاق نبود، جذبه‌اش خیلی زیاد بود و در کارش جدی بود یعنی اگر یک کاری را می‌گفت که انجام می‌دهم انجام می‌داد و در فوتبال اصلاً و ابداً اخلاق بد نداشت، دنبال اینکه گل بخورند یا نخورند، باختیم و برویم اصلاً‌ و ابداً این شکل آدم نبودند ولی یک تیم قهاری داشتیم.

شهید سهمی و شهید حمیدرضا مولایی جزء آرپی‌جی‌زن‌ها بودند با دسته‌ ما بودند منتها سمتهایشان تقسیم بندی شده بود مثلاً ما در رده‌ تک تیرانداز بودیم و شهید سهمی و شهید مولایی آرپی‌جی‌زن بودند و چند تن دیگر تیربارچی بودند، هر کدام سلاح‌های خودشان را می‌گرفتند و می‌رفتند.

شب عملیات بدر در آبراهه‌ها گم شدیم که اتفاقی مسیر را پیدا کردیم که آمدیم به خشکی دیر شده بود وقتی مستقر شده بودیم گفتند: سنگر انفرادی بکنید که فوری سرنیزه‌ها را در آوردیم و سنگر کندیم و پایین رفتیم درون آن و دورش هم هر چه که توانستیم پر کردیم اگر کیسه شن دم دستمان بود خلاصه مستقر شدیم تا به ما بگویند که حرکت کنیم آنجا باور کن بگویم شاید بالای پنج هزار گلوله فشنگ را با تمام وجود لمس کردیم عراقی‌ها روبروی ما در پایگاه نشسته بودند و تیربار گذاشته بودند پشت سر هم می‌زدند، انگار که باران است و دارد از آسمان می‌آید. فرمانده ما آمد گفت تاکتیک آتش حرکت، ما شروع کردیم به تیر اندازی کردن که یک تعداد بچه‌های ما رفتند جلو بعد فرمانده گفت حالا شما بروید نوبت شماست. این بچه‌ها که بلند شدند، چنان ترسی به من مستولی شد که پاهایم از زیر شکست، اصلاً پایم به زمین چسبید حالا چه حسی چه نیروی مرا به حرکت واداشت نفهمیدم. یکدفعه دیدم که این بچه‌ها بلند می‌شوند و می‌گویند الله اکبر حمله یکدفعه گفتم یا اباالفضل% این چیه؟ همه رفتند و ما ماندیم حالا همه اینها را که می‌گویم در چند ثانیه اتفاق افتاد و شاید در کمتر از ۱۰ ثانیه اتفاق افتاده است. یعنی این ترس از زمانی که به من مستولی شد تا به آن غلبه کردم و من حرکت کردم شاید ۱۰-۱۵ ثانیه طول کشید نه اینکه بگویی یک ساعت نشستم فکر کردم که بروم. نه! این جوری نبود چون نمی‌شد، گفتم خدایا اینها دارند می‌‌روند که ما هم گفتیم الله اکبر و رفتیم.

در جبهه جنگ این بچه‌ها، واقعاً یک چیزی دیگری بودند اینها آدم معمولی نبودند یک تانک تیربارش هست و خود گلوله تانک هست و بعد زمانی که می‌خواهی جلو بروی (ما داشتیم اینها را می‌دیدیم) و یک تانکی را شکار کنی هیچ سنگری نیست، پشت یک خاکریز کوچک یکدفعه سرت را بیاوری جلو و یک آرپی‌جی بزنی و بعد فرار کنی و بیایی این طرف، حالا یا تو را می‌زنند یا نمی‌زنند این گونه بود. شهید مولایی شاید تا قبل از شهادتش تعدادی تانک شکار کرده بود و شهید سهمی هم همین‌ طور.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : قدیر آبیار[۳۰] همرزم شهید

شهید سهمی در رشته برق هنرستان مشغول تحصیل بود هفته‌ای یک بار اینها برای آموزش پیش ما به جهاد می‌آمدند (یعنی هفته‌ای یک جلسه کلاس عملی داشتند که از طریق هنرستان با جهاد هماهنگ می‌کردند و آنها پیش ما می‌آمدند) که ما آنان را به مسیر جاده روستای چهارده می‌بردیم و برای ما هم کار می‌کردند و هم کار را یاد می‌گرفتند.

ما بچّه‌های هنرستان را جاده چشمه علی هم می‌بردیم. جاده چشمه علی خط انتقال برق بود برای روستاهای چهارده، کلاته و آستانه که اینها را برای آموزش می‌بردیم و شهید سهمی هم جزء همان بچّه‌های هنرستان بود که با ما می‌آمد.

بچّه خیلی ساکت و مؤدّبی بود و بر عکس ایشان همکلاسی‌هایش خیلی شلوغ می‌کردند. ما تعجب می‌کردیم اینها دارند این همه سر و صدا می‌کنند و در جاده چشمه علی اذیت می‌کنند، اما ایشان اصلاً چیزی نمی‌گفت، بچّه خیلی مؤدّبی بود. از آنجا با ما آشنا شد و بچّه کاری بود. زمانی که به روستاهای خورزان و کبوترخان و اینجاها برق می‌بردیم هم همراه ما می‌آمد، از طریق هنرستان می‌آمد آنجا کار می‌کرد. فکر می‌کنم از ایشان در جاده خورزان و احمدآباد روی تیر چوبی عکس داریم حالا نمی‌دانم دست کیست که کمری گذاشته و روی تیر رفته است.

آقای احمد عباسی معلم‌شان از ایشان خیلی تعریف می‌کرد و می‌گفت این بچّه در بچّه‌های هنرستان بچّه خیلی مؤدّبی است و (احمد عباسی الآن بازنشسته شده و خانه‌شان در خیابان مشهد است و یک مغازه دارد قبلاً سیم پیچی داشت اگر سراغ او بروید او خیلی خاطره از ایشان دارد) او می‌گفت فکر می‌کنم این بچه به جبهه برود یا شهید می‌شود و یا مجروح می‌شود، این بچّه ساکت و خیلی مؤدّبی است چون آن موقع زمان جنگ بود او که اصلاً در مراحل جنگ نبود او به من می‌گفت مواظبش باش و هوایش را داشته باش که این کار را یاد بگیرد که در جاده احمدآباد ـ خورزان ما کمر و رکابش دادیم و شهید سهمی روی تیر رفت که احمد گفت : این الآن می‌افتد و کار دستمان می‌دهد گفتم : بگذار بالای تیر برود که با لوازم تیر با رکاب بالا رفت و صدایش هم در نمی‌آمد.

ما وقتی کبوترخان برق می‌کشیدیم پدرش چون می‌دانست ما برای جهاد هستیم برای صبحانه ما را به خانه‌شان می‌برد، می‌دانست که پسرش هنرستان است و من به او گفتم که پیش ما می‌آید ولی او را آنجا در کبوترخان من ندیدم ولی در شهر پیش ما می‌آمد وقتی جهاد می‌آمد به ما سری می‌زد.

سال ۱۳۶۳ تیرهای برق چوبی بودند و با رکاب به تیر برق می‌گیرند و بالا می‌رفتند و او هم بالا رفت. از جمله دانش آموزان آن زمان : آقای مزینانی بود، آقای ابوالفضل باقریان بود، آقای قنّادیان بودند، آقای تقوی بودند (الآن رئیس بانک کشاورزی شده است) اینها از بچّه‌های هنرستان بودند و یکی، دو تای دیگر هم بودند که از دامغان رفتند و من دیگر آنها را ندیدم.

مسئله جبهه و بازسازی آن پیش آمد جهاد گفت : ما می‌خواهیم به خرمشهر برویم که آنجا یک خط انتقالی از روستای دارخوین هست تا خود خرمشهر که حدود ۱۵ کیلومتر بود و ما در قسمت برق رسانی جهاد ۵ـ۶ نفر بودیم که کار می‌کردیم که آقای منافی، آقای رنگریز (که فامیلی‌اش را عوض کرده و فیاض بخش کرده است) بودند و من خودم بودم و اخوی‌هایم بودند که یکی، دو نفر از آنها را بردیم.

من در جهاد بودم آن زمان، سال ۱۳۶۲ در اداره برق بودم که اداره نتوانست مرا نگه دارد (آن سال آنجا کارگر موقت بودم) که به جهاد رفتیم و در جهاد که بودیم اخوی‌مان شهید شد و ما را دیگر آنجا نگه داشتند و گفتند که نمی‌خواهد برگردی و در اداره برق کار بکنی که ما در جهاد ماندیم و آنجا رسمی شدیم و ماندیم که مدت یک سال و نیم آنجا ماندیم که بعد شدیم مسئول برق جهاد که دنبال همین کارها بودیم و بچّه‌هایی که پیش ما کار می‌کردند یک سری‌شان را به جبهه بردند من اصلاً کردستان نرفتم، آن موقع جهاد کردستان بود، ارومیه و مریوان و آن طرفها بودند، ما قسمت‌مان نشد و نرفتیم و بعد ما را به طرف خرمشهر بردند که من شش ماه آنجا بودم که چند مرحله بود.

در مرحله اول تابستان سال ۱۳۶۳ شهید سهمی با ما بود که از طریق هنرستان با مینی بوس هنرستان ما آنها را برده بودیم که ۱۰ـ۲۰ روز آنجا بودیم. در مدرسه‌ای در دارخوین مستقر بودیم که روزها از همانجا به سرکار می‌رفتیم و برگشتیم می‌آمدیم و بعد از ظهرها به مناطقی که می‌توانستیم برویم با بچه‌ها، برای بازدید می‌رفتیم که به خرمشهر و سوسنگرد و اینجاها می‌رفتیم (عکسهایش بود) که شهید سهمی هم همراه ما بود. کار ما آنجا برق رسانی بود که تیر برق نصب می‌کردیم سیم کشی می‌کردیم در خود دارخوین که الآن خطش هم هست. روستاهای کنار رود کارون بودیم که این خط انتقال برق آنجا را وصل می‌کرد به خرمشهر. در این روستاها، ارتش مستقر بود، یک سری پایگاه آنجا داشتند که این خط می‌آمد از کنار جاده رد می‌شد که می‌خواستیم به اینها برق بدهیم.

در روستاها آن موقع چون جنگ بود و هواپیما می‌آمد بمباران می‌کرد از روستاییان کسی نبود ولی پایگاههایی با چادر بود که ارتش و سپاه و بسیج همه‌شان آنجا مستقر بودند و این شبکه‌ای که می‌خواستند بکشند به خاطر اینها بود که این کار انجام شد و دو سال بعدش که ما آمدیم، ما نیمه کاره از آنجا آمدیم و خود بچّه‌های اهواز از جهاد آمدند و یک سری نیروهایی از آنجا گرفتند و کار را انجام دادند و خط را برق‌دارش کردند و بالاخره به این پایگاهها و روستاهای اطراف برق دادند. روستاها آن موقع کسی آنجا نبود فقط نخل‌های خرما بود اصلاً درب و داغون شده بود اسم روستاها یادم نیست الآن از آن موقع سی سال گذشته است و فقط یادم است در دارخوین یک مدرسه‌ای بود که ما در آنجا مستقر بودیم.

آب و هوای آنجا خیلی گرم بود. یک روز ما در آنجا با شهید سهمی بودیم شصت تا قالب یخ استفاده کردیم یعنی این قدر گرم بود، ما شمردیم ۶۰ تا قالب یخ استفاده کردیم که با ماشین می‌رفتند می‌آوردند، ما کار می‌کردیم و شهید سهمی و چند نفر دیگر از بچه‌ها بعد از تیرگذاری داخل چاله‌هایی که تیرها را گذاشته بودیم سنگ می‌ریختند و این کارها را انجام می‌دادند. مسیر آنجا نزدیک بود پانزده کیلومتر بیشتر نبود که ما بعد از نماز صبح می‌رفتیم و تا ساعت یک ظهر بیشتر نمی‌توانستیم طاقت بیاوریم این قدر هوا گرم بود. صبحانه را هم بچّه‌ها سر کار می‌آوردند با ماشین تدارکات که سر کار می‌خوردیم و ناهار را در همین مدرسه دارخوین می‌آمدیم می‌خوردیم. آن قدر هوای آنجا شرجی و گرم بود که نمی‌توانستیم بعد از ظهرها برویم کار کنیم.

بعد از ظهرها به خرمشهر و آبادان می‌رفتیم و دور می‌زدیم که آنجا یک محله‌ای به نام احمدآباد بود که یک خیابان فکر کنم بود، آنجا دیگر منطقه جنگی بود، ما بعد از ظهرها به آنجا می‌رفتیم و کباب می‌خوردیم با آقای سهمی و آقای محفوظی و آقای رحیمی (عکسش الآن هست).

شهر خرمشهر و آبادان تیررس دشمن بود ولی ما فقط همان محل می‌رفتیم که سریع غذایی (کبابی) می‌گرفتیم و می‌خوردیم و بعد برمی‌گشتیم و دیگر آنجا نمی‌ماندیم و بعضی اوقات اصلاً نمی‌گذاشتند ما برویم چون صدای گلوله و این چیزها آنجا می‌آمد که نمی‌گذاشتند زیاد ما برویم اما ما استثناء بودیم چون از جهاد نامه داشتیم از طرف ستاد بازسازی که می‌گفتیم ما بعد از ظهر را می‌خواهیم اینجا کار کنیم و یک دوری بزنیم و کبابی بخوریم، آنجا آن موقع فقط کباب داشتند، آبادانی‌ها کباب‌های خوبی درست می‌کردند که هفته‌ای دو، سه بار ما می‌رفتیم. شهید سهمی تقریباً یک ماهی آنجا پیش ما بود آنجا پشه زیاد داشت ولی ما آن زمان آنجا کولر گازی داشتیم و وقتی روشن می‌کردیم دیگر پشه نبود البته چون کنار رود بود پشه زیاد داشت.

یک تعدادی از بچّه‌هایی که آنجا بودند می‌گفتند این چه وضعی است؟ چرا ما را اینجا آوردید؟ و … ولی شهید سهمی اصلاً از این حرفها نمی‌زد و بچّه مؤدّبی بود، من اصلاً تعجب کردم وقتی اخوی‌اش مدتی قبل در اداره به من گفت من اخوی حسن هستم من ناراحت شدم گفتم : حسن خیلی مظلوم بود و ساکت و مودّب بود با بچّه‌های هنرستان که در بازسازی بودیم سوار مینی بوس که می‌شدیم شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم ولی این اصلاً ساکت بود، خیلی آرام بود، صبح بلند می‌شد نمازش را می‌خواند و … اصلاً همیشه آماده این جور کارها بود. می‌آمد و می‌رفت وسایل را جمع می‌کرد و هیچ حرفی نمی‌زد که مثلاً بهانه بگیرد، همه بچّه‌های هنرستان بهانه می‌گرفتند و می‌خواستند زودتر به دامغان برگردند اما او اهل این حرفها نبود، بچّه‌ها سن و سالشان پایین بود، می‌گفتند : سخت‌مان است و نمی‌توانیم، گرم است و می‌گفتند : می‌شود با مسئولین اینجا صحبت بکنی که ما برویم از اینجا ولی شهید سهمی تا آخرش ایستاد و ما هم از همین تعجب کردیم. خیلی بچّه آرام و بین بچّه‌ها اصلاً این این طوری بود.

سال ۱۳۶۳ بود که ما آنجا بودیم و آنجا کارمان تمام شد الآن که اخوی‌اش را دیدم تعجب کردم اخوی‌اش به ساکتی او نیست، کمی شلوغ‌تر از اوست. شهید حسن همیشه از این لباسهای یقه‌دار می‌پوشید و یقه‌اش همیشه بالا بود، ریش داشت و موهایش همیشه شانه کرده بود و مرتّب بود و پیراهن آستین بلند می‌پوشید و آن را همیشه روی شلوارش می‌انداخت حالا ما آن موقع‌ها پیراهن‌ها را در شلوار می‌گذاشتیم ولی ایشان همیشه پیراهنش روی شلوار بود و همیشه ریش‌هایش هم بلند بود با اینکه سن و سالی نداشت هیچ موقع آنجا ریش‌هایش را نمی‌زد در حالی که بچّه‌هایی آنجا بودند که ریش‌هایشان را با ماشین سلمانی می‌زدند.

زمانی که ما در خرمشهر و آبادان برای بازسازی رفتیم جایی می‌رفتیم ما خرج می‌کردیم از طریق آنجا، از طرف بازسازی، ما به آنها خرجی می‌دادیم مثلاً ۲۰۰ تومان یا ۱۰۰ تومان آن موقع این جوری بود. مثلاً ما از اینجا که راه می‌افتادیم چقدر مگر به ما پول می‌دادند، پولی نبود، آن موقع پول ارزش داشت، ما با ۲۰۰ تومان، ۵۰۰ تومان به خرمشهر می‌رفتیم که به ما مساعده می‌دادند و می‌گفتند که با اتوبوس یا قطار خودتان را سریع آنجا برسانید. ما اینها را می‌بردیم و پول غذا و کباب و پول نوشیدنی را ما می‌دادیم. یک مغازه‌ای در اهواز بود که ما می‌بردیم‌شان، اهواز زیاد می‌بردیم‌شان برای دور زدن، زمانی که حوصله‌شان سر می‌رفت با ماشین یا مینی بوس می‌رفتیم آنها را هویزه و سوسنگرد هم بردیم‌، آنجا آنها پولی در اختیارشان نبود و اگر می‌خواستند ما باید به آنها مساعده می‌دادیم یعنی به این صورت باید از ما می‌گرفتند.

من بعد از مدتی که به دامغان آمدم و به من گفتند که آقای سهمی شهید شده من خیلی ناراحت شدم. ما فکر می‌کردیم که اگر او از پیش ما برود دیگر به دامغان برنمی‌گردد و به جبهه می‌رود. او اصلاً با اخوی ما و ما و همه آنهایی که آنجا بودند فرق می‌کرد. اهل بگو و بخند آن چنانی نبود و اصلاً انگار که در این دنیا نبود.

من تعجب می‌کردم این همه بچّه‌های هنرستان دنبال هم می‌کردند و با هم شوخی می‌کردند و می‌رفتند در رودخانه آب تنی می‌کردند ولی او می‎‌ایستاد همه اینها را نگاه می‌کرد. در این مدتی که اینجا بود حرف می‌زد، شوخی می‌کرد ولی شوخی‌هایش همه حساب شده بود یعنی با هر کسی الکی شوخی نمی‌کرد و شوخی‌هایش در همین حد بود که چفیه این را بگیرد بکشد و این کارها را بکند عکسهایش که در عکسهایم هست نگاه کنی خودش نشان می‌دهد.

این پسر خیلی مؤدّب بود و برای همین از او این قدر خاطره دارم که چقدر مؤدّب بود و به ما چقدر احترام می‌گذاشت و با این سن و سال کمی که داشت ما تعجب می‌کردیم می‌گفتیم تو که این همه دوستانت شرّ هستند، آقای قناد، آقای تقوی که الآن رئیس بانک است او را می‌بینم و با او شوخی می‌کنم می‌گویم : سهمی خدا بیامرز چقدر ساکت بود. ایشان یک هفته پیش به من زنگ زد ‌گفتم یادت است با همدیگر به خرمشهر رفتیم شهید سهمی را یادت است که چقدر ساکت بود او گفت : او اصلاً با ما خیلی فرق می‌کرد، ما با این همه دوستان که بودیم به او می‌گفتیم ما فکر می‌کنیم تو اصلاً در این دنیا ماندگار نیستی، تو به جنگ بروی شهید می‌شوی.

این بنده خدا تعریف می‌کرد که این بچّه خیلی ساکت بود و خیلی مؤدّب و گفت که دیدی گفتم این شهید می‌شود و در این دنیا نمی‌ماند.

شهید سهمی اهل نماز بود و نماز صبح از همه زودتر بلند می‌شد و نماز می‌خواند و سر ظهر که اذان می‌گفتند از آنجا برمی‌گشت و می‌آمد اول نمازش را می‌خواند، این کارهایی که او می‌کرد ما وجداناً در آن سن و سال آن طوری نبودیم ولی این پسر اهل نماز خیلی بود اصلاً یک چیز عجیبی بود. ماه رمضان هم ما آنجا بودیم در آن گرما ما آنجا بودیم ولی روزه نمی‌توانستیم بگیریم ولی خوب بیرون و این ور و آن ور که می‌رفتیم یک خورده مراعات می‌کردیم یعنی در دارخوین یا جایی می‌رفتیم علناً روزه نمی‌خوردیم ولی در مدرسه که می‌آمدیم برای ما ناهار درست می‌کردند و صبحانه می‌دادند. ما آنجا نمی‌توانستیم روزه بگیریم. ما آن موقع سن و سال هم نداشتیم. من ۲۰ سالم بود که تازه ازدواج کرده بودم سال ۱۳۶۳ با اینها برای بازسازی خرمشهر رفتیم. الآن من ۴۸ سالم هست و از آن تاریخ ۲۹ سال می‌گذرد و خیلی چیزها اصلاً یادم رفته است ولی آن چهره معصومی که داشت خیلی چهره‌اش گیرا بود وقتی نگاهش می‌کردی جذاب بود.

بعد از شهادتش با او ارتباط برقرار نکردم، سراغش نرفتم، سراغ بابایش و خانواده‌اش هم نرفتیم، الآن دوست دارم که بروم ولی اخوی‌اش را هر روز در اداره می‌بینم.

اینها که رفتند آدمهای خوبی‌اند که رفتند.

بعد از پایان جنگ ما در جهاد که صبح‌ها می‌رفتیم دور تا دور سالن از این عکسهای شهدا بود همه را اینها را که صبح نگاه می‌کرد همه آنها آدمهای خوبی بودند که رفتند. زمانی که برنامه صبحگاه ما آنجا تمام می‌شود می‌گویم با هم که چقدر اینها آدمهای خوبی بودند این آقای سهمی و آقای فلان و … همه اینها واقعاً آدمهای خوبی بودند. من با آن سن و سالی که در جهاد رفته بودم، اکثراً با این شهدای جهاد که نگاه می‌کنم با همه‌شان برخورد داشتم چون بالاخره در جهاد همکار بودیم و همدیگر را می‌دیدیم. با هم‌‎سن و سال‌هایی که بودیم و جاهای دیگر کار می‌کردند می‌رویم و اینهایی که شهید شدند، می‌رفتیم صبح اینها را نگاه می‌کردیم، اینها واقعاً کارشان درست بوده است، من با یکی، یکی‌شان خاطره دارم چون بالاخره در جهاد صبح می‌رفتیم و می‌آمدیم و با آن وضع جهاد و ماشین‌هایی که آن موقع داشتند، همه مدل پایین که به اداره‌ها می‌رفتند کار می‎‌کردیم و کسی اصلاً از اضافه کار حرف نمی‌زد، از پول حرف نمی‌زدو ما خیلی کم پول می‌گرفتیم ولی اصلاً صدایش را هم درنمی‌آوردیم یعنی هیچی نمی‌گفتیم. شب و روز کار می‌کردیم ولی هیچ موقع از اضافه کار که چرا ما را برداشتید بردید اینجا، اصلاً کسی حرفی نمی‌زد. زمانی که کار می‌کردیم نمی‌گفتیم صبحانه کو؟ چرا به ما صبحانه سر ساعت نمی‌دهند؟ چرا به ما اضافه کار نمی‌دهید؟ الآن آن موقع را با حالا مقایسه می‌کنیم اصلاً خیلی فرق کردیم ولی آنهایی که شهید شدند یکی هم مثل شهید سهمی به خدا در چهره‌اش بود. همان موقع با آن سن و سال کم‌مان می‌فهمیدیم که اینها ماندگار نیستند خب همه اینها الآن به ما کمک می‌کنند.

اخوی ما هم شهید هست و همیشه به یاد شهدای عزیزمان هستیم مگر می‌شود به یادشان نباشیم، موقع نماز خواندن جلوی نظرمان می‌آیند، سر مزارشان می‌رویم. این بچّه‌هایی که در جهاد بودند و با ما همکاری بودند، صبح با ما می‌آمدند، شاید جای دیگر کار می‌کردند ولی با ما همکار بودند مگر می‌شود به یادشان نباشیم و داداش‌هایشان را می‌بینیم، مثلاً در شهر می‌آیند می‌گویند که ما داداش فلان شهید هستیم و یا هر جایی یا اداره‌ای که می‌رویم یکی برمی‌گردد می‌گوید اخوی خدا بیامرزت با ما جبهه بود. خیلی از بچّه‌های سپاه ما را می‌بینند، می‌شناسند ما را می‌گویند تو داداش شهید آبیاری؟ می‌گویم : آره می‌گویند : او خدا بیامرز با ما جبهه بوده، این جوری بوده، آن جوری بوده و او هم از طریق بسیج رفته بود. خیلی از بچّه‌ها در دامغان ما را که می‌بینند از اینها یاد می‌کنند و همه می‌گویند که با ما بوده و شهید فلانی بوده و ما با هم بودیم.

با اینکه این همه سال از آن موقع گذشته الآن که شما اسم شهید سهمی را می‌آورید چهره‌اش جلوی چشمم می‌آید، از ظهر که به من زنگ زدید من اصلاً در فکر این هستم، من اصلاً از آن موقع یک طوری شدم. ۲۹ سال پیش را نمی‌شود الآن تصور کرد، الآن من از دست خودم ناراحتم. شهید سهمی اصلاً با همه بچّه‌ها فرق می‌کرد. داداشش وقتی آمد گفت مرا می‌شناسی؟ من تو را می‌شناسم و عکست را خانه دارم بیا به تو بدهم. پرسیدم : کدام عکس؟ گفت : با داداشم هستی. گفتم : با کی؟ اصلاً یک دفعه به خدا در اداره ماندم به او گفتم : تو قیافه‌ات به آن اخوی‌ات نمی‌خورد. گفت : او یک چیز دیگر بود.

از آنجایی که او را دیدم و شما هم که امروز زنگ زدید و گفتید می‌خواهید در مورد شهید سهمی صحبت کنیم باز رفتم سراغ اخوی‌اش اصلاً یک دفعه ماندم و یک لحظه اصلاً نشستم. به او گفتم : تو صورتت کشیده و او صورتش یک خورده گرد بود گفت : آره ما با هم خیلی فرق می‌کنیم. به او گفتم : ما با این بنده خدا چقدر در خرمشهر این ور و آن ور رفتیم با ماشین جهاد، این بنده خدا صدایش اصلاً درنمی‌آمد، اصلاً حرف نمی‌زد، اهل صحبت زیاد نبود و فقط گوش می‌داد، کار می‌کرد و دنبال کار بود. نه برای غذا صحبت می‌کرد و نه می‌گفت اینجا جایمان بد است، اصلاً هیچ گله‌گی نمی‌کرد. اینها از چهره‌شان مشخص است اینها نمی‌توانند در این دنیا بمانند.

ما از آنجا که آمدیم به او گفتیم که باز دوباره می‌خواهیم برویم و کارش داریم وقتی آمد گفت : نه آنجا جایم نیست. به من گفت می‌خواهم بروم دامغان و آنجا از طریق بسیج بروم و من دیگر با شما نمی‌توانم بیایم اینجا دیگر به درد من نمی‌خورد چون اینجا که دیگر کاری نیست و من می‌خواهم به جبهه بروم، آمد و رفت بسیج ثبت نام کرد و از طریق بسیج رفت. من آخرین مرحله را یادم هست به من گفت : من دیگر نمی‌آیم. گفتم : چرا؟ گفت : اینجا جای من نیست.

حقیقتش کارتون یک چیز دیگر است و من باید به جبهه بروم و بازسازی به درد من نمی‌خورد. به او گفتم : بازسازی هم مثل جنگ است گفت : نه من از طریق بسیج می‌خواهم بروم و دامغان دیگر نمی‌مانم و به بچّه‌ها، آقای مزینانی و منافی اینها می‌گفت من این سری دیگر از طریق جهاد نمی‌آیم و می‌خواهم از طریق بسیج بروم که ما دو دوره دیگر هم از طریق جهاد رفتیم. دوره بعدش که رفت و آمد ما به دامغان آمدیم (ما در دامغان بودیم) دیدم که شهید سهمی شهید شده است که اصلاً حال‌مان خیلی عوض شد.

آن موقع که جهاد شهیدان را می‌آورد ما هر روز می‌رفتیم حالا در روستا بود، کلاته بود، در مسیر چهارده که بودیم هر روز شهید می‌آوردند بعد از ظهرها، ما کارمان را ول می‌کردیم و به تشییع جنازه می‌رفتیم در دامغان هم همین طور اصلاً کار جهاد همین بود، جهاد را تعطیل می‌کردیم و برای تشییع جنازه می‌رفتیم.

روزگاری بود که واقعاً قدرش را ندانستیم خیلی خوب بود. الآن فکر می‌کنم آن موقع همه مخلصانه کار می‌کردیم نه اینکه تنها من بودم بلکه همه بودند. زمان جنگ کل ۸ سال در جهاد بودم و رسمی بودم.

جهاد خاطره خیلی بود الآن دوست دارم برگردم به همان زمان یعنی برویم در همان حال و هوای، الآن بچّه‌هایمان بزرگ شده‌اند مثلاً یکی‌اش زن گرفته ۲۳ـ۲۴ سال سنش است به آنها می‌گویم : بابا، شما نمی‌دانید ما در جهاد چه کار کردیم اگر شما بودید چکار می‌کردید. اصلاً تعجب می‌کنند و باورشان نمی‌شود که ما این کارها را می‌کردیم. می‌گوید : نه بابا مگر می‌شود که شما این کارها را کرده باشید. من سال ۱۳۶۲ با ۱۵ تومان ازدواج کردم که از صندوق قرض الحسنه ایستگاه وام گرفتم.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : محمّد (محمّدرضا) خراسانی[۳۱] همرزم شهید

سال ۱۳۶۳ با جمعی از رزمندگان دامغان به جبهه اعزام شدیم که شهید سهمی هم در این جمع بود ما را به لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ بردند و گردان موسی بن جعفر’ سازماندهی شد. یک گروهان آن به نام گروهان شهید مهرابی بچّه‌های دامغان بودند که فرمانده گروهان شهید علی رضایی بود که در همان عملیات بدر به شهادت رسید و معاون اول ایشان شهید قریب بلوک و معاون دوم ایشان آقای حسن رضیان و فرمانده دسته‌ای که شهید سهمی در آن دسته بود آقای سعید حق پرست و معاون دسته آقای امیر رجبی بود.

ما مدت ۶۸ روز آموزش آبی خاکی دیدیم که آموزش خاکی را در داخل مقر لشکر در انرژی اتمی و موقعیت شهید زین‌الدین و آموزش آبی را در سد گتوند دیدیم و نیروها برای یک عملیات بزرگ آماده می‌شدند. قبل از عملیات نیروها را داخل جزیره مجنون که در سال گذشته در عملیات خیبر آزاد شده بود بردند که شهید سهمی چون شناگر ماهری بود داخل آب جزیره شنا می‌کرد.

عملیات بدر شروع شد و قرار بود گردان ما خط چهارم عراقی‌ها را بشکند که در آن شب نتوانستند ولی در ساعت ۸ صبح روز بعد که از جزیره بیرون رفتیم به سمت رودخانه دجله خط چهارم هم شکست و ما به پاسگاههایی رسیدیم که فاصله ما با دشمن حدود ۱۰۰ متر بود که آنجا دیگر پدافند کردیم.

جلوی ما یک جاده بود که دو تا دسته از گردانها از جاده عبور کردند که شهید سهمی هم جزء آن نیروها بود آن طرف گردان موسی بن جعفر’، گردان کربلا بود که آنان هم به موازات ما از جاده به طرف عراقی‌ها عملیات خود را شروع کردند.

سرعت دوی ایشان خیلی زیاد بود وقتی به سمت دشمن حمله کردیم دشمن از داخل دژها و پاسگاههایی که در آن مستقر بودند فرار کردند که ما دنبال آنان کردیم یکی از کسانی که خیلی تیز و سریع بود شهید سهمی و دیگری شهید حسین خراسانی بود که جلوتر از بقیه با شجاعت تمام حرکت می‌کردند تا به دجله رسیدیم که شهید سهمی زودتر از بقیه به دجله رسید.

در آنجا یک روستایی بود و بلم‌هایی را کنار دجله گذاشته بودند وقتی به آنجا رسیدیم شهید سهمی و چند نفر دیگر رفتند بلم‌ها را برداشتند و گفتند ما می‌خواهیم آن طرف دجله برویم و آن طرف اتوبان بصره را بگیریم که در این لحظه سردار جعفری فرمانده لشکر با موتور رسید و گفت آن طرف نروید. شهید سهمی اصرار داشت که آن طرف دجله بروند و می‌گفت با همین بلم‌ها رزمنده‌ها را آن طرف می‌بریم که فرمانده لشکر گفت نه شما همینجا پدافند کنید که بر اساس اطاعت از فرماندهی که شهید سهمی داشت قبول کرد و دیگر چیزی نگفت که این شجاعت و دلیری شهید سهمی را می‌رساند که هم خودش از روحیه بالایی برخوردار بود و این شجاعت و بی‌باکی او به بقیه هم روحیه می‌داد و او یکی از رزمندگان دلیر و شجاع گردان بود که شجاعتش برای همه گردان شناخته شده بود.

ما در روز ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ وارد عملیات شدیم و ایشان در روز ۲۳ اسفند در همان شرق دجله که پدافندکرده بودیم به شهادت رسید.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حمید صالح زاده[۳۲] همکلاسی و همرزم شهید

با شهید حسن سهمی از سال ۱۳۶۲ با هم همکلاس بودیم سال دوم هنرستان در رشته برق و سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر هم با هم بودیم در جبهه فقط همین یک بار در کنار هم بودیم البته در عملیات بدر شهید سهمی با آقای حسن ابراهیمی بیشتر همراه همدیگر بودند.

شهید حسن بچّه بسیار متواضع و صبوری بود از لحاظ هنری، کارش خیلی خوب بود خصوصاً از لحاظ خط و نقاشی از لحاظ ورزش به فوتبال خیلی علاقه داشت. زمان تحصیل وقتی ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر تعطیل می‌شدیم تا آنجایی که می‌توانستیم تا ساعت ۴ یا ۵ که آفتاب غروب می‌کرد ما بازی می‌کردیم اهل درس بود ولی ذوق هنری‌اش بیشتر بود.

از همکلاسی‌های ما همین آقای حسن ابراهیمی، آقای حسینی، آقای شیخ، آقای میرزایی و شهید حسین عبدالله زاده بود. ما در سال دوم هنرستان بود که هفته بعد از عید آمدیم یک دوره اردو برای ما گذاشتند مثلاً شهرهای تبریز و زنجان که ما در آن اردو با هم بودیم خیلی آدم شوخ طبع بود ولی وقتی می‌خواست جبهه برود یک حالت معنوی خاصی پیدا کرده بود توی تمام مراسماتی که در جبهه برگزار می‌شد شرکت می‌کرد نسبت به آن زمانی که توی هنرستان بودیم واقعاً تغییرکرده بود همیشه بعد از نماز سجده‌های طولانی داشت.

در عملیات بدر بود که دامغان ۱۸ تا شهید داد همه آنهایی که می‌خواستند بروند و پرواز کنند یک چهره نورانی پیدا می‌کردند این را واقعاً می‌شد فهمید نحوه شهادت ایشان را یادم نیست چون من و شهید علی مؤمنی و آقای وفایی نژاد همان اول مجروح شدیم در موقعیتی قرار گرفتیم که عراق بسیار آتش می‌ریخت که حدود ۳۰ درصد بچّه‌ها آنجا مجروح شدند بعد ما را اهواز بردند و از آنجا به اراک فرستادند البته ما در اهواز توی یک سالن ورزشی بودیم و از مجروحین در این سالن نگهداری می‌کردند و بچّه‌های گردان و گروهان ما که مجروح می‌شدند ابتدا همین جا می‌آوردند از طریق همین مجروحینی که می‌آوردند لحظه به لحظه از مسائل عملیات و کسانی که به شهادت می‌رسیدند باخبر می‌شدیم که فلانی شهید شده و همانجا ما خبر شهادت حسن را هم شنیدیم چون جنگ بود باید منتظر چنین خبرهایی می‌بودیم.

یکی دو بار خواب شهید سهمی را دیدم خوابم در مورد همان اتفاقات داخل مدرسه بود من عقیده دارم به هر آدم پاکی که از ته قلب ایمان داشته باشد می‌تواند از شهدا حاجت خودش را بگیرد.

در عملیات بدر به من ثابت شد که شهدا واقعاً چی بودند وقتی رسیدیم به خشکی تمام جنازه شهدا افتاده بود کنار آب، وقتی جنازه‌ها را نگاه می‌کردی انگار خیلی عادی به خواب رفته بودند چهره‌های بسیار نورانی و سفیدی داشتند. رفتیم جلوتر یک پیرمردی بود ۶۰ یا ۷۰ ساله که شهید شده بود انگار خواب بود خیلی معمولی چشمانش را بسته بود و اینجا انسان می‌فهمیدکه شهدا واقعاً یک جایگاه خاصی دارند که بالاتر از آن چیزی هستند که ما فکر می‌کنیم.

ان شاء الله آن دنیا شهدا شفاعت ما را بکنند و ما بتوانیم یک کمکی تو کار خیری که شما انجام می‌دهید داشته باشیم و یک ثوابی ذخیره کنیم.

گوارا باد شربت شیرین وصال بر عاشقان کوی یار

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حسن رضیان[۳۳] همرزم شهید

یادم هست آمدیم در مقر لشکر در انرژی اتمی آنجا آن کانکس‌ها بود آمدیم آنجا و از آنجا می‌خواستیم برویم به سمت منطقه. رفتیم پشت کانکس‌ها بچه‌ها جمع شدند تا وداع آخر را بکنند.

یادم می‌آید یکی از سنت‌هایی که در جنگ رسم بود آن وداع آخر بود، روز آخر که بچه‌ها وداع می‌کردند می‌رفتند به سمت منطقه آن وداع آخر بود.

در روز عملیات، شهید علی رضایی به شهید نعمت قریب بلوک گفت شما یک ذکر مصیبتی از واقعه کربلا بگو و صحبت کن. شهید نعمت هم سخنران نبود، تحصیل کرده بود و فوق دیپلم بود، چون قبلش دانشگاه تحصیل کرده بود یک صبحتی کرد و و ذکر مصیبت مختصری گفت، مصیبت نه، همین ساده، محاوره‌ای صحبت کردن از وقایع کربلا و وداع حضرت زینب& صحبت کرد. صحبت کردیم و گفتیم هر کس خواست وداع کند.

شهید سهمی یک جملات عجیبی داشت، عجیب گریه می‌کرد با هر کسی که وداع می‌کرد یک وداع خاصی بود.

ما چون مدتی که در موقعیت مهدی بودیم کار نظامی زیاد می‌کردیم و بچه‌ها واقعاً از لحاظ آمادگی نظامی و جسمانی در سطح خوبی بودند به صورتی که گردان‌های دیگر به ما می‌گفتند چرا آنقدر روی بچه‌ها فشار می‌آورید و فکر می‌کردند گریه اینها به خاطر فشار زیاد است. این‌ها فکر می‌کردند که این‌ها را اذیت و آزار کردیم، چند نفر از بچه‌ها در آخرین لحظه بود دیگر اذان مغرب بلند شده بود، این شهید سهمی دیدم گریه‌اش بند نمی‌آید، اصلاً نمی‌شود ساکتش کرد، عجیب گریه می‌کرد، عین یک مادر جوان از دست داده آنچنانی گریه می‌کرد، خیلی اصلاً نحوه گریه کردن او یک شرایط حادی داشت، از همه معذرت خواهی می‌کرد، که یکی از بچه‌ها برگشت گفت برویم دیگر اذان شد، برویم نماز. یک سری از بچه‌ها وضو گرفتند یکی از بچه‌ها گفت این چه وضعی است بچه را می‌گذارید این طور گریه کند گفتم که فلانی برو تو هم اگر درد او را داشتی بد‌تر از او گریه می‌کردی. او می‌داند چه می‌خواهد، زود قضاوت نکن.

شهید سهمی با یک شرایط حادی آمد در نماز و یک روحیات خاص معنوی داشت، می‌گویم اصلاً یک روحیات معنوی عجیبی داشت. در وصیت نامه‌اش هم به برادرش (که ایشان هم آزاده هستند) گفته بود که من این طوری به جبهه می‌روم و در همان مرحله اول با یک تیر شهید می‌شوم.

شرکت در عملیات

شب عملیات با بچه‌ها در منطقه بودیم. همان نقطه مورد نظر که رسیدیم پشت دجله، بچه‌ها مستقر شدند. یگان بغل ما نیامده بود چکار می‌شود کرد چون یگان‌های تقریباً سمت راستمان هم یک یگان بعدی‌مان هم نیامده بود، یعنی دو یگان آمده بودیم و دو یگان چپ و راست یک یگان مجاور بغل دستمان یک یگان از بغلی‌های آن طرفی هم نیامده بود، تقریباً خط ناقص شده بود نتوانسته بود، آن یگان هم به انتهای جزیره می‌خورد و شرایطش سخت شده بود نتوانسته بود به دجله خودش را برساند. روی این حساب عبور از دجله را دیگر ما انجام ندادیم چون اگر قرار بود عبور از دجله را ما انجام بدهیم یک کار محال می‌شد ولی شرایط ایجاب نکرد.

شهید سهمی با شهید تقی حسن بیگی، این‌ها دو تا بچه‌های جوان، قبراق، پرتحرک، اصلاً آماده همیشه کار.‌‌ همان پلی که تانک‌ها عراق آمد پاتک کند، بچه‌های تخریب گفتند می‌خواهیم برویم منفجر کنیم و مواد برسانیم ببریم، کمک می‌خواستند، گفتم عیب ندارد، من تقی را صدایش کردم، گفتم تقی بلند شو بیا چون جثه‌اش هم خوب بود، جعبه‌های مواد و مهمات را به همراه شهید سهمی گرفتند و کمک کردند و بردند تا نزدیک‌‌ همان پل و آن پل هم در آن شرایط که نگهبان داشت و خیلی پیچیده بود و نتوانسند آن شب منفجرش کنند.

شهید حسن بیگی و شهید سهمی، این بچه‌ها، بچه‌هایی بودند که شرایط جسمی خیلی آماده‌ای داشتند، به خاطر همین ما تا روز آخرین روز پاتک‌های عراق بچه‌های ما از نظر جسمی کم نیاوردند، از لحاظ جسمی و روحی واقعاً کم نیاورند چون می‌دانید که اگر جسمتان رمق نخواهند داشت روحتان هم یک جورایی شل می‌شود رمق نداشته باشد ولی بچه‌ها هیچ کدام در این سه گروهان بچه‌های ما تا آخرین لحظه ایستادند و دو پاتک بسیار سنگین را جواب دادند حتی پاتک آخر را هم ما دیگر شرایط استثنایی نرسیدیم به آن خاکریز در دشت گیر کردیم که نتوانستیم برسیم چون یک یگان و گردان دیگر دست راست ما بچه‌های گردان کربلا عمل کردند قبلش هم دسته یگان ولی عصر. بود همین زاویه را آمده بود، روی این حساب دیگر نرسیدیم، پاتک اول را رفتیم زدیم آمدیم عقب دوباره همین بغل روستا و این حاشیه را که از دجله عبور نکنند و دورمان نزنند دیگر روی این حساب بچه‌ها خسته بودند ولی باز هم کم نیاورند.

کیفیت شهادت شهید

من یادم هست شهید سهمی آمد من دیدم که انتهای خط ما کمی باز است و احساس کردم اگر دشمن از آن مسیر بیاید ما دید نداریم، به هر طریقی بیاید این طرف بچه‌ها را دور می‌زند ما متوجه نمی‌شویم سه چهار تا بچه‌ها را گفتم بروید با فاصله آنجا مستقر شوید و آنجا باشید، ارتباط هم داشتیم بچه‌های‌‌ همان دسته‌ها را گفتیم سرکشی کنید فقط سرکشی کنید رفتند مستقر شدند یک ساعتی گذشته بود رفتم سر زدم تا ته خط، دیگر آخرین سنگر شهید سهمی بود با یکی از بچه‌ها با هم بودند، بعد رفتم گفتم حسن چه خبر؟ گفت دو سه نفر آن طرف در نخلستان هستند با تیر می‌زنند، من دیدم دو سه سنگر است، یک نخل شکسته افتاده بود چوب تنه نخل بود این طرف افتاده بود، یک ماشین خراب بود اگر اشتباه نکنم. من اینجا ایستادم و گفتم که حواستان را جمع کنید، از یک سنگر تیراندازی نکنید، اینجا گه‌گاه تک و توک بزنید که اعلام حضور داشته باشید، از یک سنگر حتماً تیراندازی نکنید، کمی که گذشت جایت را عوض کن، این صد متر سنگر‌هایتان را عوض کنید و مواظب باشید. گفتند باشد. یک ده دقیقه یک ربعی شد و من آمدم، درست همین مسیر را آمدم درست همانجایی که خدا رحمت کند شهید حاج یوسف پریمی شهید شد اینجا رسیدم گفتند آقای سهمی شهید شده است، بی‌سیم زدم دسته گفتم حسن شهید شده است؟ گفتند آره بچه‌ها رفتند با برانکارد او را بیاورند. آوردند دیدم درست‌‌ همان روایتی که شده بود یک تیر در پیشانی‌اش نشسته بود و خیلی آرام شهید شده بود. خوشا به سعادتش. او را انتقال دادیم‌‌ کنار جاده و بچه‌های تعاون او را عقب بردند.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حمیدرضا الماسی[۳۴] همرزم شهید

قبلاً با حسین آقا داداش شهید حسن سهمی رفیق بودیم که اولین بار با شهید حسن جبهه رفتیم من آرپی‌جی‌زن بودم و شهید حسن کمک من بود بچّه شجاعی بود، با خدا بود داخل انرژی اتمی مقر لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ که بودیم ما را اغلب شبها رزم شبانه می‌بردند یک شب ما را بردند چون منطقه نفت خیز بود لباس ما قیری و خیلی کثیف شده بود نزدیکیهای اذان صبح بود که رسیدیم بچّه‌ها خوابیدند خیلی خسته بودند ولی ایشان برای نماز صبح بلند شد، خیلی از بچّه‌ها خواب ماندند. گفتم که تو چطوری با این خستگی برای نماز بلند شدی ؟ گفت من آیه آخر سوه کهف را می‌خوانم و بیدار می‌شوم. کسی که در آن شب با آن همه خستگی، صبح برای نماز با خواندن آیه آخر سوره کهف بیدار می‌شود. در جبینش شهادت را دیدم.

برای عملیات بدر که می‌رفتیم با ایشان در یک قایق نشسته بودیم که یکی از بچّه‌ها از قایق دیگر زخمی شده بود و داخل آب افتاده بود. ایشان سریع به خاطر شجاعتی که داشت، پرید در آب که آن زخمی را از آب بیرون بیاورد و نجاتش بدهد.

جبهه معنویت خاصی داشت بچّه‌ها پتو می‌انداختند روی سرشان و زیر پتو گریه می‌کردند، در سنگر گریه می‌کردند «نوار شیخ حسین انصاریان» را می‌گذاشتند و گریه می‌کردند. ما می‌گفتیم برای چی گریه می‌کنند. می‌دانستیم شهید سهمی شهید می‌شود. من با ایشان رفیق بودم من چند بار اذیتش کردم، البته قول شفاعت از او گرفته بودم، گفتم که یک عکست را به من بده می‌گفت نه گفتم تو شهید می‌شوی. او می‌گفت «بچّه پررو» این تکه کلامش بود می‌گفت تو از کجا می‌دانی من شهید می‌شوم می‌گفتم من می‌دانم بالاخره یک قطعه عکس به زور از او گرفته بودم و الآن به عنوان یادگاری از او نگه داشتم.

حسن کنار خود من بود که شهید شد نزدیکیهای ظهر بود. در آخرین سنگر که رفتیم داخل سنگر هیچ کس نبود. در طول روز از سمت چپ ما که دشمن گرفته بود تیراندازی می‌شد آن موقع که پشت دجله بودیم. قبل از آن گفته بود که اسلحه من خیلی خشک کار می‌کند بعد تن ماهی را باز کردم و چند قطره روغن تن ماهی را روی گلنگدن اسلحه او ریختم و هرموقع که تیراندازی می‌کرد بوی تن ماهی می‌پیچید ایشان در یک سنگر آن طرف‌تر شلیک می‌کرد، شلیکش تمام شده بود بعد من هم نشستم در سنگر، برگشتم دیدم یکدفعه صدای خُرخُر می‌آید قبلاً شنیده بودم که بعضی‌ها وقتی تیر می‌خورند هنگام جان دادن این حالت  و صدا را دارند یک لحظه با خودم گفتم نکند حسن شهید شده رفتم سنگر آن طرفی که حسن بود دیدم تکیه به دیواره سنگر و دو دستش را گذاشته بود زیر صورتش (حالت خوابیده) تیر خورده بود به گلویش و از پشت سرش بیرون آمده و از پشت سرش خون می‌آمد و خُرخُر می‌کرد. صدا زدم برانکارد بیاورند برانکاردی که داشتیم با آن مجروح عراقی را عقب بردند به خاطر همین برانکارد نداشتیم و چنین مشکلاتی داشتیم، که لحظه‌ای بعد حسن شهید شد.

روح بی‌قرارش در جوار ملکوتیان متنعّم و شادمان باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : حاج ابوالفضل کفتری[۳۵] همرزم شهید

از کودکی با شهید سهمی با هم بودیم و در یک مدرسه در دوران راهنمایی و نیز در دوران دفاع مقدس در عملیات بدر با هم بودیم.

بچّه خیلی خوش رو و خوش رفتار و متواضع بود. در لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ گردان موسی بن جعفر’ بودیم که در سد گتوند و سد دز آموزش آبی و خاکی و در موقعیت مهدی بقیه آموزشها را دیدیم بعد از آموزش برای عملیات بدر اعزام شدیم.

بعد از گروههای خط شکن گردان ما وارد عمل شد و پشت دجله مستقر شدیم یکی دو روز آنجا بودیم و بعد از دو روز فرمان رسید که حرکت کنید بیایید بالاتر جاده و قسمت سمت راست جاده مستقر شدیم. شهید سهمی جزء نیروهای گروه کمین ما بودند. وقتی که تانکها که از روی پل می‌آیند این طرف نباید بگذازیم جلو بیایند و شهید سهمی کمک آرپی‌جی زن بودند آخرین باری که من شهید سهمی را دیدم وقتی بود که من طرف سنگر گردان می‌رفتم، من مسئول تسلیحات گروهان بودم و وضعیت مهمات گروهان را چک کردم که اگر کمبود مهمات هست برای خط بیاوریم شهید سهمی را دیدم، قمقمه‌ام آب نداشت به او گفتم شما که دارید می‌روید آن طرف یک زحمت بکش قمقمه من را آب کن بیاور (از تانکر آبی که بالاتر مستقر کرده بودند.) شهید سهمی قمقمه خودش را که پر از آب بود درآورد و داد به من و گفت : «ابوالفضل من دارم می‌روم و دیگر برنمی‌گردم» من آن موقع متوجه حرف او نشدم که برنمی‌گردم یعنی چه!!! فکر کردم لابد آنجا کاری دارد که برنمی‌گردد اما بین او و خدا حساب و ارتباطی بود که ما از اینها خبر نداشتیم. ۲۰ دقیقه‌ای بیشتر از این صحبت نگذشته بود که دیدم یک نفر را روی برانکارد گذاشتند و سریع می‌آوردند من گفتم کیست؟ گفتند شهید سهمی است رفتم بالای سرش دیدم همانجا در دم جان داده بود و بدن شهدا را انتقال دادند به سمت دژ و با قایق آن طرف آب به عقب جبهه منتقل کردند.

روح بی‌قرارش در جوار ملکوتیان متنعّم و شادمان باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


 

راوی : حسن ابراهیمی[۳۶] همکلاسی و همرزم شهید

با شهید سهمی از سال ۱۳۵۹ ه.ش تا سال ۱۳۶۳ ه.ش در هنرستان فنی شهید چمران در رشته برق همکلاسی بودیم. دامغان فقط یک هنرستان داشت که روبروی سینما سابق بین چهارراه بلوار و میدان شهدا بود و منزل ما بلوار جنوبی کوچه پلیس و خانه شهید پشت فرمانداری بود.

نحوه ارتباط ما همان ارتباط دانش‌آموزی بود و ما ابتدا در تهران ساکن بودیم و با خانواده زن برادر شهید حسن (خانم جمشید) در تهران رفت و آمد داشتیم و این باعث شد که رابطه من با حسن بیشتر باشد. در یک کلاس بر حسب خلق و خو معمولاً هر چند نفر با هم ارتباط برقرار کردیم و یکی از عوامل دیگر که ارتباط ما بیشتر شد  فوتبال بود که با هم بازی می‌کردیم و حسن بازیکن خوبی بود. مدرسه بسیج داشت که ما به عنوان انجمن اسلامی هم بودیم و آقای محمّد شیرپوری که الآن بنیاد شهید هست مسئول انجمن اسلامی هنرستان بود. در بسیج محله، ما در انبار جهاد و منزل امام جمعه دامغان آن زمان نگهبانی داشتیم.

رابطه من با شهید حسن خیلی زیاد بود و رفاقت ما جدی بود محمّدعلی خادمیان از روستای وامرزان و حسن رضی آبادی[۳۷] از روستای رضی آباد می‌آمدند هنرستان و با حسن همه روزه ناهار را آب دوغ می‌خوردیم.

رشته برق را شهید حسن و ما انتخاب کردیم. دو روز در هفته کارگاه عملی بود که آن زمان ما موتورپیچی هم داشتیم که آقای کیوانلو و آقای صافدل استاد ما بودند که موتور کولر و یخچال را هم می‌پیچیدیم و این دبیران به ما یاد می‌دادند که آقای کیوانلو بعداً در تهران شیرینی فروشی داشت و ما گه گاهی می‌رفتیم سراغش؛ احمد عباسی که در خیابان شاه راه گز دامغان موتورپیچی داشت و حاج حسینی استاد کار ما بودند و مهندس عبدالله زاده که کنار داروخانه عصاری تعمیر لوازم برقی مثل تلویزیون و … را دارد و آقای صادقیان که ظاهراً دامغانی نبود و آقای مهندس صالح پور که الآن رئیس دانشگاهی در تبریز هست اینها معلم ما بودند رسم فنی، درس فنی و حساب فنی کتابهای تخصصی ما بود و بقیه کتابها هم عمومی بود.

از سال دوم هنرستان باید بازدید علمی می‌داشتیم و آن موقع برای اردوهای خارج از استان این قدر مثل الآن سختگیری نبود و البته باید رضایت نامه از والدین می‌آوردیم و مدرسه هم هزینه‌ای از دانش آموزی نمی‌گرفت. از کارخانه تراکتور سازی تبریز بازدید علمی داشتیم در کارخانه موتوژن تبریز هم سیم پیچی کولر و یخچال را از نزدیک دیدیم و کارخانه کبریت سازی زنجان که چوب را می‌آوردند و خرد می‌کردند و مسیر تولید کبریت را از نزدیک مشاهده کردیم و نیز سرعین اردبیل رفتیم و یک هفته این اردوی علمی طول کشید. بازدید ما با دو مینی بوس بود که راننده یکی آقای تاج گلی و راننده یکی هم آقای رمضانی بود.

یک بار هم خارج از استان، نیروگاه برق نکا رفتیم و از نزدیک مشاهده کرده و بازدید علمی داشتیم. بازدید علمی داخل استان هم کارخانه قند شاهرود و کوره آجرپزی حاج غلام مرشدی ما را بردند. این بازدیدها به عنوان آشنایی با مشاغل هم بود.

به خاطر اینکه کلاسهای هنرستان هم صبح بود هم بعد از ظهر یعنی ساعت ۱۲ یا ۱۲:۳۰ هنرستان تعطیل می‌شد و دوباره ساعت ۲ یا ۲:۳۰ کلاسها شروع می‌شد و آقای خادمیان و آقای رضی آبادی چون از روستا می‌آمدند و این فاصله ظهر را جایی نداشتند حسن اینها را همراه خودش هر روز می‌برد خانه و یک اطاق اِل مانند بود که داخل آن می‌رفتیم و ناهار هم اکثر روزها آب دوغ بود و علت آب دوغ هم این بود اگر تشریفاتی می‌شد دیگر همه روز نبود و این نوع ناهار ساده باعث شده بود که هم دوستان خجالت نکشند و هم برای خانواده حسن زحمتی نداشته باشد لذا در طول سال این برنامه بود که اوایلش با اصرار بعد هم عادی شده بود که داخل یک ظرف آب دوغ و نان خشک و کشمش و … بود به هر حال خانه خان بود و خانه پر پیمانه بود من هم خیلی روزها آنجا می‌رفتم چون رفاقتمان با حسن ریشه دار شده بود.

مادرش در آن ایام که ظهرها می‌رفتیم خانه‌شان آن قدر مهربانانه برخورد می‌کرد که هیچ وقت ماها احساس نمی‌کردیم اینجا خانه کسی دیگر است مثل خانه خودمان راحت بودیم و مادرش را مادر خودمان می‌دانستیم و او هم ما را بچّه خودش می‌دانست. حسن هم خانه ما گه گاهی می‌آمد این خواهر کوچکم که اسمش مریم هست حسن او را «مریم مقدس» صدا می‌زد.

ظهر که می‌رفتیم نماز را می‌خواندیم  و برخی روزها نماز مدرسه بود که آقای حسن قادری دبیر دینی بود و نماز جماعت را برپا می‌کرد آقای یوسف نژاد رئیس هنرستان بود که خیلی سخت‌گیر بود وقتی می‌خواستیم جبهه برویم برایش سخت بود و می‌گفت بنشینید درستان را بخوانید می‌گفت شما برای فرار از درس جبهه می‌روید. چون وقتی می‌رفتیم و چند ماه در کلاس نبودیم می‌شدیم مستمع آزاد و حضور در کلاس برایمان در آن سال اجباری نبود و اجازه شرکت در امتحان پایان سال را داشتیم.

حسن دوچرخه‌ای داشت که به همه رفقا می‌داد که به یکی از دوستانش دوچرخه‌اش را داده بود می‌گفت حالا دست تو باشد در این سنین بچّه‌ها معمولاً به دوچرخه خودشان وابستگی و علاقه دارند و حاضر نیستند برای یک مدت طولانی به کسی بدهند که تمام دارایی یک نوجوان در این سنین همان دوچرخه‌شان بود. این دوچرخه تا بعد از شهادتش هم دست آن دوستش بود. ایشان اصلاً وابستگی به هیچ چیز دنیا نداشت. یک اورکت داشت به من داده بود و یک پیراهن پلنگی داشت آن را هم به من داد. حسن کوچکترین وابستگی به هیچ چیزی نداشت.

یک بار با موتور سیکلت که برای پدرش بود داشتیم راه آهن می‌رفتیم ولی چه کسی راننده بود من چیزی یادم نمی‌آید اما حسن برای خانواده‌اش تعریف می‌کرده که وقتی حسن ابراهیمی می‌خواست بزند به تپه من پریدم پایین، به تپه شن زدیم و او زود پریده بود و مشکلی پیدا نکرد ولی من سخت مجروح شدم و ضربه مغزی شده بودم که سرم چندین بخیه خورد. مادر حسن می‌گوید ظاهراً کسی می‌خواسته بیاید که شما رفته بودید از راه آهن بیاوریدش یا یکی از دوستانتان می‌خواسته برود که شما می‌خواستید برای بدرقه‌اش بروید اما من موضوع را به خاطر ضربه مغزی یادم نمی‌آید.

شهید حسن خط زیبایی داشت و می‌نوشت «امام را دعا کنید» و این جمله را همیشه و همه جا می‌نوشت. هیچ گاه ناراحت نمی‌شد و اگر خیلی ناراحت هم می‌شد عکس العمل نشان نمی‌داد و دست به چانه خود می‌گذاشت و این علامت ناراحتی زیاد او بود و وقتی این حالت را می‌گرفت می‌گفتیم حسن دیگر ناراحت شده است. یک بار هم من و خودش و آقای رضی آبادی یک روزه برای زیارت مشهد رفتیم و فردا برگشتیم گاهی وقتها به روستای کبوترخان با موتور سیکلت می‌رفتیم و گاهی وقتها وامرزان روستای آقای خادمیان و رضی آباد روستای آقای رضی آبادی به منزل آنان می‌رفتیم.

حسن یک بار از طریق جهاد به جبهه رفت. در منطقه دارخوین تیر برق کار می‌گذاشتند و سیم کشی برق داشتند سری دوم با هم رفتیم.

برادرش حسین که معروف به فرامرز بود در میان لشکر بچّه‌های اصفهان مسئولیت سنگینی داشت وقتی از جبهه می‌آمد کلتش همیشه بیخ کمرش بود. آخرین سری که حسین آمده بود که بعدش او اسیر شد و حسن هم شهید شد حسن به داداش حسین به شوخی می‌گفت تو این قدر جبهه می‌روی اما لیاقت شهادت را نداری اما بگذار من یک سری بیایم ببینید که چه جوری می‌شود لیاقت شهادت را بدست آورد. وقتی فرامرز می‌آمد ما همه می‌رفتیم خانه‌شان تا فرامرز را ببینیم فرامرز با بچّه‌های دامغان نمی‌رفت تا کسی او را نشناسد وقتی حسن این حرفها را آن شب به فرامرز می‌زد فرامرز هیچی نمی‌گفت. به فرامرز گفتیم کلتت را بده ببینم بچّه بودیم و علاقه داشتیم ایشان هم خشاب کلتش را درآورد و کلت را به ما داد.

در عملیات بدر با شهید حسن با هم بودیم از دامغان به انرژی اتمی که مقر لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب’ بود رفتیم و چند روزی بودیم و در گردان موسی بن جعفر’ سازماندهی شدیم و بعد آموزش شروع شد. یک شب آهنگران آنجا برایمان نوحه خواند.

من بی‌سیم‌چی گروهان بودم و حسن کمک آرپی‌جی آقای الماسی بود که بانک ملی هست. بیرون که می‌رفتیم با حسن با هم بودیم من شهید خانمحمّدی و شهید حمید حاج پروانه بی‌سیم‌چی گروهان بودیم. در عملیات بدر روز دوم من زخمی‌ شدم و آوردنم عقب و حسن روز دوم یا سوم شهید شد و در تشییع جنازه حسن هم نبودم و به مراسم چهلم حسن رسیدم.

با شنیدن شهادت حسن احساس می‌کردم که دنیا تیره و تار شد و فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم زندگی کنم چون ایشان دوست صمیمی من بود. بعد از شهادت ایشان او را در خواب چندین بار دیدم.

بعد از شهادت حسن هنوز که هنوز است ارتباط با خانواده شهید دارم و مادر ایشان مثل اینکه مادر خودم هست. الآن با زن و بچّه دارم در شهر دور می‌زنم یکدفعه فرمان ماشین را به طرف خانه شهید حسن می‌چرخانم و می‌گویم برویم خانه احمد خان مادر شهید حسن را ببینیم و هنوز که نزدیک به ۳۰ سال از آن قضایا گذشته این ارتباط و علقه را با مادر شهید حسن داریم و واقعاً من احساس می‌کنم مادرم هست و هر چند وقت یک بار که دلم تنگ می‌شود به خانه شهید حسن می‌روم.

روح بلندش در اوج آسمان پاکی‌ها میهمان عرشیان باد

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

راوی : تقی صرفی[۳۸] همرزم شهید

با شهید حسن در علمیات بدر با هم بودیم قبل از عملیات ما در جاهای مختلف آموزش دیدیم آموزشهای ما بیشتر آبی بود با توجه به اینکه زمستان بود و هوا هم سرد بود ولی ما در سد دز آموزش می‌دیدیم و این شهید هم همراه ما بود و برادرش حسین با بچّه‌های اصفهان بود.

شهید فردی بسیار خاکی، خوش اخلاق و با ایمان به خداوند همیشه کار می‌کرد و نماز شب هم می خواند ما در لشکر علی ابن ابی طالب’ به فرماندهی سردار جعفری بودیم، گردان ما موسی بن جعفر’ نام داشت، فرمانده گروهان ما شهید علی رضائی و معاون ایشان شهید نعمت الله قریب بلوک و معاون دوم ایشان شهید محمّدحسین هراتیان بود.

شب عملیات خط شکنها غواص بودند خط دشمن توسط غواصها شکسته شده بود و نیروها در حال پیشروی بودند قایقی که من و شهید سهمی و دیگران سوار بودیم تو آب به سیم خاردار گیر کرد و در نزدیکی ما یک تله انفجاری قرار داشت و از سمت دیگر یک دوشکای دشمن به سمت ما شلیک می‌کرد قایق ما توسط تیر دوشکا سوراخ شد و آب به داخل قایق می‌آمد بچّه‌ها با کلاه آبها را خالی می‌کردند و چون هوا تاریک بود دیده نمی‌شد آب از کجا وارد قایق می‌شود شهید حسن از قایق پرید بیرون و دور قایق دست کشید تا سوراخ را پیدا کرد با دست جلوی آب را گرفت و گفت حالا آبها را خالی کنید مقداری از آب خالی شد دیدیم دیگر آب اضافه نمی‌شود آن موقع شهید با چفیه‌ای که داشت سوراخ قایق را بست و اما چطور دوشکا را خاموش کردیم؟ آرپی‌جی نداشتیم همین شهید یک مرتبه داد زد آرپی‌جی زن دوشکا را خاموش کن و دوشکاچی عراقی فرار کرد دوشکا دیگر به طرف بچّه‌های ما کار نکرد تا هوا کم کم روشن شد و قایق کمکی آمد و ما را به خشکی رساند خط عراقیها به صورت سه خط پشت سر هم بود خط اول سربازهای عراقی و خط دوم درجه‌های پایین و خط سوم درجه‌های بالا و توپخانه بود خط اولی‌ها هیچ راه فراری نداشتند اگر عقب می‌فتند نیروهای خودشان آنها را می‌زدند و از طرف جلو هم با ما درگیر بودند به همین خاطر خط اول عراقیها خیلی کشته زیاد بود و همچنین شهدای خط شکن ما هم در بین آنها  دیده می‌شدند.

من خیلی ترسیدم رفتم داخل یک سنگر عراقی که به حساب جان پناهی باشد شهید حسن هم آنجا آمد، به کنار خودمان نگاه کردیم دیدیم عجب نارنجکهای تفنگی خوبی به حسن گفتم خشاب را عوض کنیم که حالا موقع جنگ است هر دو تا خشاب را عوض کرده و خشاب گازی که برای پرتاب نارنجک تفنگی استفاده می‌شد گذاشتیم و بعد از چند تا پرتاب دیدیم بالای سرمان خیلی روشن شد من به حسن گفتم عراقیها منوّر خوشه‌ای زدند او گفت من یک نارنجک دیگر پرتاب کنم گفتم پرتاب کن بعد از پرتاب متوجه شدیم نارنجکها منوّر بوده نه جنگی. از سنگر بیرون آمده به پیشروی ادامه دادیم من گفتم خیلی ترسناک است شهید حسن و شهید احمد مطهری نژاد و شهید حمید ملائی به من دلداری دادند گفتند جنگ همین هست ولی پیروزی با حق است شما به اصل جنگ فکر کن که برای چه می‌جنگی؟ خلاصه با درگیری‌هایی که بود ما تا ساعت ۱۲ ظهر به هدف نهایی رسیدیم فرمانده ما شهید علی رضایی با بی‌سیم اعلام ‌کرد که گردان ما به اهداف نهایی رسیده در همین هنگام گلوله تانک نزدیک ایشان خورد.

پدافند ما در شرق رود خانه دجله شروع شد روز اول گذشت فاصله ما تا عراقی‌ها عرض رودخانه دجله که حدود ۸۵ متر فاصله بود آنها آن طرف دجله بودند ما هم این طرف دجله روز دوم من و شهید سهمی در سنگر دیده بانی قرار گرفتیم که هر ده دقیقه به ده دقیقه به اطراف یک نگاه می‌کردیم و خیلی سریع می‌نشستیم ایشان بلند شد نگاه کرد و برگشت که بنشیند دو تا تیر مستقیم به پشت سر ایشان اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید که روز دوم عملیات ساعت حدود ۲ بعد از ظهر بود و فرمانده دسته ما سعید حق پرست در آن عملیات بود. دامغان حدود ۱۸ شهید و تعدادی مفقود الاثر در آن عملیات داد که بعد از جنگ جنازه‌های ایشان آمد از جمله شهید سید مجتبی شمسی نژاد.

شهیدان دیگر این عملیات شهید محمّدعلی قربانیان، شهید حمیدرضا ملائی، شهید علی اصغر صادقچه، شهید حسین فروزان فر، شهید یوسف پریمی، شهید علی رضائی، شهید نعمت الله قریب بلوک و … بودند.

من هم در این عملیات مجروح شدم از آنجا آمدیم اهواز از اهواز به دزفول از دزفول به شیراز از شیراز به تهران و از تهران به دامغان هنگامی که رسیدیم دامغان رفتم اورژانس جهت تعویض پانسمان زخمها در بیمارستان با حاج علی اصغر صرفی برخورد کردم ایشان از من پرسید که پسر آقا احمد شهید شده شما خبری داری یا نه؟ و من چون می‌دانستم که پسر دیگر آقا احمد به نام حسین در جبهه بود گفتم نمی‌دانم او پیش ما نبوده با بچّه‌های اصفهان بوده. این در حالی بود که پدر شهید در چند متری ما ایستاده بود و ما هم نگفتیم که حسن پیش ما بوده و شهید شده است.

خداوند روح تمامی شهیدان را با امام حسین% محشور کند

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


 

راوی : سید محمدحسن مرتضوی[۳۹] همرزم شهید

در تاریخ ۱۰/۱۰/۱۳۶۳ طبق روال معمول به لشکر۱۷ علی بن  ابی طالب’ اعزام شدیم. دیگر فرمانده لشکر (شهید) مهدی زین الدین نبود، برادرجعفری بود. فرماندهی با قد کوتاه و رنگ صورت و موهای بور و در اوصاف فرماندهی همانند شهید زین الدین بود. مدتی در انرژی اتمی ماندیم.

بعد به همراه تعدادی دیگر از بچه‌ها با مسئولیت برادر حسن رضیان به یکی از مقرهای لشکر در نزدیکی اندیمشک (از اندیمشک به  اهواز سمت راست جاده) به نام موقعیت شهید مهدی زین الدین رفتیم تا برای نیروها که چند روز دیگر به آنجا خواهند آمد چادر بزنیم. آنجا یک سری از واحدها قبلاً مستقر شده بودند و از نیروهای گردانها ما تقریباً جزء اولین نفرات بودیم. دلیل انتخاب آنجا به خاطر دور ماندن از بمباران هوایی عراق و پوشش خوب هوایی آنجا بود. چادرهای گردان با گروهانهای مشخص برپا شد و منتظر ورود نیروها بودیم.

این دفعه کادر برادر مهدی مهدوی نژاد همراه گردان امام موسی بن جعفر’ بود. فرمانده گردان برادر مهدی مهدوی نژاد، قائم مقام گردان ناصر ترحمی، معاون گردان برادر غریب شاه، فرمانده گروهان یک برادر استاد زمانپور، فرمانده گروهان دو برادر علی رضایی و فرمانده گروهان سه برادر زین العابدین دهرویه بودند. در کادر گروهان ما برادر محمدحسین هراتی جانشین و حسن رضیان معاون اول و نعمت الله قریب بلوک معاون دوم بودند.

در موقعیت مهدی ما را سازماندهی کردند. من طبق معمول تیربارچی شدم و حمید ملائی آرپی‌جی‌زن شد. هر چه تلاش کردم یا حمید کمکی من شود یا من کمکی او قبول نکردند. او شد آرپی‌جی‌زن دسته یک و من شدم تیربارچی دسته سه و دو کمکی‌ام برادران شهید حاج محمد و سیف الله خراسانی که به مدت دو ماه با هم بودیم ما با هم اختلاف سنی داشتیم و علاوه برآن اینکه این دو عمو و برادرزاده بودند و تعدادی دیگر از بچه‌های خورزان هم در این گروهان بودند که اوقات فراغت و بیکاری اینها با هم بودند و دور هم جمع می شدند.

فرمانده دسته یک سعید حق پرست، دسته دو سید رضا ترابی و دسته سه حمید خطیب زاده بودند. سازمان گروهان و دسته ما که شکل گرفت معاون دسته ما برادر نوروز امیرفخریان و معاون دوم دسته و مسئول تیم دو بنده بودم. در همین زمانها بود که خبر دادند دشمن در مهران تک کرده و برادران حسن اقبالیه و سید تقی شاه مرتضی شهید شده‌اند.

کم کم آموزشها شروع شد؛ تخریب، تاکتیک، استفاده از ماسک، خشم شبانه و رزم شبانه، آموزش ش.م.ه صبحگاه‌های طولانی از کارهای ما بود. بعضی شبها می‌گفتند که ماسک بزنید و بخوابید تا با استفاده از ماسک در مدت طولانی و حالتهای مختلف آشنا و عادت کنید. بعضی‌ها را می‌دیدیم که تا اذان صبح با ماسک خوابیده‌اند وقتی دقت می‌کردیم می‌دیدیم که به پشت خوابیده و ماسک را به پشت سرشان زده‌اند و یا پتو را لوله کرده و روی آن پتو انداخته‌اند و ماسک را روی پتو که لو می‌رفته‌اند.

یک روز صبح که در صبحگاه قرار شد مسیری را سینه خیز برویم آنهایی که سبک بار بودند سریع رفتند من تیربارم سنگین بود. مقداری که سینه خیز رفتم خسته شدم برادر علی رضایی فرمانده گروهان بالای سرم ایستاد و گفت باید بیایی اگر مشکلی پیش بیاید تو باید با تیربار باشی نه سلاحی دیگر. فقط گریه نکردم چون خیلی به من فشار آمد. نتیجه مثبت فشار حاد و سختی‌ها را بعداً در عملیات دیدم. خلاصه روزها گذشت.

بعد از مدتی از موقعیت مهدی ما را به سد دز بردند و صبحگاه‌های سنگین و آموزش‌های شنا، بدن سازی، رزمهای آبی- خاکی، آموزشهای آبی- خاکی، قایقرانی و عملیات‌های پاسگاهی آشنا کردند. رفتن ما به سد دز همزمان شده بود با بارانهای طولانی و شدید که چادرها مرتباً یا گل بود و یا در حال درست کردن چادرها بودیم تا اینکه آموزش تمام شد. با اینکه مشکلات زیاد بود ولی خیلی خوش می‌گذشت.

بعد از اتمام آموزش دوباره به انرژی اتمی رفتیم و مدتی آنجا بودیم و بعضی روزها به خاطر بمباران‌های هواپیماهای عراقی به بیرون از انرژی حدود ۳ کیلومتری در بیابان می‌ماندیم و غروب برمی‌گشتیم.

روزها به همین منوال گذشت تا اینکه حدوداً نیمه اسفند ماه بود که یک شب برادر اسماعیل صادقی مسئول ستاد لشکر آمدند در حسینیه لشکر برای نیروها سخنرانی کردند و در پایان یک نیروی غواص را آوردند و به نیروها نشان دادند که این اولین قدم برای توجیه یک عملیات بزرگ آبی خاکی بود. بعد از چند شب برادر صادق آهنگران آمدند و گفتند در قرارگاه گفته‌ام می‌خواهم بروم پیش بچه‌های آقا مهدی. در میدان صبحگاه مداحی کردند و مصیبت حضرت زهرا& را خواندند. روز بعد برادران خود را برای رفتن به منطقه جنگی آماده کردند. وصیت نامه می‌نوشتند، سر و صورت اصلاح می‌کردند، سر و دست حنا می‌کردند، گفته بودند که باید نیروهای قوی‌تر و زبده‌تر به عملیات بروند و تعدادی نیرو هم زیادی هستند. بنا شده بود که نیروهای ضعیف‌تر از نظر جثه را به عملیات نبرند بعد از ظهر برادر رضایی نیروها را یک توجیه اجمالی از عملیات کردند و گفتند اگر شهید شدند چه کسانی جانشین ایشان هستند. بعد مراسم خداحافظی آخر و حلالیت گرفتن بچه‌ها از هم  شروع شد. همدیگر را بغل کرده و روبوسی می‌کردند و همدیگر را حلال می‌کردند و از هم قول شفاعت می‌گرفتند. ولی تعدادی از ماها که شلوغ‌تر بودیم مانند من و حمید ملائی و … می‌خندیدیم و اذیت می‌کردیم.

تشریح عملیات بدر

در میدان صبحگاه انرژی ما را از زیر قرآن رد کردند و سوار اتوبوس شدیم و به طرف جزیره مجنون راه افتادیم. در بزرگراه بدر رفتیم. به سمت محل استقرار و نقطه رهایی‌مان که از پلهای خیبری درست شده بود حرکت کردیم. روی پلها چند تایی چادر زده بودند و نیزارهای اطراف پلها را به هم وصل کرده بودند تا استتار بهتری داشته باشد. تا غروب روی پلها بودیم و استراحت کردیم و چند تا عکس یادگاری گرفتیم. برادر رضیان کالک منطقه عملیاتی گردان را توجیه کردند. سپس مأموریت گروهان و هر دسته را توجیه کردند. بعد از ظهر جیره جنگی گرفتیم. نان خشک، کاکائو و … هوا داشت تاریک می‌شد برادران تجهیزات می‌بستند و وضو می‌گرفتند و آماده می‌شدند. نماز مغرب وعشاء را خواندیم و تجهیزات را بسته و آماده حرکت شدیم. کلاً برادران آرامش خاطر و شوق عملیات داشتند که در چهره تک تک برادران نمایان بود.

تاریخ ۲۱/۱۱/۱۳۶۳ بعد از نماز مغرب و عشا (حدوداً ساعت ۲۲) دستور حرکت داده شد. به سمت انتهای پلها و نقطه رهایی حرکت کردیم. در نقطه رهایی سوار بر قایق‌ها شدیم. قایق ما هنوز ۱۰۰ متر نرفته بود که خراب شد. این وضعیت برای تعداد دیگری از قایق‌ها هم پیش آمده بود. من را به قایق برادر ترحمی انتقال دادند. (برادر مهدوی نژاد همراه فرمانده تیپ برادر حاج محمود اخلاقی بود و برادر ترحمی هدایت گردان را به عهده داشت). موقعی که قایق سالم آوردند برادر ترحمی دو نفرمان (من و علی مطلّبی نژاد) را داخل قایق خودش نگه داشت کمکی‌های من در قایق اول بودند که از هم جدا شدیم در قایق ما برادر ترحمی و بی‌سیم‌چی‌اش، استاد زمانپور، مسئول اطلاعات گردان، من و برادر مطلّبی نژاد بودیم.

ستون حرکت کرد و قایق‌ها با گاز کم حرکت کردند تا صدا نکنند قایق‌ها رسیدند به منطقه‌ای که حالت کچلی داشت و باید وارد آبراه اصلی می‌شدیم. ولی قایق‌هایمان اکثراً خراب و سوراخ شده بودند و در آب سرگردان بودند. موضوع به برادر ترحمی گزارش شد. کار گردانمان گره خورده بود چون غواصان سنگر کمین، دشمن را در آبراه ما نتوانسته بودند از بین ببرند. آن کمین‌ها هم به شدت مقاومت می‌کردند. دستور رسید نیروها از آبراهی دیگر که برای لشکر ولی عصر. بود بروند و وارد منطقه خودمان بشوند. لشکر ولی عصر. سمت راست ما عمل می‌کرد. بچه‌ها رفتند و گرفتاری بعدی شروع شد.

پشت بی‌سیم گفتند یک قایق ما جلوی سنگر کمین عراقی‌ها به گل نشسته و خراب شده. به طور تقریبی به سمت آنها حرکت کردیم آنها را پیدا کردیم. به سمتشان رفتیم. در قایقشان یک شهید داشتند. آنها هم به سمت قایق آمدند. علیرضا مسعودیان و برادر افضلی (دوشکاچی گردان) و یکی دو نفر دیگر و یک شهید بودند. قایق ما برای تفنگ ۱۰۶ بود. یک لبه پهنی داشت. من رفته بودم بالا کمک کنم و ناصر ترحمی هم جلوی این لبه ایستاده بود. شهید را توی قایق آوردیم و همین که علیرضا مسعودیان آمد بالا عراقی‌ها با دوشکا به سوی ما شلیک کردند. من از آن بالا خودم را پرت کردم در قایق. ولی برادر ترحمی سه تا تیر دوشکا خورد. دو تا به رانهایش و یکی به شکمش. به سکاندار قایق گفتند سریع برود. دیگر بچه‌ها جا ماندند. از روی ستاره‌ها جهت را پیدا کردیم و حرکت کردیم سر ناصر ترحمی روی پای استاد زمانپور بود.

لب خشکی به محل استقرارگردان کربلا از لشکر خودمان رسیدیم. ولی آنجا که رسیدیم برادر ترحمی شهید شده بود. دیگر خورشید داشت طلوع می‌کرد. همانجا روی گل دستها را به زمین زدیم و مثلاً تیمم کردیم و نماز خواندیم. به جاده که رسیدیم مسئول تدارکات گردان برادر رضا جامی را دیدیم. ایشان ما را به محل تدارکات گردان بردند. تا ظهر آنجا بودیم. برادر نعمت الله قریب بلوک معاون دوم گروهان‌مان هم بود. با فرمانده گردان تماس گرفته بودند و دستور رسیده بود همانجا بمانید تا خط تثبیت شود و به جلو برویم.

ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که خبر رسید نیروها به دجله رسیده‌اند و پشت رودخانه مستقر شده‌اند. دوباره به سوی خط مقدم حرکت کردیم. بین راه بلم‌های سوراخ شده خون آلود نیروهای خط شکن را دیدیم که نشان از مظلومیت شهدای آنها داشت. به خشکی که رسیدیم ابتدا سنگرهای بلند و محکم و دژ بلندی را دیدیم که واقعاً بچه‌ها زحمت کشیده بودند و آنجا را آزاد کرده بودند. وارد منطقه عملیاتی که شدیم به عظمت و سختی کار پی بردیم. جاده اصلی از هور به دژ پشت دجله وصل می‌شد. دو طرف آن دو مقر بزرگ بود که یکی را بچه‌های گردان ما فتح کرده بودند. به دژ دجله رسیده بودند و در سمت راست جاده مستقر شده بودند. ما وارد منطقه که شدیم کنار مقر سمت چپ جاده پشت خاکریزی نشستیم. کنار جاده ایفایی را دیدیم که عراقی‌ها داخل آن سوخته بودند. آتش دشمن زیاد بود. با بی‌سیم با گروهان تماس گرفتیم بنا شد هوا که تاریک شد به سمت گروهان‌مان برویم. به دژ دجله که رسیدیم برادر محمدحسین هراتی ما را به سمت دسته‌هایمان هدایت کرد. دسته ما در آخر گروهان و گروهان ما آخر گردان بود و سنگر من که سنگر تیربار بود آخرین سنگر گردان‌مان بود کمکی‌هایم آقای خراسانی آنجا بودند که با هم سنگر تیربار درست کردیم.

بعد از استقرار اولین خبری که شنیدیم خبر شهادت فرمانده گروهان‌مان برادر علی رضایی بود که پس از تسخیر دژ دجله کنار دژ حدود ساعت ۱۱ صبح شهید شده بودند و برادر محمدحسین هراتی فرمانده گروهان ما شده بود. شب را صبح کردیم. روز دوم آتش رد و بدل می‌شد. فاصله ما به عراقی‌ها حدود ۱۰۰ متر بود. عراقی‌ها روستا را تخلیه کرده بودند و فقط چند نفر بودند که  با خمپاره ۶۰ و دوشکا و قناسه خط ما را می‌زدند. یعنی در ازای شلیک یک آرپی‌جی عراقی‌ها با تانک به آنها جواب می‌دادند.

صبح روز دوم ابتدا یک ماشین مهمات عراقی‌ها از روی دژ به طرف خاکریز ما آمده بود و از حضور ما خبر نداشت که بچه‌ها آن را شکار کردند. بعد از آن ماشین‌های نیرو، مهمات و زرهی آنها می‌آمدند تا از روی پل وارد مقر زرهی شوند و از جناح راست به ما پاتک بزنند. بچه‌ها رفته بودند محدوده همان مقر که یک نهر آب خشک بود کمین کرده بودند و به اصطلاح خط جدیدی شکل داده بودند. اواسط روز بود که برادر مهدوی نژاد آمده بود خط ما و با برادر هراتی صحبت می‌کرد که با آتش دشمن از ناحیه پا مجروح می‌شود.  نعمت الله قریب بلوک با دوربین آن طرف را نگاه می‌کرده که تیر به گیجگاهش می‌خورد و او را با موتور به اورژانس می‌رسانند و آنجا شهید می‌شود. شهید یوسف پریمی هم با اصابت تیر شهید می‌شود.

روز سوم شروع شد. سنگر آرپی‌جی حمید ملائی و احمد مطهری نژاد و فروزانفر اولین سنگر کنار جاده است. گاهی حمید و احمد بلند می‌شوند و در آن وانفسا چهچهی می‌زنند و به نیروها روحیه می‌دهند.  بچه‌ها چند فرمانده عراقی را از طرف مقر زرهی اسیر کرده و آورده بودند. یکی‌شان ترکش به شکمش خورده بود. از آنها پذیرایی می‌کردند. بعد دشمن خمپاره ۶۰ می‌زند. امیر رجبی (پیک گروهان) مجروح می‌شود. حسین فروزانفر ترکش می‌خورد و شهید می‌شود زیر پای سنگر من یک نهر کوچک آب بود که آبش جریان داشت. بچه‌ها می‌آمدند و از آنجا آب می‌بردند. همدیگر را می‌دیدیم. روز سعی می‌کردم که بیشتر بخوابم تا شب بهتر نگهبانی بدهم. حمید ملائی و احمد مطهری به سنگر کمین رفته‌اند. حدود ساعت ۱۰ حسن سهمی آمد از نهر آب جا کرد و رفت کمین و من خوابیدم. ازخواب که بیدار شدم سؤال کردم چه خبر؟ گفتند حسن سهمی حدوداً ساعت ۱۲ شهید شد.

حدود ساعت ۲-۲:۳۰ عراق پاتک خود را شروع می‌کند که دسته‌ها به ترتیب به منطقه می‌روند. من که راه افتادم یک نفس تا خاکریز که حدود سه کیلومتر فاصله بود دویدم. کمکی‌هایم شهید حاج محمد خراسانی خودش را به من رسانید. داخل دژ یک شیاری بود که ارتفاع آن حدود ۷۰ سانت که باید به زانو می‌نشستی و عرض نیم متر و طول یک متر که برادر هراتی (فرمانده گروهان) به من و شهید حاج محمد خراسانی گفت بروید داخل آن آن قدر سنگر کوچک بود که فقط ما دو تا داخل آن جا می‌شدیم. تیربارم را روی دژ گذاشتم و باید مواظب می‌شدم عراقی‌ها از روی دژ و از پهلوی سمت چپ از طرف آب نیایند و بچه‌ها را دور نزنند. حدود ساعت ۴ جنگ به اوج خود رسید. دیگر کسی به فکر تیرها و گلوله‌ها نبود. خیلی تیراندازی نمی‌کردیم. حاج محمد خراسانی حدوداً ۴۵ ساله نوار تیربار را ردیف و مرتب می‌کرد و من شلیک می‌کردم. شهید احمد شیخ الاسلامی با اینکه پیشانی‌اش خون می‌آمد برایمان فشنگ می‌آورد و نوار تیربار را پر می‌کرد. ایشان در پاتک دوم شهید شد.

بچّه‌ها کاملاً روحیه تعبدی داشتند و دستورات را به درستی عمل می‌کردند. برخی از افراد با این روحیه دائم در حال صیقل دادن روح خودشان بودند و هر لحظه مقامشان بالا می‌رفت من آن موقع متوجه نبودم زمانی فهمیدم که این سفره جمع شد و در همان عملیات بدر از بچه‌های دامغان حدود بیش از ۲۰ نفر به شهادت رسیدند.

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 

 

وصیت نامه شهید

به نام خداوند و دیدن انسانهاى با خدا و به نام وجدان و دیدن انسانهاى با وجدان به نام خدایى که اول است  و آخر ظاهر است و باطن، به نام خدایى که والاست در نهایت والایى نزدیکست و در عین حال بلند مرتبه و سپاس پروردگار جهانیان را که ابتداى کار ما را سعادت و پایان کار ما را شهادت قرار داد.

ابتداى وصیت نامه‌ام را مخصوص شما مى‌نویسم پدر و مادر گرامى که بعد از خدا تمام امیدم به شماست که باید مرا ببخشید و از تمام گناهانم بگذرید تا بلکه کمى از عذابم کاسته شود پدر و مادر عزیزم از شما تشکر مى‌کنم به خاطر اینکه به من اجازه دادید به جبهه بروم مادر گرامى به بقیه مادران بگو مبادا از رفتن فرزندشان به جبهه جلوگیرى کنند که فردا در محضر خدا نمى‌توانند جواب زینب& را بدهند که تحمل ۷۲ شهید را کرد.

و سلام من را به رهبر عزیزم برسانید و بگویید تا آخرین قطره خونم سنگر اسلام را ترک نکردم که ان شاء الله مورد رضاى خدا واقع شود اى برادران گرامى مبادا در غفلت بمیرید که على در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بى‌تفاوتى بمیرید که على اکبر حسین’ با هدف شهید شد و از تمام مردم حلالیت مى‌طلبم خواهشى که دارم این است هر کسى هر چه بدى از من دیده مرا ببخشد  که من تحمل سوختن در جهنم را ندارم.

و در آخر ما همگى با بینشى که از اسلام داشتیم به جبهه آمدیم و در راه خدا و براى رضاى خدا شهید مى‌شویم و دلیل جبهه آمدن من این بود که توبه‌اى کنم بر توبه‌هاى گذشته و به تفاله‌هاى جهانى بگویید عاشقان حق نه تنها از شهادت نمى‌هراسند بلکه با آغوش باز به استقبالش مى‌روند پدر و مادر و خواهران و برادران گرامى اگر مى‌توانید هر کدام چند روزى برایم روزه بگیرید و اگر وقت کردید هر روز صبح ۲ رکعت نماز برایم بخوانید.

مبلغ ۱۵۰ تومان به تکیه ابوالفضل% بیاندازید ۵۰ تومان به خاطر اعزام شدن به جبهه و ۱۰۰  تومان به خاطر شهید شدنم.

شهید شاهد بزم عشق است                   شهادت رخش هستى بخش عشق است

شهید سعید است و شهادت سعادت است

والسلام  ۱۸/۱۲/۱۳۶۳

[۱]  حاجیه خانم حلیمه سهمی متولد سال ۱۳۱۲ ه.ش ، فرزند محمّدحسین همسر حاج احمد آقا سهمی ، خانه دار و ساکن شهرستان دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۱ در روستای کبوتر خان و مصاحبه تکمیلی نیز در تاریخ ۱۰/۱۲/۱۳۹۲ در منزل ایشان در شهر دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲]  سوره آل عمران ، آیه ۱۰۳

[۳]  جناب آقای حاج حسین سهمی متولد سال ۱۳۴۰ ه.ش، فرزند آقا احمد که در دوران دفاع مقدس با لشکر امام حسین% که بچّه‌های اصفهان بودند همراه بوده است و در یک مرحله دچار جراحت شدید و پس از بهبودی دوباره به جبهه برمی‌گردد و در عملیات بدر به اسارت مزدوران بعثی عراق درآمد و سال ۱۳۶۹ همراه با دیگر آزادگان سرافراز به میهن اسلامی برگشت. اکنون ساکن تهران و مشغول در وزارت نیرو می‌باشد. این مصاحبه در تاریخ ۴/۱/۱۳۹۲ در منزل پدری ایشان در دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده و مطالبی که در سالهای حدود ۱۳۸۴ ارائه نموده بودند نیز به این مصاحبه افزوده شد و با هم ادغام شد.

[۴]  روستای کبوتر خان در چهار کیلومتری روستای خورزان می‌باشد که اکثر خانوادهای این روستا یا اهل خورزان بودند که هجرت به آنجا کردند یا قرابت و فامیلی نزدیکی داشتند.

[۵] جناب آقای علی سهمی متولد سال ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند آقا احمد، ساکن سمنان. این مصاحبه در تابستان سال ۱۳۹۲ در دامغان توسط آقای محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۶] خانم نیّره سهمی متولد سال ۱۳۳۴ ه.ش، فرزند آقا احمد و همسر جناب آقای حاج ابوالفضل عزّآبادی، خانه‌دار و ساکن تهران که سالها به علت شغل همسر در کشورهای متعدد سکونت داشتند. این مصاحبه در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۱ در روستای کبوترخان دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد به همراه محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۷] خانم طیبه سهمی متولد سال ۱۳۴۹ ه.ش، فرزند آقا احمد، خانه‌دار و ساکن دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۱ در روستای کبوترخان دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۸] جناب آقای رحمت الله سهمی متولد سال ۱۳۲۲ ه.ش، فرزند محمّدحسن، ساکن تهران. این مصاحبه در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۱ در روستای کبوترخان دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۹] جناب آقای حاج ابوالفضل عزّآبادی متولد سال ۱۳۴۳ ه.ش، فرزند علی محمّد، کارمند وزارت امور خارجه، ساکن تهران. این مصاحبه در تاریخ ۵/۹/۱۳۹۱ در روستای کبوترخان دامغان مصادف با دهم محرم الحرام ۱۴۳۴ ه.ق توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۰] حجت الاسلام آقا میر اسماعیل تقوی از روضه خوانان دامغان بود که در دهه هفتاد پس از دوران دفاع مقدس از دنیا رفت و در دامغان به خاک سپرده شد.

[۱۱] خانم زهرا صدراللّهی متولد سال ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند حسین، خواهر شهید صدراللّهی و همسر مرحوم جمشید سهمی. این مصاحبه در تاریخ ۶ و ۷ فروردین ۱۳۹۲ در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۲] جناب آقای حسن سهمی متولد سال ۱۳۶۴ ه.ش، فرزند جمشید، برادرزاده شهید حسن سهمی، عضو نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران. این مصاحبه در تاریخ ۶/۱/۱۳۹۲ در منزل ایشان در دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۳] جناب آقای محمد خلیل نژاد متولد سال ۱۳۳۰ ه.ش، فرزند علی اصغر، کارمند آموزش و پرورش دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۲۸/۱۰/۱۳۹۲ در تالار فرهنگیان دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۴]  جناب آقای حاج علی اکبر صرفی متولد سال ۱۳۲۵ ه.ش، فرزند علی اصغر، بازنشسته واحد عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی شهرستان دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تابستان سال ۱۳۹۱ همزمان با روز قدس در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و به همراه حاج حسین خراسانی نژاد انجام شده است.

[۱۵] جناب آقای محمّدرضا جوادی نژاد متولد سال۱۳۴۱ ه.ش، فرزند حاج اسماعیل و برادر شهید محمّد جوادی نژاد، از اعضاء اولیه سپاه پاسداران دامغان که از ابتدا تا سال ۱۳۶۳ در اطلاعات و عملیات سپاه مشغول فعالیت بودند. بعد از شهادت برادرشان و بعد از عملیات محرّم با اجازه از دفتر امامR از سپاه بیرون آمدند و در جهاد دامغان مشغول فعالیت بودند. ایشان از رزمندگان و جهادگران دوران هشت سال دفاع مقدس می‌باشد. این مصاحبه در تاریخ ۸/۱/۱۳۹۲ در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۶] جناب آقای عباس یوسف‌ نژاد متولد سال ۱۳۳۵ ه.ش، فرزند محمدصادق، اهل ساری، مدیر هنرستان شهید چمران دامغان در دوران دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۱۲/۱۰/۱۳۹۲ در منزل ایشان در دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۷] شهدایی که در زمان شهادت، دانش آموز بودند.

[۱۸] جناب آقای حاج ابوالقاسم قربانی متولد سال ۱۳۲۹ ه.ش، فرزند اسماعیل، معاون هنرستان فنی شهید چمران دامغان در دوران دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۱۴/۱۱/۱۳۹۲ در منزل ایشان در دامغان توسط آقای محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۱۹] جناب آقای سید علی هاشمی متولد سال ۱۳۳۰ ه.ش، فرزند سید عبدالله، دبیر تربیت بدنی آموزش و پرورش دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۱/۹/۱۳۹۱ در مغازه ایشان (مغازه لوازم بهداشتی و پلاستیکی ساختمان) واقع در بازار قدیمی و سرپوشیده دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

 

[۲۰] جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج عباسعلی توحیدی فر (ترشیزی) متولد سال ۱۳۳۹ ه.ش شاهرود، فرزند اسماعیل، بازنشسته آموزش پرورش دامغان، امام جماعت مسجد حضرت ابوالفضل% دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۹/۶/۱۳۹۲ در منزل ایشان در دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۱] جناب آقای حسن کشاورزیان متولد سال ۱۳۴۴ ه.ش، فرزند ذبیح الله، مهندس مکانیک و مدیر فنی شرکت داروسازی. این مصاحبه در تاریخ ۱۱/۱۰/۱۳۹۲ در منزل پدر ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۲] جناب آقای محمّدحسن رضی آبادی متولد سال ۱۳۴۳ ه.ش، فرزند رمضان، پیمانکار اداره برق و ساکن تهران. این مصاحبه در تاریخ ۱۰/۱/۱۳۹۲ در منزل شهید توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۳] جناب آقای محمّدعلی قوشه‌ای متولد سال ۱۳۴۵ ه.ش، فرزند محمّدرضا و شاغل در راه آهن دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۱۰/۱/۱۳۹۲ در منزل شهید توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۴] جناب سرهنگ پاسدار مسیّب کشاورزیان متولد سال ۱۳۴۵ ه.ش، فرزند قربانعلی، ساکن دامغان، بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دامغان و از رزمندگان و فرماندهان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۱۹/۸/۱۳۹۲ توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی در دفتر ستاد کنگره شهدای دامغان انجام شده است.

[۲۵] جناب آقای مهندس محمد منافی متولد سال ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند رضا، از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در ایام نوروز ۱۳۹۲ در حسینیه زینبیه& دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۶]  جناب آقای عباس علی نژاد متولد سال ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند محمّد. این مصاحبه در زمستان ۱۳۹۱ در دفتر ستاد کنگره شهدای دامغان انجام شده است.

[۲۷] جناب آقای مهدی منافی متولد سال ۱۳۴۲ ه.ش دامغان، فرزند رضا، ساکن دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در ایام نوروز سال ۱۳۹۲ ه.ش در منزل ایشان در دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۲۸] اسامی کامل این اکیپ در لیست جهاد سازندگی دامغان موجود می‌باشد.

[۲۹] جناب آقای نعمت ‌الله شرافت متولد ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند محمد، ساکن دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۲/۱۲/۱۳۹۲ در منزل ایشان توسط آقای محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۳۰] جناب آقای قدیر آبیار متولد سال ۱۳۴۳ ه.ش، فرزند حسن، عضو جهاد سازندگی دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۸/۱/۱۳۹۲ توسط آقای رضا خراسانی نژاد در دامغان داخل ماشین انجام شده است.

[۳۱]  جناب آقای محمّد خراسانی معروف به محمّدرضا متولد سال ۱۳۴۱ ه.ش، فرزند حاج علی اصغر، کارمند آموزش و پرورش دامغان و از رزمندگان و جانبازان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در مورخه ۱۴/۱۱/ ۱۳۸۵ در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد انجام شده است.

[۳۲] جناب آقای حمید صالح زاده متولد سال ۱۳۴۶ ه.ش، فرزند علی اکبر، کارمند جهاد کشاورزی دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۸/۹/۱۳۹۱ در دامغان در محل کار ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد انجام شده است.

[۳۳] جناب سرهنگ پاسدار حسن رضیان متولد سال ۱۳۴۰ ه.ش، فرزند محمد، عضو سپاه پاسداران شهرستان دامغان و از فرماندهان گردان‌های رزمی دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در فروردین ماه سال ۱۳۹۲ در منزل باجناق ایشان آقای ناصر سلمانیان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمد (محمدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۳۴]  جناب آقای حمیدرضا الماسی متولد سال ۱۳۴۷ ه.ش، فرزند اسدالله، کارمند بانک ملی دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این مصاحبه در تاریخ ۲۴/۱۰/۱۳۹۱ در دفتر ستاد کنگره شهدای دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و سید ابوالفضل تقوی انجام شده است.

[۳۵] جناب آقای حاج ابوالفضل کفتری متولد سال ۱۳۴۴ ه.ش، فرزند نعمت الله، کارمند بیمارستان رضایی دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۴/۹/۱۳۹۱ در ایام محرم الحرام ۱۴۳۴ ه.ش در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۳۶] جناب آقای حسن ابرهیمی متولد سال ۱۳۴۵ ه.ش، فرزند حسینعلی، معلم آموزش و پرورش دامغان. این مصاحبه در تاریخ ۸/۹/۱۳۹۱ در منزل ایشان واقع در شهرستان دامغان توسط آقای رضا خراسانی نژاد و محمّد (محمّدرضا) خراسانی انجام شده است.

[۳۷]  آقای حسن رضی آبادی پیمانکار کارهای برق در منطقه ۱۰ شهرداری تهران می‌باشد.

[۳۸]  جناب آقای تقی صرفی متولد سال ۱۳۴۵ ه.ش، فرزند محمّد، بازنشسته بانک ملی دامغان و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس دامغان. ایشان این اطلاعات را در تابستان ۱۳۹۱ مکتوب و ارائه نمودند.

[۳۹] جناب سرهنگ پاسدار سید محمدحسن مرتضوی متولد سال ۱۳۴۴ ه.ش، فرزند حاج سید رضا، فرمانده سپاه پاسداران لنقلاب اسلامی دامغان (اکنون سال ۱۳۹۱) و از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس. این اطلاعات برگرفته از خاطرات ثبت شده ایشان بوده که خاطرات عملیات بدر در تاریخ ۲۸/۸/۱۳۶۸ ه.ش مکتوب نموده بودند و مصاحبه تکمیلی در تابستان ۱۳۹۱ در منزل ایشان توسط آقای رضا خراسانی نژاد شده است.

 

 

برای دانلود مطلب بالا در قالب ورد بر روی لینک زیر کلیک کنید.

دانلود